دعایی که قد کشید

همه خیال می‌کنند آمدن یک نوزاد یعنی شروع شادی، صدای خنده‌های بی‌بهانه، وخانه‌ای گرم و روشن.من هم همین فکر رامی‌کردم... تا روزی که حسین آمد.او هدیه‌ی اجابت دعای محرم بود؛ وقتی کنار جمعیت زنجیرزنان ایستاده بودم و رو به کربلایی که نرفته بودم، برادری خواستم. از خواهر داشتن می‌ترسیدم؛ بس که دعوای دختر‌دایی‌هایم را دیده بودم. هنوز کودک بودم، اما نذر کردم اگر برادر شد، نامش "حسین" باشدنمی‌دانستم پاییز می‌تواند وسط بهار بیاید. هشت فروردین بود؛ باران می‌بارید، اما در خانه‌ی ما، غم می‌چکید. حسین، با ستون فقراتی خم و عضلاتی ضعیف، آمده بود تا زندگی‌مان را سخت‌تر... یا شاید عمیق‌تر کند. پزشکان گفتند:«نشستن؟ شاید. راه رفتن؟ بعید. زندگی معمولی؟ بسیار کم احتمال دارد.» مادرم شبانه‌روز می‌گریست؛ ومن با تمام سادگی کودکانه‌ام هر شب با خودم می‌گفتم شاید همه‌اش اشتباه باشد. اما زندگی، جدی‌تر از خیال‌های من بود.مشهد، آرزویی دور بود. اما نذر مادرم، ما را به حرم کشاند.نذری که از دل اشک‌ها بسته شده بود.
در شلوغی صحن انقلاب، گم شدم.دقیق‌تر بگویم: خودم را گم کردم تا پیدا شوم. می‌خواستم تا بخش گمشده‌ها بروم، اما صدای پدرم رسید. دیر بود، آرزویم به هم ریخت، اما چیزی در من عوض شد. فهمیدم اینجا، آدم‌ها گم می‌شوند تا پیدا شوند.برگشتیم و خانه، میدان عاشقانه‌ترین آزمون صبر شد.مادرم نتوانست از همه‌ی مرخصی زایمانش استفاده کند.او و پدرم بیشتر کار کردند،تابتوانیم مسیر سخت درمان را طی کنیم.خدا اجابتم کرده بود؛اما نمی‌دانستم گاهی اجابت، امتحان است. به حضرت معصومه (س) قول دادم برای برادرم خواهری کنم.خواهری، از جنس ایستادگی.من شدم مربی کوچک حسین؛ اسباب‌بازی‌ها را به میله آویزان می‌کردم، با برنامه عمو پورنگ بالا پایین می‌پریدم، تا دست‌های کوچکش را به حرکت وادارم.هر حرکتی، هر تلاش کوچک، یک پیروزی بود.اولین‌بار که گفت «بابا»، صدایش انگار از بهشت آمده بود؛ همان‌جایی که، از زیر پای مادرم قد کشیده و با اشک‌هایش شکوفه زده بود.مادرم نذر کرده بود هر سال قربانی بدهد، حتی اگر یخچال خانه خالی باشد؛ یک‌بار صاحب دکه‌ی آبی سر خیابان گفت: «اولین آبگوشت زندگی مشترکم را با نذر مادرت خوردم.» آن لحظه، بغض کردم. حسین، حتی در ناتوانی‌اش، بانی برکت شده بود....حالا او شاگرد اول مدرسه است، قبل از رسیدن به سن تکلیف، نماز می‌خواند و در دفتر خاطراتش نوشته:«خدایا کمکم کن خوب درس بخونم تا بچه‌ها رو درمان کنم.»
و من؟من با حسین بزرگ نشدم؛ با او بالا رفتم.او نیامد تا زندگی‌مان را سخت کند؛ او آمد تا به زندگی‌مان معنا بدهد.رابطه‌ی ما فقط خواهر و برادری نیست؛ روایت امید است؛ تکه‌ای از کربلا، بارانی از دعای محرم، نوری از حرم امام رضا، و وعده‌ای برای فرداهایی روشن‌تر...#جشنواره_ملی_آقارضای_معصومه#روایت_خواهر_و_برادری#روایت_دوست
11:43 - 23 اردیبهشت 1404




4 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌الهام معین‌
@E_Moein23 اردیبهشت 1404
در پاسخ به
بسیار روایت شما رو دوست داشتم . همان جمله اول کافی بود تا به خواندن متن جذب شوم . عبارت های زیبایی مثل «پاییز در بهار می اید » عالی بود.

@user17471285848223 اردیبهشت 1404
عالی بود کوتا و گویای حرف های نگفته

تصویر نمایه‌ی ‌8492ــNazari Nazari‌
@user17336033852125 اردیبهشت 1404
در پاسخ به
بسیار عالی

@user17550337674722 مرداد 1404
در پاسخ به
ممنون ازروایت زیبای خواهربرادری ....اشکهام سرازیرشد...خیلی شروع زیباوپایان قوی داشت .یک روایت صادقانه وصمیمی روبه تصویرکشیدید🙏تحسینتون میکنم