دیگه شبیه هم شدیم آقا...
یکی از میان جمعیت، دل دل میکرد حرف دلش را بگوید یا نه. شرم حضور، مانعش میشد اما یک لحظه با خودش فکر کرد میان اینهمه عاشق، کسی رد و رنگ صدای مرا نخواهد شناخت. اینطور بود که صدایش را آزاد کرد و جوری که صاحب مجلس بشنود، گفت: «آقا! خیلی دوستت دارم.» اما کاش نمیگفت...۵۲۵ KB