دختران میناب سوگ ماندگار
گاهی سوگ فقط خبر یک فاجعه نیست؛ زخمی است که آرامآرام در جان آدم مینشیند و نمیگذارد کلمات به سادگی بر صفحه جاری شوند. وقتی قربانیان، کودکانی باشند که با رؤیای سادهی یک روز مدرسه از خانه بیرون رفتهاند، نوشتن دیگر صرفاً روایت یک حادثه نیست؛ تلاشی است برای فهم اندوهی که دل را رها نمیکند.
از همین جاست که روایت دختران میناب آغاز میشود؛ از جایی میان درد یک مادر، سکوت جهان و خاطرهی کودکانی که قرار بود فقط زندگی کنند.قبلا درمورد سوگ دختران میناب یادداشتی نوشتم، امانمیدانم چرا دلم آرام نمیگیرد.شاید چون این بار نمیتوانم فقط بهعنوان یک جامعهشناس بنویسم…این بار باید بهعنوان مادری بنویسم که از موهبت داشتن دختر بهرهمند است؛ مادری که شیرینی همدلی و زمزمهی مهر دختر را با گوشت و جانش حس کرده است.میخواهم از دخترکانی بنویسم که صبحها با شور زندگی بیدار میشوند؛با وسواس کودکانه، کیفشان را منظم میکنند، موهایشان را با دقت شانه میزنند و از بینظمی بیزارند.هر صبح، دست در دستان مادر، راهی مدرسه میشوند تا هم دانش بیاموزند و هم دنیای کوچک و صادقانهی کودکی را زندگی کنند — بازی، قهر، آشتی، خنده.و وقتی زنگ آخر میخورد، در دلشان شادی بازگشت به آغوش مادر میجوشد.میخواهند زودتر برسند، جلو بزنند، و با زبانهای شیرین پرحرف و چشمهای درخشان بگویند:«مامان، امروز چی برام آوردی؟»اما در بمباران مدرسه شجره طیبه میناب،حتی فرصت آن فریاد کوتاه «مامان!» را نیافتند.آخرین نگاهشان، آخرین ترسشان، آخرین نالهشان هنوز در هوای آن مدرسه پخش است.آن صداها، وجدان بشریت را تا ابد رها نخواهند کرد.و باید پرسید: بِأیِّ ذَنبٍ قُتِلَت؟به کدام گناه، کودک بودن چنین سزا یافت؟**** بر استکباری که افتخار خونریزی را با دروغ دموکراسی و آزادی میپوشاند،و **** بر آنان که در برابر فاجعه، سکوت اختیار کردند؛سکوتی سنگینتر از ننگ.باید از دختران میناب نوشت، از تکتکشان؛از آن دفترها و مدادها که نیمهتمام ماند..
14:53 - 21 اسفند 1404