آن روز صبح حتی منتقدها هم به هقهق افتادند
جوانانی با ظاهر و تیپهای غیرانقلابی و منتقد که شاید در اغتشاشات دی ماه هم در خیابان بودند، اما در آن صبح شهادت به دیوار تکیه داده و بلندبلند گریه میکردند. این را معلمی میگوید که زندگیاش را تعطیل کرد و ۷۰ شبانهروز در خدمت هموطنانش بود. او از نزدیک شاهد روزهایی بود که تفاوت سلیقهها جای خود را به غیرت داد.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس: «ساعت ۶ صبح بود. آن شب خواب به چشم خیلیهایمان نیامده بود. همان شبی که انگار غم عالم یکجا در دلمان جمع شده بود. دم دمای سحر بود که شنیدیم آقایمان شهید شد... بعد از نماز صبح از نمازخانه خوابگاه بیرون آمدم. روی بالکن ایستادم. چشمش به آدمهایی افتاد که هرگز فکرش را نمیکردم؛ جوانهایی با ظاهر و تیپهایی کاملاً غیرانقلابی و متفاوت. تکیه داده بودند به دیوار و بلندبلند گریه میکردند. آنجا فهمیدم که او فقط یک رهبر دینی نبود، پدر همهمان بود؛ حتی آنها که منتقد بودند.» این روایت همانهایی است که خیلیهایمان فکر میکردیم از خبر شهادت آقا ممکن است خوشحال شوند. اما سجاد ادریسآبادی، دبیر ریاضی و فعال دانشجویی سابق دانشگاه فردوسی مشهد، با مرور خاطرات آن روز برایمان از مردمی میگوید که نبودن آقایمان خون به جگرشان کرد. این آقا معلم که ۷۰ روز است که زندگی شخصی خود را تعطیل کرده و شبانهروزی در ایستگاه تدارکات مردمی پارک ملت مشهد خدمت میکند از روزهایی میگوید که تفاوت سلیقهها جای خود را به غیرتِ ایرانی داد.
از کلاس درس تا شوک ۹ اسفندنهم اسفندماه برای ادریسآبادی با روزهای دیگر توفیری نداشت؛ پای تخته برای بچههای دبیرستانی مشهد معادله ریاضی حل میکرد که زمزمهها از فضای مجازی به راهروهای مدرسه کشیده شد. خبر کوتاه، سنگین و باورنکردنی بود: «حمله تروریستی به بیت رهبری و میناب». کلاس درس در ثانیهای به سکوت فرو رفت و دستور تخلیه صادر شد. ادریس آبادی میگوید: «مدرسه که تعطیل شد، بغض و اضطراب در چشم بچهها موج میزد. همه راهی خانههایشان شدند، اما برای من که سالها در دانشگاه فردوسی درس خوانده بودم و رگ خواب فضای دانشجویی را میشناختم، ایستادن و تماشا کردن ممکن نبود. با خودم گفتم در این وضعیت آشفته، بچههای دانشجو الان به پشتیبانی و همدلی نیاز دارند. یک راست فرمان ماشین را چرخاندم به سمت دانشگاه؛ نیم ساعت راه بود تا برسم، اما در دلم غوغایی بود.» غروب که شد، هنوز خیلی از دانشجوها ابعاد فاجعه را حس نکرده بودند؛ اتمسفر جنگی هنوز کاملاً روی سر شهر آوار نشده بود. تا اینکه اواخر شب، تجمع در مسجد دانشگاه شکل گرفت. جلسات متوالی با مسئول نهاد رهبری و معاونین دانشگاه، فضای مبهم را روشن کرد. همه آماده میشدند برای فردایی که نمیدانستند چطور رقم خواهد خورد، تا اینکه با اذان صبح، خبر نهایی آمد؛ شهادت رهبر انقلاب. شوک سنگینی بود که پذیرشش در مخیله هیچکس نمیگنجید.
سنگر پشتیبانی در پارک ملت؛ ۷۰ شب آشپزی صلواتیبعد از ماجراهای اسفند و شهادت رهبری، سجاد و بچههای مذهبی هیئت دانشگاه فردوسی تصمیم بزرگی گرفتند. آنها معتقد بودند نیروهای نظامی در خط مقدم سینه سپر کردهاند، اما وظیفه مردم عادی و نخبگان، حفظ امنیت و آرامش شهرها از درون است. «ابتدا چند شب اول را با بچهها جلوی درِ دانشگاه ایستادیم تا مانع از آشوب و ماهیگیری معاندان از آب گلآلود شویم. بعد از چند روز، بسیج دانشجویی پای کار آمد، کارگروهها شکل گرفت و غرفهها در حاشیه میدان پارک ملت مشهد برپا شد. من که سابقه سالها فعالیت در تدارکات و پشتیبانی هیئت را داشتم، آستین بالا زدم و مسئولیت آشپزخانه و بخش تدارکات موکب را دست گرفتم.» این تصمیم، آغاز یک جهاد ۷۰ روزه بود؛ دورهای که مدارس تعطیل شدند و سجاد عملاً زندگی عادی را رها کرد: «از اسفندماه تا ۱۵ فروردینماه، من کلاً رنگ خانه را ندیدم.خانه من تا دانشگاه با ماشین بیش از یک ساعت و ربع فاصله داشت. در این مدت طولانی، شاید فقط سه بار برای برداشتن لباس و لوازم شخصی به خانه سر زدم و تمام وقت در دانشگاه ماندم.»
او با ماشین شخصیاش، کار ترابری دانشجوها را هم انجام میداد: «دانشگاه در آن شرایط هیچ حمایتی نمیکرد؛ حتی اجازه نمیدادند دانشجویان مشهدی که به دلیل دوری راه (مسافتهای یک و نیمساعته تا خانه) امکان تردد روزانه نداشتند، در خوابگاه اسکان پیدا کنند. ما حدود ۲۰ دانشجوی پای کار داشتیم که شهرستانیها شیفتی میماندند تا چراغ غرفهها خاموش نشود. حتی دانشجوهایی داشتیم که ماهها به خانهشان سر نزده بودند و خانوادههایشان از شهرستان برای دیدن آنها به مشهد میآمدند. من شبها بعد از تجمع، دانشجوها را در چند سرویس از مسجد دانشگاه تا جلوی درب پارک ملت جابهجا میکردم.»
غرفههای همدلی؛ از فضای کودک تا طبخ افطار و سحر با پولهای مردمیموکبهای حاشیه دانشگاه فردوسی کمکم به یک دهکده کوچک مقاومت مردمی تبدیل شدند. «غرفهها فقط مختص چای دادن نبود؛ خانمها غرفه کودک راه انداخته بودند، غرفههای هماندیشی و گفتوگو برقرار بود و در کنارش نمایشگاه عکس و یادبود شهدا چیده شده بود. دو موکب بزرگ هم بار تدارکات را به دوش میکشیدند.» از آنجا که دانشگاه هیچ کمکی نمیکرد، خودشان دست به کار شدند. با بانیان خیر، چه در مشهد و چه از طریق ارتباطاتی که با آدمهای مذهبی و دلسوز در شهرهای دیگر داشتند، پول جمع کردند.جالب اینجا بود که کار به پخت غذا هم کشید؛ در شبهای شهادت یا ولادت ائمه که در آن بازه زمانی بود، با همین پولهای مردمی اقلام میخریدند و خودشان آشپزی میکردند؛ بساط افطار و سحری بچهها و مردم تجمعات را توزیع میکردند تا کسی که از راه دور آمده، دغدغه قوت روزانهاش را نداشته باشد.
وقتی سلیقهها یکی میشوندبزرگترین دستاورد آن ۷۰ شب سخت برای این معلم مشهدی، تماشای تغییر روحیات جامعه و بیداری یک جوشش ملی در میان قشر دانشجو بود. «محیط خوابگاه دانشجویی نماد کوچک یک کشور است؛ از هر قوم، اصناف، شهر و با هر طرز فکری آنجا آدم هست. وقتی در آن شبهای بحرانی برای برداشتن وسایل از خیابان احمدآباد مشهد رد میشدم، از حجم جمعیت حیرت میکردم. جمعیتی که دهها برابر تجمعات دیماه بود. زیبایی ماجرا تنوع آدمها بود؛ با هر سلیقه، پوشش و عقیدهای پای کار آمده بودند.» درست است که بعضی کارها به مرور دچار یکنواختی و روزمرگی میشود، اما این شبها که مردم بیشتر از ۲ ماه در خیابان هستند یک چیز برای ادریس آبادی مسجل شد؛ وقتی پای ایران، وطن و امنیت وسط باشد، ایرانی جماعت فارغ از اینکه چه منش سیاسی یا مذهبی دارد، غیرت عجیبی از خود نشان میدهد. این مردم در اوج تفاوتها، خون غیرت در رگهایشان جاری است و هرگز اجازه نخواهند داد یک وجب از این خاک دستخوش جولان دادن معاندان یا بیگانگان شود. این همان روایتی است که باید در تاریخ این شهر ثبت و ماندگار شود.پایان پیام/#جهاد #مشهد #راهپیمایی_شبانه #موشک #غیرت #رهبر_شهید 21:54 - 4 خرداد 1405