مادری که هر روز به بهشت زنگ میزند
هر روز، مثل همیشه، شمارهاش را میگیرم... شمارهای که حالا دیگر کسی پاسخ نمیدهد. صدای بوق تلفن برایم شده صدای نفسهای مصطفی؛ آرام، نزدیک، آشنا. دلم نمیآید پاکش کنم، چون با هر تماس، انگار پسرم دوباره به خانه برمیگردد.
به گزارش خبرگزاری فارس از کرمانشاه، خانه را که قدم میگذاری، نگاهت ناخودآگاه به میز کوچک کنار دیوار میافتد؛ میز یادگاریهای شهید مصطفی قاسمی، جوانی از دیار کرمانشاه که هنوز نفسهایش در این خانه جاری است. روی میز، وصیتنامه، چند تکه لباس خاکی و عکسی قابگرفته از لبخند آرام مصطفی، نشانههایی از عشقی عمیق و جاودانهاند که میان مادر و پسر پیوند خورده است.
در گوشهای از خانه، مادر شهید مصطفی قاسمی نشسته است؛ زنی صبور که با چشمانی پر از اشک اما لبخندی آرام، از تنها پسرش میگوید؛ پسری که در ۲۲ اسفند ۱۳۷۲ به دنیا آمد و در ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ در دفاع از وطن، جام شهادت نوشید.
او با نگاهی غرق در خاطرات، آغاز میکند: مصطفی تنها پسرم بود، فرزند دومم میان سه فرزند. از همان کودکی آرام و منظم بود، هیچوقت شیطنتی نداشت که من نگرانش شوم. همیشه خودش میدانست چه کاری درست است و چه کاری نه. از بچگی درسخوان و مسئولیتپذیر بود، هیچوقت نیاز نداشت من تذکرش بدهم.
مادر لحظهای سکوت میکند، نگاهی به قاب عکس روبهرو میاندازد و ادامه میدهد: دوران سختی بود، اما مصطفی با اینکه کوچک بود، شرایط خانه را درک میکرد. همیشه با محبت با دیگران رفتار میکرد. همه او را دوست داشتند، چون مهربان بود، چون دل کسی را نمیشکست.او با آهی سوزان از دوران جوانی پسرش یاد میکند: به دانشگاه صنعتی کرمانشاه رفت و در رشته مهندسی مکانیک قبول شد. هیچوقت اهل توقع و گلایه نبود. حتی در دوران دانشگاه، با وجود مشکلات، خودش همه کارهایش را انجام میداد. من همیشه برای سلامتیاش روزی پنج آیتالکرسی میخواندم.
آخرین شب کنار سفره مادر
مادر شهید با بغضی در گلو از آخرین روزهای زندگی مصطفی میگوید: خردادماه امسال با خانوادهاش مسافرت رفته بودند. آنقدر نگران بودم که مدام تماس میگرفتم تا مطمئن شوم با سرعت رانندگی نمیکند.بعد از برگشت، فرشهای خانهشان را برای شستوشو داده بودند بیرون فرششویی. زنگ زد گفت: مامان میخواهیم بیایم خانهتان. من هم خورشت خلال درست کردم. آن شب با همسر و دو دختر دوقلوی سه سالهاش «آیه و آلا»، مهمان ما بودند. هیچکس نمیدانست آن آخرین شب حضورش در خانه مادر است...چشمان مادر پر از اشک میشود: صبح روز بعد جنگ شد. شیفت مصطفی نبود. گفتم نرو پسرم، امروز نوبت تو نیست. گفت فقط میرم و زود برمیگردم... رفت، اما ساعتی نگذشت که خبر شهادتش رسید. همه چیز در یک لحظه فرو ریخت.
هنوز هر روز برای سلامتی پسرم آیتالکرسی میخوانم
او نگاهی به اتاق میاندازد، انگار هنوز صدای قدمهای پسرش را در راهرو میشنود: خانه پر از خندههایش بود، حالا در سکوت فرو رفته. هنوز هر روز نذر سلامتیاش پنج آیتالکرسی میخوانم، اما هیچوقت دلم نمیآید بگویم «روحت شاد». فقط به عادت همیشگی میگویم «خدا نگهدارت باشد پسرم».
مادر شهید با نگاهی خیره به گوشی تلفن مصطفی که روی میز در کنار لباسهای رزمش است، میگوید: هر روز، مثل عادت همیشگیام، شمارهاش را میگیرم... شمارهای که حالا دیگر کسی آن را برنمیدارد. دلم نمیآید پاکش کنم. صدای بوق ممتدش برایم مثل صدای نفسهای خودش است. گاهی آرام میگویم: الو مصطفی، مادر... چرا جواب نمیدهی پسرم؟ دردت به جانم، فقط یک بار دیگر صدای تو رو بشنوم...»بغضش گلویش را میفشارد، اما لبخندی تلخ میزند و ادامه میدهد: میدانم جوابم را نمیدهد، ولی همین که صدای بوق تلفن را میشنوم، انگار مصطفی هنوز هست... هنوز از آنسوی خط لبخند میزند. با خودم حرف میزنم، میگویم مادر نگران نباش، دردت به جانم، مواظب آیه و آلا هستم...»
از کرمانشاه تا غزه، صدای مصطفی هنوز جاری است
مادر در حالیکه لباسهای خاکی و پارهپاره مصطفی را روی میز پهن کرده، آرام میگوید:میخواهم لباسهایش را قاب بگیرم و به دیوار بزنم. مصطفی عاشق رهبر بود. من تنها پسرم را تقدیم اسلام، قرآن، وطن و امام حسین (ع) کردم. آرزویم این است که جوانان راه شهدا را ادامه دهند.او در پایان با چشمانی که میان اشک و ایمان میدرخشند، نجوا میکند: داغ مصطفی، تک پسرم هیچوقت تمام نمیشود، اما به خدا قسم افتخار میکنم که پسرم در راه حق قدم برداشت. مصطفی از اسرائیل متنفر بود همیشه آرزوی جنگ با این دشمن کودککش و قاتل را داشت، حالا میدانم که مصطفی به همان آرزویش رسیده؛ در مبارزه با رژیم صهیونیستی به شهادت رسید و در جوار اهلبیت (ع) و در آغوش آرامش الهی است.عزیز مادر «شهادتت مبارک»...
08:12 - 23 اکتبر 2025