آرمانی که نمیخواهند شما بشناسید+فیلم و عکس
آن شب اغتشاشاگران در شلوغی شهرک اکباتان خبر نداشتند آرمان چند بار جانش را به خطر انداخته تا خون از دماغ کسی نیاید. زیر لگدهایشان طوری او را از پا درآوردند که انگار او نبوده که در سیل و کرونا این همه خدمت به مردم کرده است.
«مامان جونم! میخوام برم پلدختر. سیل اومده. با چند تا از بچهها میریم.» این را آرمان علیوردی ۱۸ ساله به مامانآرزویش میگفت و اصرار میکرد: «به خدا مواظبم چیزیم نشه. تو فقط بگو راضیای. دوست ندارم تو راضی نباشی و برم.»بعد از شهادت آرمان علیوردی، عکسهای او در لباس یقه بسته سفید یا جلو گنبد یکی از حرمها همه جا منتشر شد. بیشترمان فکر میکردیم او یک طلبه شسته رفته ۲۱ ساله بوده که انتهای دغدغهاش این است که حواسش از درس و عبادت پرت نشود؛ اما آرمانِ ما اینطور نبود.
چند ماه بعد از شهادت آرمان چند عکس جدید از او در لباس سفید روزهای کرونا منتشر شد. کوله پشتی ماده ضدعفونیکننده روی دوشش بود، ماسکش را به صورت زده و محض احتیاط هم یک عینک مخصوص روی چشمانش گذاشته بود. آن وقتها، مخصوصاً ماههای اول کرونا، کسی جرئت نمیکرد از خانه بیرون بیاید؛ اما آرمان بند کرده بود به مادرش که «توروخدا بذار برم بیمارستان کمک کنم. بیمارستانا نیرو میخوان. مردم کمک لازم دارن.» وقتی مامان آرزویش رضایت داد، بند و بساطش را جمع کرد و دیگر زور مامان و بابا به او نرسید که بیخیال این کارهایش شود. حتی با اینکه چند بار هم کرونا گرفت، اما از رو نرفت!
درآمد خاصی هم نداشت؛ آخر هنوز آن قدر بزرگ نشده بود که دستش در جیب خودش باشد. همه سرمایهاش پول تو جیبی بابایش بود که آن را هم جمع میکرد و چند ماه چند ماه میداد به یکی که میدانست کارش گیر است. یک وقتهایی هم زور پول تو جیبیهایش به مشکلات شخص یا خانواده مورد نظر نمیرسید؛ آن موقع بود که بند میکرد به مامان و بابایش که بیایید به این بنده خدا کمک کنیم. مامان آرزو و بابا عزتالله هم پایه این کارهای آرمان بودند و سریع یک جلسه خانوادگی تشکیل میدادند تا ببینند چه میشود کرد.
سال ۱۳۹۸ لرستان سیل آمده بود و آرمان هنوز بچه مدرسهای محسوب میشد. یک روز آمد نشست پیش مامان و بابایش، کمی مِن مِن کرد و بالاخره قفل دهانش باز شد: «پلدختر سیل اومده. مردم کمک میخوان. یه گروه از بچهها میخوان برن کمک. میشه منم باهاشون برم؟»مامانآرزو انگار برق از سرش پرید: «معلومه که نمیشه. خطرناکه. چند سالته مگه تو؟»+ «ولی مردم کمک میخوان. نمیتونم بشینم هیچ کاری نکنم. مامان جونم تورو خدا بذار برم.»ـ «نه!»ادب آرمان خیلی بیشتر از آن بود که با داد و بیداد و قهر و دعوا مامانش را راضی کند. صدای آرمان را که بشنوید متوجه ادبش میشوید:
یکی دو روز بعد یکی از رفیقهای بزرگتر آرمان زنگ زد به مامانش تا وساطت کند: «من خودم حواسم بهش هست چیزیش نشه. شما بسپارینش به من. خیلی دلش میخواد بیاد. از اون بچهها هم نیست که بدون رضایت مامان باباش کاری بکنه که بگم یواشکی ببریمش. من ریش گرو میذارم سالم برش گردونم دست شما.»اما دل مامان آرزو راضی نمیشد. آخرش هم بابای آرمان گفت: «خانم! بذار بره. بزرگ شده دیگه. باید بره تو جامعه مرد بار بیاد.» تا مامان آرمان رضایت داد. آقا عزتالله خبر نداشت پسرش خیلی وقت است مرد بار آمده.
فیلم آرمان و دوستانش در راه لرستان را ببینید:
شب چهارم آبان، آرمان ۲۱ سالش بود و وسط شلوغیهای اغتشاشات پاییز ۱۴۰۱ باز هم دل تو دلش نبود؛ نه که فکر کنید یقهاش را بسته بود تا برود با اغتشاشگران دعوا راه بیاندازد، نه! دوستانش میگویند: «آرمان آروم و قرار نداشت. میگفت مردم کمک میخوان. چرا مردم باید انقدر بترسن و استرس داشته باشن. نگرانن.»یکی از همان شبها برای خودش این طرف و آن طرف میرفت و سعی میکرد با بگو بخند سر حرفی را باز کند تا شاید یک گوشهای از شهر آرام شود که چشمش به دختر بدحجابی میافتد که تنها و وحشتزده گوشهای نشسته و برای خودش گریه میکند. به سمتش میرود: «خانم! خانم! چی شده؟ چیزیتون شده؟ زدنتون؟»+ «نه. ترسیدم. آتیش روشن کردن. خیلی ترسناکه. انگار میخوان همه رو آتیش بزنن. از همه طرف سنگ و چوب و گلدون پرت میکنند. میترسم ...» ـ «شما برای چی میترسی خواهر من؟ ما اومدیم اینجا که اتفاقی برای شما نیفته. ما اومدیم چوب بخوریم که شما راحت باشید.»کمی مینشیند و با دخترک صحبت میکند و بعد اینکه آرام شد، آرمان دستانش را مثل سپر باز میکند و با فاصله از دختر راه میرود تا بدون اینکه چیزی به او بخورد، بتواند از آن بلبشو عبور کند. دختر دیگر او را نمیبیند. او نمیدانست یکی از همان شبها، همانهایی که ازشان میترسید، به محاسن آرمان شک میکنند و گوشهای گیرش میاندازند و آن بلاها را سرش میآورند. آنها نمیخواهند کسی آرمان واقعی را بشناسد.
11:28 - 6 آبان 1403