مراقب ننه باشید
«مراقب ننه باشید»؛ این آخرین سفارش سرداری بود که پیش از آن نیز به رهبر انقلاب گفت «از مادرم اجازه گرفتم»؛ و سرانجام با دعایی مادرانه به بزرگترین آرزویش رسید.
به گزارش خبرگزاری فارس از یزد، صدایش را که میشنوی با بغضی عمیق گرهخورده است بغضی که انگار سالها دلتنگی به همراه دارد. مادر شهید سپهبد محمد پاکپور، فرمانده کل سپاه، حالا دارد از پسری میگوید که روزی در همین خانه و پای سفرهای بزرگ شد که نان حلالش قهرمانپرور بود.محمد از همان اوایل انقلاب در مبارزه بود. ما میدیدیم که دنبال کارهای انقلابی میرفت و با ضدانقلاب میجنگید. یک روز، دستش زخمی شد، نه یک زخم ساده؛ سرنیزه خورد به کف دست و از پشتدستش بیرون آمد اما باز هم دست از مبارزه برنداشت این تنها مجروحیت او نبود؛ در طول جنگ تحمیلی نیز بارها مجروح شد، اما هیچگاه از خط مقدم عقب ننشست و این جانبازیها او را به هدفی خدایی نزدیکتر میکرد.
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
سالها گذشت؛محمد از آن نوجوان پرشور تبدیل شد به سرداری که مسئولیتهای خطیری بر عهده گرفت. در سال ۱۳۹۷، هنگامی که فرمانده نیروی زمینی سپاه بود، در پیامی درگذشت مادر یکی از شهدای مدافع امنیت را با کلامی متفاوت تسلیت گفت؛ پیامی که نشان میداد دلش با مادران شهدا عجین است. او خود بارها گفته بود که پاسداران «دست بر ماشه آمادهتر از همیشه» هستند اما هیچگاه این قدرت را بر رضایت مادر ترجیح نداد.آخرین روز از راه رسید. تلفن زنگ زد؛ مادر گوشی را برداشت، صدای محمد بود. پرسید: «بچهها کجان؟» مادر جواب داد: «خواهرات هستن.» یکی یکی با همه حرف زد. خواهرها، برادرها، دامادها، دخترها، حتی نوهها. با همه خداحافظی کرد و بعدها مادر فهمید که این آخرین وداع و تماس تلفنی بود که سالها هر روز و هر کجا که بود در اولویت کارهایش قرار میداد.
ننه قوت قلب من است
خواهر شهید میگوید روزی که محمد پیش رهبر انقلاب رفته و میخواست برود جنگ به ایشان گفته بود از مادرم هم اجازه گرفتم. آری سرداری که قرار بود فرمانده کل سپاه شود، اول از مادرش اجازه گرفته بود برای رفتن به میدان. انگار میخواست بگوید: «هیچ قدمی بدون رضایت او برنمیدارم.» خواهر از این عشق مادری نهفته و مردمدوستی در قلب محمد آقا حرفها برای گفتن دارد. «داداشم ارادت خاصی به مادرم داشت. همیشه به ما میگفت: مراقب ننه باشید.» محمد هرجا بود، چه در جنوب چه در غرب، چه در سختترین عملیاتها، تلفن را برمیداشت و میگفت: «ننه قوت قلب من است.» حتی در روزهایی که امنیتیترین شرایط را داشت، حتی وقتی کسی نمیتوانست با خانواده تماس بگیرد، او تماس میگرفت. نمیگذاشت صدای مادر از گوشش دور شود.
روزهایی که سردار آشپزی میکرد
وقتی به خانه مادری میآمد آشپزی میکرد. میگفت مادرم خسته نشود. خودش میایستاد پای دیگ تا مادر یکنفس راحت بکشد. برای بچههای خواهر و برادرش نقاشی میکشید. نقاشیهایشان را نگه میداشت. با بچهها مینشست و حرف میزد. انگار نه فرمانده سپاه است، نه سردار جنگ و اینجا فقط یک همراه مهربان برای خانواده میشد. خواهرش میگوید: «مهمترین دغدغهاش این بود که مادرم خوشحال باشد.»در آخرین پیامهای رسمیاش بهعنوان فرمانده کل سپاه، برای درگذشت همسر یکی از سرداران، آرزو کرد که آن «فقیده سعیده» همنشین حضرت فاطمه زهرا (س) شود. همان نگاه عمیق معنوی به مقام زن و مادر، در رفتارش با مادر خودش هم جاری بود؛ زنی که حتی صدایش هم قوت قلب او در سختترین روزها میشد.
آرزوی گره خورده به نخ تسبیح مادر
خواهر شهید از رازی میگوید که شاید کلید فهم زندگی این سردار باشد. آرام، با چشمانی که خیس، میگوید: «من فکر میکنم اگر برادرم به فیض شهادت رسید، بیش از هر چیز به خاطر رضایت و دعای مادرم بود. مادرم همیشه برایش دعا میکرد و این محبت و احترام، بیپاسخ نماند.»دعای مادر، بال پرواز پسر شد. همان مادری که سالها نگران بود، همان که شبها بیدار میماند، همان که زخم عمیق و دست بسته پسرش را دید و اشک ریخت اما نگفت «برنگرد»، همان که همیشه دعا کرد... دعایش به آسمان رفت و محمدآقا را دنبال خودش برد دیداری که آغاز او نام برادرش رضا نقش بسته است.
همسایگی با برادر رضا در مکتب شهادت
سردار پاکپور پس از پایان آخرین ماموریت خود رهسپار روستای دهسد(خنداب) در استان مرکزی شد تا سرانجام در کنار مزار برادر شهید و جوانش، رضا پاکپور، که ۴۳ سال پیش در 19 سالگی و عملیات رمضان به شهادت رسیده بود آرام بگیرد. چه برادرانه عجیبی؛ عملیات رمضان و جنگ رمضان. گویی سالها بود میخواست در کنار او و مردم ده باشد؛ جایی که بردارش میگوید مردمش را بسیار دوست داشت.سرداری که از نوجوانی تفنگ به دست گرفت، که دستش از سرنیزه سوراخ شد، که در جنگ تحمیلی نیز مجروح شد اما نایستاد، که مدرک دکترای جغرافیای سیاسی داشت و نگاهش به جنگ علمی و راهبردی بود، که در آخرین تماس با همه خداحافظی کرد، که پیش رهبر گفت «از مادر اجازه گرفتم»، که در برابر دشمنان میگفت «دست بر ماشه هستیم» اما برای مادرش آشپزی میکرد، که به خواهرها سفارش میکرد «مراقب ننه باشید»... حالا رفته است. اما اسمش ماند و آن دعا همچنان برکت این نام و نشان است.
چقدر مراقب ننه هستیم؟
او «مراقب ننه باشید» را نه به خواهرها، که به همه ما گفت. به هر کسی که مادری دارد و هنوز میتواند صدایش را بشنود. این پیام جاودان یک سردار است به تمام نسلی که میخواهند قهرمان باشند اما فراموش نکنند که قهرمانی واقعی از خدمت و همراهی با مادر و دعای نورانی او شروع میشود و به عاقبت بخیری می رسد.مراقب ننه باشیم!
16:13 - 26 فروردین 1405