دزفول؛ شهری که با مرثیه ماکان آشناست

مرثیه ماکان، مرثیه تکراری‌ست برای دزفولی‌ها. ۴۴ سال پیش هم وقتی موشک بعثی‌ها کوچه‌های محله آقامیر دزفول را شکافت، پسر بچه ۵ ساله‌ای را از مادرش گرفت. پسر بچه‌ای که رفته بود برای ننه‌علی نان بخرد اما هیچ وقت برنگشت و حتی پیکری از او پیدا نشد.
خبرگزاری فارس ـ حماسه و مقاومت؛ هشتم محرم بود که در کوچه‌ پس کوچه‌های محله آقامیر دزفول بوی نذری‌ پختن به مشام می‌رسید. پدرِعلی می‌خواست برای کمک به همسایه برود. علی بهانه گرفت تا با پدرش برود اما پدر و مادر صلاح ندیدند بچه ۵ ساله برود کنار آن همه دیگ و آتش. مادرکه می‌خواست علی را آرام کند، گفت: اگر تو بروی، کی برای من نان بخرد؟ علی هم فوری برای مادر شرط گذاشت که به یک شرط می‌روم نان بخرم که اول پول بدهی من خیارشور بخرم و بعد بروم نان بگیرم! و مادر قبول می‌کند. علی که خیلی خیارشور دوست داشت و توانسته بود، مادرش را راضی کند، این پا و آن پا می‌کرد برای رفتن به مغازه سر کوچه. بالاخره مادر پول می‌دهد برای خرید خیارشور و علی می‌رود. او برمی‌گردد و خوشحال ظرف کوچک خیارشور را به مادر می‌دهد و چشمش به دست مادر است. مادر در ظرف خیارشور را باز می‌کند و مقابل علی می‌گیرد. علی فقط یک خیارشور برمی‌دارد و بقیه را در یخچال می‌گذارد.روز ۴ آبان ۱۳۶۱، عقربه‌های ساعت از ۱۱:۲۰ می‌گذشت. و علی مانده بود و قول به مادر. کمی رفت و با داداش‌محمد که ۳ سالش بود، بازی کرد. مادر اسکناس را مقابل علی گرفت و گفت: «الوعده وفا! حالا برو نان بخر!» علی دمپایی پلاستیکی را پوشید و مادر با نگاهش پسر ۵ ساله‌اش را بدرقه کرد و محمد را در آغوش گرفت. هنوز چند دقیقه‌ای از رفتن علی نگذشته بود که صدای وحشتناک و موج انفجار مادر را روی زمین پرت کرد. مادر کمی زخمی شده بود؛ محمد را بغل کرد و به کوچه دوید و چشم دوخت به راهی که علی رفته بود و فقط صدا می‌زد: علی! علی!
محمد روی دستان مادر بود و مادر با سر و صورت خاکی آغوشش را باز نگه داشته بود که علی را در پناه بگیرد از آن همه ترس. همین‌طور که محمد در آغوشش بود، این طرف وآن طرف می‌دوید و گاهی زمین می‌خورد و زود بلند می‌شد و هر کسی را که می‌دید، دستش را هم قد علی پایین می‌آورد و سراغ کودک پنج ساله‌اش را می‌گرفت و لابلای فریادهایش فقط می‌گفت: «علی! علی! علی رو ندیدید؟ فرستاده بودمش نون بخره!» پدر علی خودش را به محل اصابت موشک رساند و همسرش را سراسیمه دید که دنبال علی می‌گردد. اخترخانم دست به دامان همسرش شد تا علی را پیدا کند. در طول هشت سال جنگ، دزفول از بس موشک‌باران شده بود که از هر زن و مرد دزفولی یک امدادگر خبره ساخته بود. آن روز هم زن و مرد با بیل و کلنگ و هر ابزاری دستشان می‌رسید، به محل اصابت موشک می‌دویدند تا آسیب‌دیدگان را نجات بدهند؛ ترسی هم از اصابت مجدد موشک نداشتند. تعداد زخمی‌ها و شهدا زیاد بود. برخی را از زیر آوار بیرون کشیدند و پدر و مادر همین‌طور در کوچه پس کوچه‌ها و خانه‌های اطراف دنبال علی می‌گشتند. هر زخمی و شهیدی که پیدا می‌شد، پدر و مادر علی می‌دویدند تا گمشده‌شان را پیدا کنند. شب از راه رسید و از علی خبر نبود که نبود.آن شب خانواده علی خانه‌ای هم نداشتند که در آنجا به انتظار علی بنشینند و به خانه آشنایان رفتند. انگار خانه‌ هم از داغ علی ویران شده بود. آن شب، شب تاسوعا و شب حضرت عباس(ع) بود. همه با گریه و التماس، علی را از علمدار کربلا می‌خواستند. اشک در اشک بود و سوگ در سوگ.
سه چهار روز گذشت و خانه‌های اطراف را آواربرداری کردند. حتی سگ‌های زنده‌یاب پایگاه چهارم شکاری را آورده و تمام نقاط موشک‌خورده را جستجو کرده بودند. تقریبا جستجوی شهدا و مجروحان تمام شده بود. خانواده‌ای ۴ شهید داشت، خانواده‌ای دو شهید. پیکر همه ۳۰ شهید پیدا شدند؛ الا علی! روزها می‌گذشت، شهدا تشییع می‌شدند و در بهشت علی(ع) آرام می‌گرفتند؛ اما مادر علی همچنان چشم به راه بود.پدر و مادر و اقوام علی، تمام درمانگاه‌ها و بیمارستان‌های افشار و پایگاه شهر دزفول را گشتند؛ هیچ نام و نشانی از علی نبود. هیچ مجروحی هم با نام و نشان علی به شهرهای دیگر اعزام نشده بود. خانواده با خودشان می‌گویند شاید بر اثر موج انفجار، علی حافظه‌اش را از دست داده و حالا در کنجی از شهر سرگردان است! و آنها ماندند و بی‌خبری از علی ۵ ساله.اختر پارسا‌فرد مادر شهید علی آمون از روزهای انتظار برای آمدن علی می‌گوید: «۲۵ روز همه جا را دنبال علی گشتیم. انگار علی روی این کره خاکی نیامده بود که برود. هیچ اثری از پسرم نبود. شبانه‌روز کارم شده بود به انتظار نشستن و گریه کردن. پیش خودم می‌گفتم خوش‌به‌حال همسایه‌مان که همه ۴ شهیدشان را پیدا کردند ای کاش من هم حداقل جنازه علی را پیدا می‌کردم.یکی از همسایه‌ها که خانم صاف و ساده‌ای بود، یک شب در خواب دید که علی در آغوش مردی با عمامه مشکی و شال سبز که به کمر بسته، نشسته است؛ به طرف آن سید می‌رود و می‌گوید این بچه در بغل شما چه می‌کند؟ مادرش همه‌اش دنبالش است! سید به آن خانم می‌گوید علی دیگر پیش من است، دنبالش نگردند!»
اطرافیان خواب‌های مختلفی می‌دیدند که خبر از شهادت علی می‌داد. اما مادر بود و تا پیکر علی را در آغوش نمی‌گرفت، باورش نمی‌شد که او شهید شده باشد.بعد از ۲۵ روز خبری از یکی از همسایه‌ها آمد. ابتدا کسی جرأت نمی‌کرد به مادرعلی چیزی بگوید اما پدر علی در جریان بود. یکی از همسایه‌ها رفته بود شاخه‌های درخت کنار را هرس کند که چشمش به دست بریده‌شده‌ای می‌افتد که روی شاخه‌های درخت پرتاب شده بود. و بالاخره مجبور می‌شوند برای شناسایی به مادر علی بگویند. مادر شهید علی آمون می‌گوید: «همسرم به من گفت دستی را بالای درخت پیدا کرده‌اند و با توجه به اینکه هیچ شهید خردسالی دچار قطع دست نشده بود، احتمال می‌دهند این دست، متعلق به علی باشد. من گفتم باید آن دست را ببینم. رفتم و آن دست را دیدم. از زیر آرنج قطع شده و سوخته بود. انگشتان کوچکش مثل انگشتان علی بود. ۲ روز بعد قرار شد ببریم و آن دست را در مزاری که برای علی آماده کرده بودند، دفن کنیم. باورم نمی‌شد از علی همین یک دست مانده باشد. بعد از دفن دست علی، برادرم حسین که ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۱ در عملیات آزادسازی خرمشهر شهید شده بود هم به خواب خواهرم آمده بود و گفته بود، به اختر بگویید نگران نباشد، علی پیش من است. اما من مادرم، شاید باورتان نشود، من بعد از ۴۴ سال هنوز هم چشمم به در است که علی از راه برسد.»
مادرِعلی در حالی که اشک‌ می‌ریزد، از پسر ۵ ساله‌اش می‌گوید که او را برای رفتن به کودکستان ثبت‌نام کرده بود و روزهایی که علی لحظه‌شماری می‌کرد برای رفتن به کودکستان؛ اما دشمن این حسرت را به دل این مادر و پسر گذاشت. و مادر می‌گوید از روزهایی که علی شوق رفتن به مسجد را داشت: «آن زمان امکانات سرمایشی الان نبود. در پشت‌بام می‌خوابیدیم. علی موقع اذان صبح از خواب بیدار می‌شد و پدرش را صدا می‌زد تا به مسجد بروند. از وقتی که حرف زدن یاد گرفت، هر وقت پدرش به مسجد می‌رفت، علی هم کنارش بود.»
مادرِعلی نمونه‌ای از یک بانوی مقاوم ایرانی است؛ بانویی که در زیر موشک‌باران‌های بعثی‌ها ایستاد. در همان روزها برادرش حسین در آزادسازی خرمشهر شهید شد. برادرش علی در مسیر اعزام به جبهه به شهادت رسید. برادر دیگرش عبدالحسین پارسافرد که از نیروهای مهندسی نیروی هوایی بود، بر اثر جراحات ناشی از شیمیایی، بعد از جنگ شهید شد. مادرِعلی این روزها و در جنگ تحمیلی سوم که خبر شهادت شهید «ماکان نصیری» از شهدای حمله تروریستی آمریکا و رژیم صهیونیستی به مدرسه میناب را شنیده، داغ دلش تازه شده و بهانه علی را می‌گیرد؛ او مادرانه برای ماکان هم اشک می‌ریزد.#دزفول#شهید_مفقودالاثر_علی_آمون#شهید_ماکان_نصیری#دفاع_مقدس
20:25 - 4 خرداد 1405
فرهنگ
حماسه و مقاومت

1 بازنشر2 واکنش
36٫1k بازدید