اینجا هنوز جنگ تمام نشده است
صدای انفجارها خاموش شده، اما جنگ در بهشتزهرا هنوز ادامه دارد؛ میان پدری که هر روز به موتور پلاستیکی روی مزار پسرش خیره میشود، مادری که نیمهشبها سراغ اتاق فرزند شهیدش را میگیرد و همسرانی که آخرین وداع را فراموش نکردهاند.
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: «پسرم دستفروش بود. همیشه بهم میگفت: بابا یه موتور بخر با موتور کار کنیم. میگفتم: نه. دیروز رفتم یه موتور خریدم؛ ۲۵۰ هزار تومن. خوشگل. پلاستیکی. میذارم جلوم، نگاش میکنم. میگم پسرم، اونو نتونستم برات بخرم، اینو که خریدم برات...»
این روایت را پگاه نادی در میان مزارهای قطعه ۴۲ برایمان تعریف میکند؛ روایت شهید مهرداد قربانی که در جریان جنگ ۱۲ روزه و بر اثر اصابت موشک به کلانتری محلهشان به شهادت رسید. حالا یک پدر مانده است، یک موتور پلاستیکی و حسرتی که هیچوقت تمام نمیشود.
مهمان برنامه «رحیل» شدهایم. نشانی دعوتنامه را که میبینم، ناگهان به روزهای جنگ پرتاب میشوم؛ بهشتزهرا، لاله ۵، معراج شهدا. جایی که در روزهای سخت جنگ، پر از روایتهایی بود که هم تلخ بود هم پرافتخار.مهمانها یکییکی از راه میرسند؛ خبرنگاران، عکاسان، مستندسازان، فیلمسازان و فعالان فضای مجازی. همانهایی که روزهای جنگ را در معراج شهدا و قطعه ۴۲ گذراندند تا قصه شهدا را برای مردم روایت کنند.
اولین ایستگاه رحیل، معراج شهداست. بچهها بهمحض ورود جای خالی جایگاه خصوصی وداع را میبینند. جایی که همسران شهدا برای آخرین بار، فقط چند دقیقه فرصت داشتند با عشقشان خلوت کنند و حرفهای نگفتهشان را بزنند. روی تشکهای کنار دیوار مینشینیم؛ دقیقاً جایی که روزهای جنگ فرزندان و خانواده شهدا با دلشوره و چشم پر اشک مینشستند و چشمشان به در بود تا تابوت عزیزشان برسد. چراغهای حسینیه که خاموش میشود، به سبک همان روزها نور قرمز وسط حسینیه میافتد.
روضهای کوتاه برگزار میشود؛ سکوت سنگین فضا با اشکهای بیصدا و زمزمههای روضه به هم میپیچد. انگار تمام بغضهای فروریخته آن روزها راهی پیدا کرده که بیرون بریزد.
کمی که دل سبک میکنیم، راهی غسالخانه میشویم. مسئول غسالخانه از روزهای سخت جنگ میگوید؛ از کاورهایی که وقتی باز میکردند، به جز تکهای از موی سر و پوست صورت در آن نبود. از تکههایی از بدن که معلوم نبود، بدن کدام شهید است و باید غسل میدادند. از روزهایی که خانمهای غسال، بچههایشان را در خانه میگذاشتند و با هر موشکی که نزدیک منزلشان اصابت میکرد، هزار بار میمردند و زنده میشدند ولی کارشان را رها نمیکردند.
بین خانمهای غسال چندنفری هستند که بهصورت جهادی از زمان کرونا تابهحال برای تطهیر اموات به غسالخانه میروند. یکی از آنها میگوید: آوین را یادتان هست؟ همان دختر هشتسالهای که در راه بازگشت از راهپیمایی شبانه، هدف اصابت موشک قرار گرفت و به شهادت رسید. بعد با دستبهیکی از سنگهای غسالخانه اشاره میکند و ادامه میدهد: همانجا روی همین سنگ خوابیده بود. خیلی زیبا بود. خیلی زیباتر از عکسش. حتی صحبتکردن از غسلدادن پیکر دختربچه برای ما قابلتحمل نیست.
مسیر «رحیل» از غسالخانه به قطعه ۴۲ میرسد؛ قطعهای که در روزهای جنگ به یکی از مهمترین نقاط روایتگری تبدیل شده بود. پگاه نادی و مسعودی، دو فعال فضای مجازی که در همان روزها روایت شهدای جنگ را منتشر میکردند، حالا میان مزارها ایستادهاند و برایمان روایت میکنند.
هر مزار، داستانی دارد؛ داستان مادری که هنوز چشمانتظار است. هنوز هم وقتی نیمهشب از خواب میپرد، باز به اتاقخواب بچهاش سر میزند که مبادا سرما بخورد. داستان پدری که پسرش دستفروش بود و نمیتوانست برایش موتور بخرد، حالا یک موتور پلاستیکی خریده و بالای مزارش گذاشته و داستان دامادی که چند روز پس از عروسیاش زیر آوار مانده و هفتهها طول کشیده تا پیکرش را برای عروسش ببرند...
روایتها را که میشنویم، هر کدام جملهای به یادگار برای «رحیل» مینویسیم و راهی قطعه ۵۰ میشویم. باوجوداینکه روزهای وسط هفته است، باز هم قطعه نسبتاً شلوغ است. آقایی سر مزار شهید سپهبد امیرعلی حاجیزاده و شهید سرلشکر محمدباقری ایستاده و زیر لب حرف میزند و آرام اشک میریزد.
بقیه میآیند و ادای احترامی میکنند و میروند. هر کسی در گوشهای با شهیدی خلوت کرده است. از شهید زبرجدی و شهید نماینده گرفته تا شهید قربانخانی و بقیه شهدای مدافع حرم و جنگ رمضان.
نزدیک اذان ظهر است که برنامه «رحیل» به پایان میرسد. مسیر از معراج شهدا آغاز شد، اما در حقیقت سفری بود به دل روایتهایی که هنوز ادامه دارند؛ روایتهایی که نشان میدهند بعضی جنگها، مدتها بعد از خاموششدن صدای انفجارها هم در زندگی آدمها جریان دارند.پایان پیام/#رحیل#بهشت_زهرا#قطعه_۴۲#معراج 20:53 - 2 تیر 1405