روایتی عجیب از مهمان ویژه مراسم شهادت سیدرضی
« هر وقت اخبار سوریه را از شبکه«من و تو» میدیدم، حرصم در میآمد. ولی نمیدانستم اتفاقی میافتد که سرنوشتم با شهید سیدرضی گره میخورد» اینها را دختری میگفت که در مراسم تدفین شهید سیدرضی موسوی شرکت کرده بود.
گروه زندگی: «ایران این همه در سوریه خرج میکند. آخر سر همه آتیش میشود و میخورد توی سر خودشان.» با خودم مدام این جمله را مرور میکردم. آن شب شبکه من و تو داشت مستندی پخش میکرد در مورد حمله موشکی اسرائیل به سوریه. در موشک باران فرماندهان و مستشاران ایرانی به شهادت رسیده بودند. کفرم در آمده بود. شروع کردم به بد و بیراه گفتن. مامان هم که دل خوشی از این قضیه نداشت، با من همراه شد. هر وقت که «من و تو» یا «اینترنشنال» از کمکهای مالی و نظامی ایران به سوریه حرف میزد، آتشمان بیشتر میشد. برنامه که تمام شد، خوابیدم. صبح زود باید از اصفهان به تهران میرفتم تا کارهای بیمه پدرم را درست کنم. پدرم تازه از دنیا رفته بود و باید مراحل اداری را طی میکردم تا حقوقش به حساب من واریز شود. تازه چشمهایم گرم شده بود که خوابی دیدم. خیلی برایم عجیب بود. در خواب وارد جایی شدم که شبیه امام زاده بود. در حیاط امامزاده مراسمی در حال برگزاری بود که بعضی از چهرهها را به وضوح میدیدم و در خاطرم ماند. با صدای مادرم از خواب پریدم. هنوز در فکر خوابی که دیدم بودم. برای مادرم خواب را که تعریف کردم. مادرم گفت: «تعبیر خوابت را نمیدانم. حالا برو ببینیم تهران چه خبراست.»
به تهران که رسیدم کارم را به بیمه تامین اجتماعی شعبه تجریش ارجاع دادند. پرونده را که دیدند، همان اول ناامیدم کردند. مسئول بیمه گفت: «سه چهار روز کارت طول میکشد. باید بیایی و بروی تا کارت انجام شود. بعد هم اگر درست شود، چند ماه طول میکشد تا حقوقت واریز شود.» کلافه شده بودم. به یکی از اتاقها که رفتم، گفتند:کسی که باید امضاء کند، ۲ ساعت دیگر برمی گردد. از ساختمان بیرون زدم تا دو ساعت دیگر برگردم. زمستان بود و هوا سوز داشت. از بقیه پرس و جو کردم تا مسجدی یا جایی را به من نشان بدهند که کمی استراحت کنم و برگردم. آدرس امامزاده صالح را دادند. پایم را که داخل حیاط امامزاده گذاشتم، با دیدن آنجا یاد خوابم افتادم. همان حیاط بود و همان امامزاده. یک لحظه دلم لرزید. ولی اعتقادی به خواب نداشتم و بیخیال شدم. داخل رفتم کمی استراحت کردم و گرم شدم. دوباره برگشتم اداره بیمه دنبال کارهای اداری ام. ظهرکه شد برای استراحت به امامزاده برگشتم.
اگر معرفت دارید ،کار من را درست کنید
به امامزاده که رسیدم، دیدم همه جا را سیاهپوش میکنند.رفتم داخل امامزاده استراحت کوتاهی کردم. خواستم بروم بازار تجریش. وارد صحن حرم که شدم با دیدن عکسی که به دیوار زده بودند، در جایم میخکوب شدم. دلم یک لحظه فرو ریخت. از آدمهای اطراف پرسیدم: این عکس کیه؟ گفتند: سیدرضی موسوی است. چند روز پیش در سوریه شهید شده است. دلم آشوب شد. چشمهای عکس جذبه خاصی داشت که انگار به من نگاه میکرد. شرمنده شده بودم که چرا انقدر بد و بیراه گفته ام. در دلم با سید صحبت کردم: شماها مگر نمیگوئید که شهدا زنده اند، اگر مرام و معرفت داری خب کار من را درست کن. » همینجور در دلم درگیر بودم و با سید صحبت میکردم.
سیدکریم، کریم است؛ حتی بعد از شهادت
آن شب اتاقی گرفتم و صبح به اداره بیمه رفتم. ولی ورق برگشته بود. رئیس اداره بیمه گفت: کار شما درست شده است. اولین واریزیتان ۲۳ روز دیگر است. باورم نمیشد کاری که چند ماه طول میکشید، انجام شده بود. از خوشحالی بال در آورده بودم. از ساختمان بیمه که زدم بیرون، با ذوق به مامانم زنگ زدم و خبر دادم که کارم درست شد. میخواستم تاکسی بگیرم برای ترمینال جنوب که با اتوبوس برگردم اصفهان. یک دفعه یاد سید افتادم. هر کاری کردم دلم راضی نشد حالا که سید برای من مرام گذاشته بود من باید در مراسم تدفینش شرکت کنم. به طرف امامزاده رفتم.
جایی که سرنوشت این دختر با سیدرضی گره خورد
امامزاده پر از جمعیت بود. ولی چشمم که به عکس افتاد، حس کردم من را نگاه میکند. یک لحظه از خودم خجالت کشیدم. شبیه هیچ کدام از آدمهای آنجا نبودم. به دلم افتاد که زشت است با چادر امامزاده در مراسم شرکت کنم. سراغ خادمها رفتم و پرسیدم: کجا میتوانم یک چادر بخرم؟ خادمها راهنماییام کردند. در کارتم یک میلیون و هفتصد هزار تومان داشتم و همه را دادم چادر خریدم فقط ۱۰۰ هزار تومان برای هزینه برگشتم، نگه داشتم. چادر عربی را که سر کردم، حس سبکی داشتم. دوباره به طرف امامزاده حرکت کردم ولی انگار یک آدم دیگر بودم. در دلم با سید حرف میزدم و میگفتم: «دمت گرم. مرام و معرفت به خرج دادی. شما آقایی خودت را همه جوره به من ثابت کردی.» یک ارتباط دلی با سیدرضی برقرار کرده بودم. بعد از مراسم رفتم داخل حرم و نماز خواندم. با خدا عهد کردم که راهم را عوض کنم . پای رفتن به اصفهان را نداشتم و تا روز سوم سید ماندم. در عرض این سه روز حقوقم هم واریز شد حتی با معوقه هایش. با دیدن پیامک واریز حقوق، یاد حرف رئیس اداره بیمه افتادم که گفت: ۲۳ روز دیگر حقوق واریز میشود. مامان مرتب زنگ میزد و میگفت: چرا بر نمیگردی. مگر کارت انجام نشده است. به مامان گفتم: تلویزیون را روشن کن، یک شهید آورده اند...
این خاطره را لیلا باغبان از زبان خانم جوانی که در مراسم سوم شهید سیدرضی موسوی شرکت کرده بود، برایمان تعریف میکند. لیلا باغبان از دوستان خانوادگی سیدرضی، میگوید: «مراسم شب سوم سید رضی در سرداب امامزاده صالح برگزار شد. تقریبا عمومی نبود. دخترخانم جوانی در مراسم بود که به شدت گریه میکرد. صورتش پرسینگ داشت و ژل تزریق کرده بود. انقدر ظاهرش متفاوت از بقیه بود که توجهم را جلب کرد. وقتی با او هم صحبت شدم پرسیدم: شما از آشنایان سید رضی هستید یا حاج خانم؟ دخترخانم جواب داد: خود سید من را تا اینجا آورده است. لیلا که حسابی کنجکاو شده بود گفت: میشود برایم واضح توضیح بدهید. دخترخانم جوان از سیر تا پیاز اتفاقی که افتاده بود را برایش تعریف کرد.
به بهانه اولین سالگرد پشتیبان جبهه مقاومت، شهید سیدرضی موسوی میزبان همسر شهید و چند نفر از دوستانشان هستیم. بعد از خاطرهای که لیلا باغبان از روز سوم شهادت سیدرضی میگوید، به سراغ مهناز سادات موسوی ، همسر شهید میرویم. زنی که بزرگترین پشتیبان سیدرضی در سوریه بود. اگر همه ایران و سوریه و جبهه مقاومت خود را مدیون سید میدانستند، سید خودش را مدیون همسرش میدانست. از همان روز خواستگاری که سید به او گفت: شما زن سوم من هستی و زن اول و دوم کارم است. مهنازسادات فهمید که باید با یک شهید زندگی کند و انصافا همه جوره پای کار سید ایستاد و حتی یک بار دم نزد.
تنها سفری که سیدرضی به همسرش قول رفتن داد
خانم سادات میخواهد از شهادت همسرش برایمان بگوید ولی بر میگردد به دو سال قبل، درست ۱۴۰۱. وقتی سید رضی به او قول سفر کربلا را داد. تا به حال نتوانسته بودند کربلا بروند و دلش پر میکشید. حتی برای یک سفر دونفره. چهل سال از زندگی مشترکشان میگذشت ولی حتی یک بار با هم نشده بود که دو نفری به سفر بروند. ولی همین کربلا رفتن هم برایشان ماجرایی شد. یک سال از قول سید گذشت ولی با اتفاقاتی که در سوریه افتاد هنوز نتوانسته بود به قولش عمل کند. سال ۱۴۰۲ رسید. سید گفت: حاج خانم روی قول من حساب کن. امسال حتما با هم به کربلا میرویم. قرار بود ۱۰ دی ماه دوروزه زیارت کنند و برگردند.
درمان بیماری که سیدرضی 20 سال قبل میشناختش
مهناز سادات ثانیه به ثانیه شب شهادت سیدرضی را یادش هست. حتما بارها و بارها آن شب را در ذهنش مرور کرده تا شیرینی بودن سید را در کامش حس کند. حتی حالا که برایمان از آن روزها صحبت میکند، از نگرانیهایش برای خستگیهای سید میگوید: «سوم دی ماه بود. سیدرضی هر روز صبح به لاذقیه میرفت. سه ساعت در راه بود تا به محل کارش برسد و سه ساعت طول میکشید که برگردد. گفتم: حاج آقا شب خانه نیایید. راهتان دور است. من و سیدمحمدرضا هستیم. گفت حالا میام دیگه. باخنده گفتم پس دوری من برای شما خیلی سخت است. خواستم شام بیاورم سید گفت: خیلی خستهام بگذار ۱۲ شب. ولی با آن حال بلند شد و همه کفشها را واکس زد. به شوخی گفتم: آقا سید کفش من را دست نزنید. گفت کفش شما را هم واکس زدم. من که در ۴۰ سال کاری برای شما نکردم حداقل کفشت را واکس بزنم. ۱۲ شب بود که شام خوردیم. سید بعد از شام دوباره نشست سر کارش.صبح بیدارم کرد و گفت: خانم سادات بلند شو، مدرسهات دیر میشود. بیدار که شدم دوباره تاکید کرد که حاج خانم ان شالله ۱۰ دی میرویم کربلا و رفت. شب قبلش، سید به من ماموریتی داده بود. یکی از آشناهای ۲۰ سال پیش را اتفاقی در سوریه دیده بود که با همسرش برای زیارت آمده اند. بیمار بود و حال و روز خوشی نداشت. سید دستور داده بود در بیمارستان بستریاش کنند و هزینه درمانش را خودش پرداخت میکرد. به من پاکت پولی داد تا به دیدن همسرش بروم و اگر چیزی لازم دارد برایش تهیه کنم. من بعد از مدرسه با دوستانم برای دیدن آن مریض به هتل رفتیم. سید هم جلسهای با سفیر داشت بعد به محل کارش در زینبیه رفت.
من کارهایم را انجام دادم ولی به دلم افتاد که به دفترسیدرضی بروم و یک بار دیگر او را ببینم. یکسال بود برای من مشخص شده بود که سید صددرصد شهید میشود. هر چه جلوتر میرفتیم از کارهایش بیشتر متوجه میشدم که شهید میشود. به محل کار سید رضی رسیدم. سید ساعت ۵ ده نفر مهمان داشت. دم در صدایش کردم تعجب کرد. گفت: اینجا چکار میکنید؟ گفتم: فقط آمدم شما را ببینم. ۵ دقیقه سید را دیدم و خداحافظی کردم. ساعت ۴ کلاس داشتم. با سرعت ۱۶۰ کیلومتر رانندگی کردم. ۳:۴۰ دقیقه از پیش سید آمدم بیرون، ۳:۵۰ دقیقه محل کار سیدرضی را با موشک زدند.» مهناز سادات بغض کرده است. ولی به این فکر میکنم که چقدر این زمانها را در ذهنش مرور کرده که انقدر دقیق همه را به خاطر سپرده است. بیشک آن یک روز به اندازه تمام ۴۰ سال زندگیش کش آمده است.
آخرین دیدار سیدمحمدرضا با پدر
داستان به شهادت سید که میرسد، ما میمانیم که چرا سید نتوانست به قولش عمل کند. ولی خانم سادات که بقیه ماجرا را تعریف میکند در دلم میگویم: مرد است و قولش. مگر میشود سیدرضی وقتی نگران کار یک دختر غریبه است، به همسرش بدقولی کند. مهناز سادات از بعد از شهادت سیدرضی میگوید: «پیکر سید را به بیمارستان مجتهدی دمشق بردند. وقتی دیدمش، پیشانیاش بسته بود. گفتم: به تو تبریک میگویم. به هدفت رسیدی. فرزند معلول من سیدمحمدرضا ارادت خاصی به سید داشت. گفتم اگر میشود سیدمحمدرضا باید پدرش را ببیند. هر چه بقیه مخالفت کردند، من گفتم ببخشید اینجا فرمانده من هستم. اگر از من هر روز بابا بخواهد من چه بگویم. پارچه را برداشتم و گفتم محمد رضا این باباست، شهید شده است. محمدرضا دو دستی به سرش میزد.» خانم سادات به سختترین قسمت روایت رسیده است. انگار کلمهای پیدا نمیکند تا از پس سختی آن لحظه بربیاید. فقط تکرار میکند که خیلی آن لحظه سخت بود.
قولی که بعد از شهادت سیدرضی عملی شد
به خانه که برگشت همسر شهید سیدحسن نصرالله، همسر شهید مغنیه، همسر شهید سیدذوالفقار و بقیه از لبنان برای عرض تسلیت به دیدن مهناز سادات رفتند. شهید زاهدی، سردار قاآنی و دیگر فرماندهان هم خودشان را از ایران به دمشق رساندند. مهناز سادات میگوید: وقتی به شهید زاهدی گفتم ما کربلا نرفتیم، باورشان نمیشد. سوال کردند چطور حاج خانم؟ سید هم کربلا نرفتند. گفتم: سید به من قول داده بود ۱۰ دی به کربلا برویم. حالا میخواهم به قول سید عمل کنم. شرایط خیلی سختی بود از لحاظ امنیتی. دختر و پسرم هم در تهران منتظر بودند. ولی دلم نمیآمد قول سید زمین بماند. بالاخره با هم مشورت کردند و قبول کردند. شب سید را با آمبولانس بردند لاذقیه. پروازی را برای کربلا گذاشتند. و راهی کربلا شدیم. امام حسین (ع) سید را در آغوش کشید. سیدرضی ۱۵۰ نفر را همراه خودش برد. سید کریم معروف بود. کربلا هم دلش نیامد تنها برود. »به خودم که میآیم میبینم صورتم از اشک خیس شده است. انتظار نداشتم خانم سادات بعد از یک عمر حسرت کربلا، با پیکرسید رضی همسفر شود نه با خودش. ولی انگار همسایگی با حضرت زینب (س) دل این زن را صبور کرده است. حاج خانم آرام آرام از اولین و آخرین سفر کربلا با سیدرضی میگوید. بعد از زیارت قرار شد برای سیدرضی مزاری در حرم امام رضا (ع) آماده کنند. مهناز سادات دلش نمیآمد، مزار سید فاصله داشته باشد. میخواست هر وقت دلتنگ شد، خودش را به سید برساند. در نهایت سید در جوار امامزاده صالح آرام گرفت.
مژدگانی سیدرضی برای خبر شهادتش
ماجرای محل مزار سید رضی هم رمز و راز خودش را داشت. خانم سادات از خوابی که دختر شهید ایرلو برای سیدرضی دیده بود، میگوید: «دوهفته قبل داماد شهید ایرلو به دیدن سید رضی آمده بود. داماد خودم هم در آن جلسه حضور داشت. داماد شهید ایرلو شروع به صحبت کرد و رو به سید گفت: میخواهم موضوعی را برایتان تعریف کنم که ممکن است داماد شما و خانواده از شنیدن آن ناراحت شوند.بعد تعریف کرد که همسرش، دختر شهید ایرلو پدرش را در خواب دیده در حالی که برای میزبانی یک میهمان آماده میشده است. او به دخترش میگوید تا دو هفته دیگر سید رضی میآید پیش ما. سید از شنیدن این خواب به قدری خوشحال شد که پولی به عنوان مژدگانی در پاکت گذاشت و گفت: به همسرتان سلام برسانید بگوئید سید انقدر خوشحال شد که هدیه شما را داد. دعا کنید این اتفاق بیفتد.» انگار قطعه قطعه پازل زندگی سید را خود امام حسین (ع) چیده است که سرنوشتی به این زیبایی نصیبش شده است. حتی مزار سید را خودشان انتخاب کرده اند، درست کنار شهید ایرلو در امامزاده صالح (ع).
حالا یک سال از رفتن پشتیبان سوریه میگذرد. من نمیدانم که این یک سال را مهناز سادات چطور سرکرده است. وقتی دل لیلا سادات بهانه گرفته، چطور آرامش کرده. خصوصا وقتی سیدمحمدرضا بیوقفه پدرش را میخواهد چه جوابی به او داده است. فقط میدانم این زن هنوز مثل کوه ایستاده است. انگار حضرت زینب بر دلش دست کشیده است که اینطور آرام از رفتن سیدرضی میگوید.
زنی که یک سال است که منتظر سیدرضی مانده است
یک سال گذشته است ولی مادر سید رضی هنوز نمیداند، پسرش شهید شده است. بیماری فراموشی دارد. چند وقت یک بار سیدصادق، پسر بزرگ سیدرضی با او تماس میگیرد و به جای سید صحبت میکند. مادر از کودکی سیدرضی را فرهاد صدا میزد. حالا هر وقت مهناز سادات را میبیند به او میگوید: هر وقت رفتید سوریه بگوئید غذاهایی که فرهاد دوست دارد را درست کنم، برایش ببرید. اینجا مادری است که یک سال است چشم انتظار پسرش است.پایان پیام/#سید_مقاومت#سیدرضی#سوریه #جبهه_مقاومت#شهید_ایرلو#امامزاده_صالح#کربلا#سیدحسن_نصرالله#پشتیبان#اینترنشنال 23:20 - 3 دی 1403