کتابی که سرم را به باد می داد

در پادگان مشغول کتاب خواندن بودم، مامور ساواک حواسش به من بود، شانس آوردم به جز جیره غذایی چیزی از ساکم پیدا نکردند وگرنه آن کتاب سرم را به باد می‌داد.
خبرگزاری فارس؛ تبریز، معصومه درخشان: بهمن ماه، ماهِ خاطره بازی است، خاطره بازی جوانان امروز با جوانان دهه ۵۰، آنهایی که الان مو سفید کرده اند. آدم دلش می خواهد ساعت ها بنشیند پای حرف هایشان و پرت شود به دل خیابان های سال ۵۶ و ۵۷. جوانان دهه ۵۰ را ببیند با آن موها، گشادی پاچه شلوار ها و پیراهن و یقه های روی کت که شاخصه جوانان آن روزها بود.ببیند آنها چطور بر علیه حکومت طاغوت به صورت زیرزمینی اعلامیه چاپ کرده و در راهپیمایی ها پخش می کردند. چه دل و جراتی داشتند که مجسمه شاه را پایین کشیده و حکومت پهلوی را سرنگون کردند.در جشن انقلاب امسال با یکی از همین جوانان انقلابی در مسیر راهپیمایی آشنا شدم.*آقا شما از جوانان دهه ۵۰ هستید؟ با افتخار بله*از آن جوانان پر شور و حال که در سر سودای سرنگونی حکومت شاهنشاهی را داشتید؟در مسیر راهپیمایی صدا به صدا نمی رسد. شماره همراهش را می گیرم تا برای یک گپ و گفت از جنس خاطره گویی با او همکلام شوم.آدرس محل کارش را می پرسم" به خیابان مارالان که بیایی، ایستگاه چهارسوق را از هر کس بپرسی راهنمایی می کنند". عجب ما که هم محله ایم. به همین زودی می آیم. قرار مصاحبه برای روز سه شنبه مصادف با میلاد امام حسین ( ع) و روز پاسدار هماهنگ می شود. نزدیک ظهر به مغازه الکتریکی او می رسم و دیدار تازه می شود.سلام و احوال پرسی می کنیم، روی صندلی چوبی داخل مغازه می نشینم.آقای یعقوب میرزاپور رو به من کرده" خانم خبرنگار حالا هم می توانم خاطره تعریف کنم و هم کار مشتریان را انجام دهم ولی یک شرط دارد شرطش هم این است که خاطره گویی تا اذان ظهر تمام شود. شرط او را قبول می کنم تا از فضیلت نماز اول وقت جا نماند.
از او می خواهم از حوادث سال های ۵۶ و ۵۷ بگوید، او از میان خاطرات آن سال ها صحبت هایش را از خاطره درس خواندن و سربازی رفتن شروع می کند" آن سال ها عموم مردم در سختی و فقر زندگی می کردند و پدر من هم با اینکه وضع مالی خوبی نداشت ولی مرا در مدرسه مذهبی و اسلامی علوی ثبت نام کرده بود. روحانیون سرشناس مدرسه را مدیریت می کردند.چرا به مدرسه دولتی نرفتید؟ آن زمان خانم های بی حجاب برای پسران ۱۵ تا ۱۸ سال در دبیرستان تدریس می کردند و علاوه بر آن دانش آموزان را به سینما و تئاتر برده و در دار و دسته حزب رستاخیر عضو می کردند. خانواده های مذهبی از این موضوع ناراحت بودند. به همین علت در مدارس دولتی ثبت نام نمی کردند. حتی آن زمان ضربه بزرگی به دختران وارد شد و اکثریت خانواده های مذهبی اجازه ندادند دختران درس بخوانند.
درس خواندن در مدرسه اسلامی و مذهبی علوی و شنیدن برنامه" پیک ایران" باعث شده بود تا حد زیادی با موضوعات سیاسی کشور آشنا شوم و به اصطلاح شمِّ سیاسی من نسبت به عموم مردم بیشتر بود. حرف هایش که به اینجا می رسد مدام تلفن همراهش زنگ می زند، جواب می دهد عروسش پشت خط است. تماس گرفته تا میلاد امام حسین( ع) و روز پاسدار را تبریک بگوید، از زنگ زدن عروسش خوشحال است و من تازه می فهمم جوان دهه ۵۰ سوژه ما یک پاسدار بازنشسته است. من هم روز پاسدار را به او تبریک می گویم. تلفن دوم را پاسخ می دهد به فردی که پشت خط است می گوید بعدا خودم تماس می گیرم. نگاهی به من کرده و می گوید" خانم خبرنگار امروز از شانس شما تلفن پشت تلفن زنگ می زند" من هم لبخند می زنم چاره ای نیست.
*نمی خواستم به سربازی برومصحبت‌هایش را ادامه می‌دهد" آن سال‌ها من خیلی مقاومت می‌کردم تا در حکومت پهلوی به خدمت سربازی نروم، یک سال و نیم از وقت سربازی رفتن من گذشته بود، یک روز به ژاندارمری جهت کار اداری مراجعه کرده بودم وقتی دیدند هنوز به سربازی نرفتم مرا دستگیر کردند.پدرم به یکی از افسران شهربانی که با او آشنایی داشت گفته بود " یعقوب را گرفته‌اند حواست به پسرم باشد." افسر شهربانی به سفارش پدرم به محل دستگیری آمد و مرا دید و برای فرار از سربازی مرا راهنمایی کرد. افسر شهربانی را به خوبی می شناختم، به بهانه های مختلف از همه رشوه می گرفت، قرار گذاشته بود من به سربازی نروم و در مقابل هر ماه پنج تومان از پدرم رشوه بگیرد.
با توجه به وضع مالی پدرم پیشنهاد فرار از سربازی و رشوه دادن به او را قبول نکردم و به همراه بقیه سربازان به تهران اعزام شدیم. در وسط راه نزدیک شهرستان میانه ما را برای شام به غذاخوری بردند موقع برگشت به اتوبوس ۲۵ نفر از سربازان فرار کرده بودند ولی من فرار نکردم و به مرکز آموزش پادگان قلعه مرغی نیروی هوایی اعزام شدیم. دوره آموزشی تمام شد. بعد از آموزش در تقسیم بندی جدید به پایگاه یکم شکاری در منطقه سرآسیاب مهرآباد تهران اعزام شدم. در پایگاه یکم شکاری در گردان حراست بودم و هر گردان متشکل از ۳۰۰ نفر بود. وظیفه ما حفظ و حراست از پایگاه بود. در مدت سربازی دسته دسته نیروهای آمریکایی را می دیدم حدود ۶۰ هزار نفر تکنسین آمریکایی در همه جای ایران بودند. تعدادی از آنها به پایگاه یکم شکاری آمده و به مراکز فنی پایگاه سرکشی می کردند ولی هیچ وقت اجازه نمی دادند تکنسین های ایرانی به بخش فنی و تجهیزاتی وارد شده و نظارت داشته باشند تا مبادا چیزی یاد بگیرند. در پادگان فعالیت مبارزاتی داشتید؟ تا این سئوال را می‌‍پرسم خانمی با پسر نوجوانش وارد مغازه می شوند و آهن ربا می خواهند" خانم خبرنگار سئوالت یادت باشد تا به پسر نوجوان آهن ربا بدهم و بیایم. دو سه دقیقه ای طول می کشد تا پسر نوجوان آهن ربای کوچکی را برای کاردستی که درست کرده انتخاب کند و کارش راه بیفتد.*خب سئوال شما چی بود؟ آهان یادم آمد در پادگان فعالیت مبارزاتی داشتیم یا نه ؟
چون محیط پادگان نظامی بود ما فعالیت زیادی نداشتیم ولی وقتی مرخصی یک یا دو روزه می گرفتم در ایام مرخصی به شهر مقدس قم می رفتم و با خواندن کتاب های مذهبی با اندیشه های شهید بهشتی آشنا می شدم. یک روز دو ، سه جلد کتاب مذهبی خریدم که یکی از آنها دست نوشته های شهید بهشتی و دیگری کتاب های شهید مطهری بود.کتاب ها را قائم کرده و به پادگان آوردم و در کیسه سربازی خودم که شبیه کوله پشتی بود مخفی کردم.
*کتاب‌ها را در مقر نگهبانی مطالعه می‌کردم.همچنین از روبه روی دانشگاه تهران یک جلد کتاب با عنوان" راه قدس" با موضوع تحلیلی از وقایع لبنان خریده و به پادگان آورده بودم. این کتاب شرح مبارزات شهید دکتر چمران و مرحوم سید احمد خمینی درشهر طیبه لبنان بود.یک شب در آسایشگاه روی تخت نشسته و کتاب می خواندم، یک لحظه متوجه شدم افسر ساواک از پشت شیشه کتاب خواندن مرا دیده و نام کتاب را می خواند. مرا در حین خواندن کتاب دستگیر کرد.وقتی مرا دستگیر کردند به آسایشگاه سربازان آوردند وکیسه سربازی مرا بازرسی کردند. دیدند در کیسه من که اسم یعقوب میرزاپور روی آن نوشته شده جیره غذایی شامل قند، شکر ،صابون و لباس سربازی بود و هیچ چیز دیگری پیدا نکردند و با وساطت افسر نگهبان از مهلکه گریختم ولی دو سه نفر از سربازان پادگان را هم به جرم خواندن کتاب های مذهبی گرفته بودند که به زندان ساواک بردند ولی معلوم نیست چه بلایی به سرشان آوردده و شهید کردند.خب ماجرا چی بود؟ ماجرا این بود که خوشبختانه من دو تا کیسه سربازی داشتم روی یکی اسمم نوشته شده بود و روی دیگری اسمم نوشته نشده بود. کتاب ها را در کیسه دوم جاسازی کرده بودم و آنها کیسه ای که اسمم نوشته شده بود را بازرسی کردند.اگر کتاب " راه قدس " را پیدا می کردند سرم به باد می رفت.شروع می کند کتاب را ورق می زند. صفحه به صفحه عکس های شهید چمران و مرحوم سید احمد خمینی را نشان می دهد" آنها در جنوب لبنان در حال آموزش نبردهای چریکی به مبارزان لبنان هستند".
راستی شما هم در دوره سربازی از پادگان فرار کرده بودید؟ نه من فرار نکردم ، البته آن هم علت دارد. حضرت امام فرموده بود سربازان از پادگان ها فرار کنند تا قدرت پوشالی حکومت پهلوی سست شود. من هنگامی که در پادگان بودم با حاج آقای قریشی امام جماعت مسجد محله سرآسیاب مهرآباد در ارتباط بودم. حاج آقا به ما تکلیف کرد از پادگان بیرون نروید و همچنان در پادگان مستقر باشید و از اموال پادگان شامل هواپیماها، اسلحه و ...مواظبت کنید به همین علت بیشتر سربازان نیروی هوایی همان جا مستقر شدیم. البته ۲۰درصد از سربازان رفته بودند ولی ۸۰ درصد در پادگان بودیم.*شما هم در دیدار تاریخی همافران با حضرت امام حضور داشتید؟همافران تکنسین های فنی هواپیمای شکاری هستند که لباس، درجه نظامی و حتی غذاخوری مخصوص به خود دارند. همافران از دستور ارتش مبنی بر بستن فرودگاه و جلوگیری از ورود حضرت امام تمرد کرده بودند.تیمسار علی نشاط فرمانده گارد جاویدان چهار هزار نفر نیرو در پایگاه یکم شکاری و فرودگاه مستقر کرده بود تا مانع از ورود حضرت امام شود ولی حضرت امام معجزه گونه وارد خاک ایران شدند.ما در پایگاه یکم شکاری لحظه ورود حضرت امام را می دانستیم کدام روز و چه ساعتی می آید. من خودم لحظه ورود هواپیمای امام را دیدم و هنوز هم خوب به یاد دارم.
من خیلی علاقه داشتم در آن دیدار تاریخی باشم ولی حجه الاسلام قریشی به ما تکلیف کرده بود در پایگاه یکم شکاری بمانیم.در دیدار همافران با حضرت امام که در مدرسه علوی صورت گرفت من و بقیه سربازان از پایگاه یکم شکاری حراست می کردیم تا مبادا مردم عادی به داخل پایگاه آمده و به هواپیماهای جنگی و شکاری که در اختیار پایگاه یکم شکاری بود آسیب بزنند. راستی من جایی خوانده بودم در آخرین روزهای سقوط پهلوی بین مردم اسلحه پخش کرده بودند ماجرای این همه اسلحه دست مردم عادی چه بود؟حکومت پهلوی از همه جا رانده شده بود، دولت بختیار در آستانه سقوط بود روز ۱۸ یا ۱۹ بهمن سال ۵۷ بود که سردمداران رژیم پهلوی تصمیم گرفتند در پادگان ها را به روی مردم باز کرده و به مردم سلاح بدهند.هدف آنها از دادن سلاح به مردم برادرکشی بود. می خواستند هرج و مرج شده و مردم همدیگر را با اسلحه بزنند. در حالی که با برادر کشی توسط مردم اوضاع آشفته تر می شد.
ساعت ۸ صبح روز ۱۹ بهمن به دستور ستاد ارتش در پادگان به روی مردم باز شد. مردم برای تحویل گرفتن سلاح جلوی اسلحه خانه هجوم آورده بودند.۲۰ هزار اسلحه M۱ و ۱۰ هزار سلاح ژ۳ و انواع تیربار در پادگان وجود داشت. من و دوستم نیز برای گرفتن سلاح در صف ایستادیم.صف که می گویم منظورم صف ۱۰، ۲۰ نفری برای گرفتن نان یا شیر نیست، مثل انبوه جمعیتی که برای راهپیمایی می آیند مردم برای گرفتن سلاح هجوم آورده بودند.خلاصه اینکه تا سلاح به ما برسد گفتند سلاح تمام شد اگر سلاح می خواهید ۵۰۰ متر بالاتر به اسلحه خانه سلاح های سنگین بروید. ما به آن منطقه رفتیم.من تیربار ژ۳ با صدها فشنگ تحویل گرفتم. در حالی که تیربار را دو نفره روی دوش خود گذاشته بودیم به محوطه ورودی پایگاه جهت حراست رفتیم. همان جا دوستم تیربار ژ۳ را به من داد و خداحافظی کرد و به خانه رفت. من ماندم و تیربار ژ۳ یادم است در خیابان روبه روی پایگاه یکم شکاری پادگان " جی" نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی بود که این پادگان تا آخرین لحظه سقوط رژیم، مقاومت می کرد.صدای تیراندازی و مقاومت آنها از روبه رو به گوش می رسید.از پادگان" جی" آنقدر به طرف مردم تیراندازی کرده بودند که تیرهای شلیک شده به پادگان ما هم اصابت کرده بود.
حجم تیراندازی ها خیلی زیاد بود ، یک لحظه متوجه شدم بال های هواپیمای جنگنده F5و F4 سوراخ سوراخ شده است.من چند ساعت در حراست از پایگاه یکم شکاری نیروی هوایی تلاش کردم. مردم دسته دسته با در دست داشتن سلاح در داخل خودروهای ارتش در خیابان حرکت می کردند. در آن طرف خیابان یک خودروی سیمرغ پارک کرد و دو ، سه نفر از آن پیاده شده و به طرف من آمدند. آنها از همافران پایگاه نیروی هوایی فرح زاد بودند که برای مقابله با تیراندازی های پایگاه " جی" آمده بودند. کارت شناسایی خود را به من نشان داده و گفتند ما از همافران هستیم و برای مبارزه مسلحانه امشب در برابر پادگان " جی" مقاومت و مبارزه می کنیم.آنها از من خواستند سلاح تیربار ژ۳ را به آنها تحویل دهم. من هم قبول کردم. آنها در عوض سلاح ژ۳ سبک با چندین فشنگ به من دادند تا از خودم مواظبت کنم.
بعد از ظهر ۲۰ بهمن ماه با همین سلاح ژ۳ از پایگاه یکم شکاری بیرون آمدم و سوار مینی بوس شده و در کرج به خانه عمویم رفتم. از تهران تا کرج در راه ایست های بازرسی زیادی بود در یکی از ایست بازرسی ها همه مردم را از مینی بوس پیاده کرده و به من گفتند باید سلاح را به کمیته های ایست بازرسی تحویل بدهی و من هم تحویل دادم.تا یادم نرفته بگویم اکثریت سلاح ها دوباره به پادگان ها برگشت داده شد.بعد از یک ساعت به کرج رسیدم. آنجا پارکی بود که دیدم تعدادی از مزدوران شاه را با لباس نظامی اعدام کرده بودند، چند قدم جلوتر رفتم یکی دیگر از ماموران شهربانی را دیدم که توسط مردم به هلاکت رسیده بود و بالاخره به منزل عمویم رسیدم. دو، سه روز آنجا بودم و بعد به تبریز برگشتم.آن موقع ما ساکن تبریز نبودیم و اصالتا آذرشهری هستم.وقتی از خانه عمو به تبریز آمدم رفتم آذرشهر. در آذرشهر اوضاع با سایر شهرستان ها خیلی فرق داشت. حکومت پهلوی به مناسبت جشن های ۲۵۰۰ ساله در خیابان ها طاق نصرت درست کرده بود. وقتی به آذرشهر رسیدم دیدم مردم اکثریت نیروهای ژانداری را کشته و بعضی را از طاق نصرت به دار آویخته بودند.*چطوری از قیام مردم تبریز در ۲۹ بهمن ۵۶ مطلع شدید؟در قیام ۲۹ بهمن تبریز من در سربازی و پادگان بودم خبر قیام مردم تبریز به گوشم رسید چون در مکان نظامی بودم هیچ عکس العملی از نظامی ها ندیدم.صدای ملکوتی اذان ظهر از گلدسته‌های مسجد فضا را عطر آگین می کند و جلسه خاطره گویی ما تمام می شود. به او قول می دهم روزی دیگر بیایم و این بار از صحنه های رشادت جوانان این مرز و بوم در هشت سال دفاع مقدس بگوید آخر او یک پاسدار است. پاسدار ارزش های دفاع مقدس. انتهای پیام/ ۶۰۰۲۰
13:44 - 29 بهمن 1402



3 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌زهرا‌
@Zahra69782 اسفند 1402
در پاسخ به
عالی

تصویر نمایه‌ی ‌علی فرج پور‌
@A313A2 اسفند 1402
در پاسخ به
زیبا