ماجرای نجات معجزه‌آسای تنگسیری از بین دشمنان

در دل یکی از خطرناک‌ترین شب‌های جنگ، یک تیم شناسایی مأموریتی را آغاز کرد که بازگشت از آن تقریباً ناممکن به نظر می‌رسید. روایت سردار شهید علیرضا تنگسیری از آن شب، تصویری کم‌شنیده از لحظاتی است که مرز میان زندگی و مرگ فقط چند ثانیه فاصله داشت.
گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شب، شبِ اروند بود؛ رودخانه‌ای تیره، عمیق و وحشی که صدای جریانش با غرش دوردست توپخانه عراقی‌ها درهم می‌آمیخت. بلم‌ها بی‌صدا روی آب می‌لغزیدند و سایه چند جوان لاغر، اما ورزیده، در دل تاریکی پیش می‌رفت؛ جوانانی که فرمانده‌شان هنوز هفده سال بیشتر نداشت و بااین‌حال، مسئولیت یک تیم پنج‌نفره شناسایی را برعهده گرفته بود. مقصدشان روستایی ناشناخته در عمق دو کیلومتری خاک دشمن بود؛ «فداقیه». جایی که هر قدم، به‌اندازه یک‌نفس تا مرگ فاصله داشت.این مأموریت بخشی از زنجیره شناسایی‌های برون‌مرزی در جبهه جنوب بود؛ شناسایی‌هایی که بعدها مبنای برآوردهای اطلاعاتی حساسی شد که به دست فرماندهانی چون «حسن باقری» رسید و در طراحی عملیات بزرگ نقش ایفا کرد.جغرافیای خشن اروند، نخلستان‌های به هم فشرده فداقیه، خانه‌های رها شده و گشت‌های بی‌قرار بعثی، همه بر بستر این مأموریت شکل می‌گرفت؛ مأموریتی که در آن یک نوجوان هم باید تصمیم می‌گرفت، هم جان چهار نفر دیگر را حفظ می‌کرد و هم گزارش دقیقی از دل خاک دشمن بر می‌گرداند.
آن شب، نیروهای شناسایی تا چندقدمی مرگ پیش رفتند؛ از پنهان‌شدن در خانه‌ای متروکه و مخفی‌شدن داخل تنور نان تا عبور دوباره از اروند در تاریکی مطلق. تجربه‌ای که بعدها به بخشی از حافظه عملیاتی جنگ در جنوب تبدیل شد و نقش مهمی در شکل‌گیری شناسایی‌های عمیق سپاه ایفا کرد.روایت این مأموریت روایتی از روزهایی است که نوجوانان و جوانان رزمنده، پیش از آنکه آموزش‌های کلاسیک نظامی ببینند، در متن خطر، فرماندهی، تصمیم‌گیری و نبرد را تجربه می‌کردند. نسلی که در آغاز جنگ با کمترین امکانات، سخت‌ترین مأموریت‌ها را برعهده گرفت و پایه‌گذار ساختارهای اطلاعاتی و عملیاتی بعدی شد.به همین بهانه، با سردار فتح‌الله جعفری، بنیان‌گذار زرهی سپاه و رئیس هیئت‌مدیره مؤسسه شهید حسن باقری، درباره جزئیات این شناسایی نفس‌گیر، نقش شهید علیرضا تنگسیری در مأموریت‌های برون‌مرزی، شرایط جبهه جنوب در ماه‌های ابتدایی جنگ و اهمیت اطلاعات میدانی در طراحی عملیات بزرگ گفت‌وگو کرده‌ایم که در ادامه می‌خوانیم:

فداقیه؛ روستایی در سکوت، زیر پای گشت‌های دشمن

به‌ظاهر روستا آرام بود. خانه‌ها منظم و مرتب حدود ۱۳۰ تا ۱۵۰ خانه کنار هم کوچه‌ای که در آن صدایی نمی‌آمد. اما این سکوت، سکوتی بود که رویش رد محو چکمه‌ها، درهای نیمه‌باز، خانه‌های به‌هم‌ریخته و سایه‌های دیده نشده نشسته بود.تیم شناسایی که وارد روستا شد، هنوز چند کوچه بیشتر جلو نرفته بود که صحنه‌ای همه چیز را عوض کرد. از دور، ماشین «ایفا»ی عراقی آرام نزدیک شد، درست تا جایی که می‌شد با خودرو پیش آمد. از آنجا به بعد، راه باریک می‌شد و عراقی‌ها پیاده می‌شدند.حدود دوازده نفر بودند؛ دسته‌ای که به دو سمت کوچه تقسیم شدند. چند نفر به خانه‌های سمت چپ رفتند، چند نفر به خانه‌های سمت راست. از درها می‌گذشتند، داخل خانه‌های مردم را زیر و رو می‌کردند، بلندبلند حرف می‌زدند و رد حضورشان چیزی جز خانه‌های به‌هم‌ریخته‌ای نبود که پیش‌ازاین هم دستخوش همین یورش‌ها شده بود.
برای اعضای تیم، این اولین‌بار بود که دشمن را این‌قدر نزدیک می‌دیدند. دیگر عراقی‌ها نقطه‌های کوچک دوردست نبودند؛ آدم‌هایی با صدای واضح، قدم‌های سنگین و اسلحه‌هایی که هر لحظه می‌توانستند رو به هر سمتی بچرخند. فاصله با مواضع خودی حدود دو و نیم کیلومتر بود، اما در آن لحظات، این دو و نیم کیلومتر، فاصله میان یک خط کوتاه روی نقشه و یک دوزخ واقعی بود.جاده برگشت اگر لو می‌رفتند، باید در دل کوچه‌های روستا، به سمت نخلستان‌ها می‌دویدند، خود را به حاشیه اروند می‌رساندند، بلم‌ها را از گل‌ولای بیرون می‌کشیدند، آن‌ها را روی آب می‌انداختند و تازه آن‌وقت می‌دیدند که آیا وضعیت مد و جزر، اجازه فرار می‌دهد یا نه. فرمانده تیم شناگر بود، می‌توانست حتی بدون بلم خود را به آن طرف برساند، اما همراهانش شنا بلد نبودند؛ دانستن همین نکته، وزن تصمیم‌گیری را دوبرابر می‌کرد.

پناه در خانه‌ای بی‌در؛ تنور خاموش و پنج مرد در آستانه مرگ

خطر به‌سرعت نزدیک شد. گشت عراقی یکی‌یکی خانه‌ها را می‌گشت و فاصله‌ای با خانه‌ای که تیم در حوالی‌اش بود نمانده بود. ناچار شدند پناه بگیرند. در دل یکی از همین خانه‌های روستا، اتاقکی برای پخت نان بود؛ فضایی بدون در، با دهانه‌ای حدود دو متر. وارد که می‌شدی، سمت چپ تنه یک نخل خشکیده تکیه داده بود، روبه‌رو تنور نان بود و بالای تنور، تکه‌ای از یک بشکه ۲۲۰ لیتری بریده و مثل دودکش روی سقف کار گذاشته شده بود تا دود نان از آن خارج شود. کف اتاقک پوشیده از هیزم، شاخه‌های خشک نخل و تکه‌های چوب بود؛ جایی که چند دقیقه بعد، به مرز میان زندگی و مرگ تبدیل شد.پنج نفر بودند. هرکس گوشه‌ای برای خود پیدا کرد. یکی از بچه‌ها که جثه‌اش کوچک‌تر بود، خودش را درون تنور جا داد و در آن را کشید. دیگری روی پشت‌بام دراز کشید. نفر دیگر در گوشه‌ای دیگر خزید و فرمانده تیم «تنگسیری» کنار هیزم‌ها، پشت توده‌ای از شاخه‌های نخل، پنهان شد؛ اسلحه در دستش بود، اما با قلبی که دیگر انگار در سینه جا نمی‌شد.«ترس»، چیز تازه‌ای در جنگ نبود، اما اینجا طعم دیگری داشت؛ طعم یک‌قدمی دشمن. می‌دانستند اگر دستگیر شوند، اسیری در کار نیست. همه آموزش دیده بودند که نیروی شناسایی درگیر نمی‌شود، مگر در آخرین لحظه‌ای که دیگر راهی نمانده باشد.
صدای قدم‌ها روی خاک حیاط پیچید. نفس‌ها در سینه حبس شد. سرباز عراقی وارد همان خانه شد. پاهایش به تنور نزدیک شد؛ اگر فقط یک قدم جلوتر می‌آمد، مردی را که در دل تاریکی تنور پنهان شده بود، می‌دید. سکوتی خفه‌کننده فضا را گرفته بود. سرباز لحظه‌ای مکث کرد، نگاهی به اطراف انداخت، شاید نوری ضعیف یا سایه‌ای را می‌جست، اما تاریکی و عنایتی پنهان، پرده‌ای میان او و پنهان‌گاه‌ها کشید. لحظه‌ای بعد، صدای رفیقش از بیرون بلند شد و او، بی‌آنکه چیزی دیده باشد، برگشت و از اتاق خارج شد.در آن چند ثانیه، همه چیز میان بودونبود معلق بود. تنگسیری جوان زیر لب دعا می‌خواند، هر ذکری که بلد بود، می‌گفت؛ آن هم به‌خاطر دل اضطراری که تمام وجودش را گرفته بود. می‌دانست اگر امروز زنده از این خانه بیرون بروند، چیزی فراتر از مهارت نظامی در کار بوده است.عراقی‌ها یکی‌یکی از خانه‌ها خارج شدند. گشتشان تمام شد و آرام‌آرام از روستا فاصله گرفتند. اما برای این پنج نفر، کار تازه شروع شده بود. کسی جرئت حرکت نداشت. تا تاریکی کامل هوا، همان جا، در سکوت مطلق ماندند. زیرا ترس بدجوری انرژی‌ آن‌ها را گرفته بود.

بازگشت از عمق دشمن

با فرورفتن کامل آفتاب و پوشاندن همه چیز در سیاهی، وقت رفتن شد. پنج سایه، آرام از خانه خارج شدند، کوچه‌ها را بااحتیاط و بی‌صدا پشت سر گذاشتند، از میان دیوارهای کوتاه باغ‌ها عبور کردند و خود را به حاشیه اروند رساندند.محل پارک بلم‌ها کمی با آب فاصله داشت؛ حدود 100 تا 120 متر گل و خاک و شیار. باید در همان سکوتی که تا آن لحظه حفظ کرده بودند، بلم‌ها را از جایشان بیرون می‌کشیدند و روی آب می‌انداختند. خوشبختانه وضعیت مد آب طوری بود که امکان رهاکردن بلم‌ها در رود وجود داشت؛ اگر آب عقب‌تر یا جلوتر بود، کار سخت‌تر و پرصدا‌تر می‌شد.بلم‌ها یکی‌یکی روی آب سر خوردند. حالا اروند که در رفتن، به نظرشان دیوِ راه‌بند بود، در برگشت، تنها راه نجات بود. پاروها آرام در آب فرو می‌رفت و بیرون می‌آمد؛ هر ضربه پارو یعنی چند متر فاصله‌گرفتن از فداقیه، چند متر دورشدن از نعلین‌های عراقی روی خاک کوچه‌ها.وقتی به ساحل خودی رسیدند، هنوز صدای توپخانه از دور می‌آمد، اما برای آن‌ها این صدا، دیگر صدای «پشت‌جبهه» بود؛ صدایی آشنا که معنایش این بود: «به خانه خودی برگشته‌اید.» گزارش مأموریت به احمد امیری تحویل داده شد و از آنجا به ستاد اروند منتقل شد؛ گزارشی که نقشه‌ای زنده از وضعیت دشمن در عمق دو کیلومتری خاک عراق ارائه می‌داد.

مأموریت‌های بعدی؛ بازگشت به فداقیه و ردّ یک سنگر خالی

البته این شناسایی آغاز یک سلسله بود. در نوبت‌های بعدی، فرمانده جوان، مسئولیت گروه را به طور کامل برعهده گرفت. تیم‌های پنج تا شش‌نفره تشکیل شد و دوباره راهی همان سمت شدند؛ دوباره فداقیه، دوباره نهرها، باغ‌ها، نخلستان‌ها و سرحدّ مبهم میان خودی و دشمن.در یکی از این شناسایی‌ها، به سنگر کمین عراقی‌ها رسیدند. سنگر خالی بود، اما خالیِ طولانی‌مدت نبود؛ بوی تازه‌ای از حضور در آن مانده بود. روی حصیر سنگر، یک مجله عراقی جامانده بود. ورق‌هایش بوی مرطوب نخلستان را گرفته بود. این نشانه‌ها می‌گفت دشمن تا همین چند ساعت پیش اینجا بوده، یا امشب دوباره خواهد برگشت. همه چیز حساس‌تر از قبل شده بود.این حوادث، مربوط به‌پیش از عملیات بیت‌المقدس بود؛ تقریباً دو سال بعد از آغاز جنگ. منطقه، دیگر آن فضای مبهم روزهای اول را نداشت؛ دشمن جاافتاده بود، راه‌ها را می‌شناخت، کمین‌ها را حساب‌شده‌تر می‌زد و عبور را سخت‌تر می‌کرد.

کمین، درگیری و مجروحیت؛ آغاز یک عملیات تلافی

در همین رفت‌وآمدها، اتفاقی رخ داد که ورق را برگرداند؛ شهید جمال گودرزی در یکی از شناسایی‌ها مورد اصابت گلوله قرار گرفت. شلیک ناگهانی، سکوت منطقه را شکست. این زخم، زخمی بر غرور یک گروه شناسایی بود که تا آنجا، کار خود را بی‌صدا و دقیق پیش برده بودند. تصمیم بر یک شناسایی مسلحانه‌تر و تلافی‌جویانه گرفته شد.10 نفر برای این مأموریت انتخاب شدند؛ ترکیبی از چهره‌های آشنا: عادل حاجی‌پور که بعدها در عملیات عاشورا به شهادت رسید، احمد مزیدی، آقای سوید، امیر گلابی و آقای داوری در میان آن‌ها بودند. شب، دوباره اروند، دوباره دو بلم که در سکوت از آب گذشتند. این بار نیز، بدون اطلاع ژاندارمری؛ تجربه نشان داده بود که گاهی همین نیروهای خودی، از سر بی‌اطلاعی، به هر حرکتی روی آب یا در نخلستان‌ها شلیک می‌کنند و خطر را دوچندان می‌سازند.منطقه‌ای که به سمتش می‌رفتند، مجموعه‌ای بود از سد، نهر، درختان و نخلستان. سد باریکی که روی آن گشت‌های عراقی رفت‌وآمد می‌کردند، نهرهایی که مثل رگ‌های پر از آب، در دل زمین ففرورفتهبودند و باتلاق‌هایی که هم می‌توانستند پناه باشند، هم دام.در یکی از شناسایی‌ها، همین ترکیب زمین و حضور دشمن، صحنه‌ای پراضطراب ساخت. گشت عراقی روی سد در حال حرکت بود. اعضای تیم، در ضربان لحظه، خود را در حاشیه نهرها و پشت درخت‌ها پنهان کردند و به‌سختی از دیدشان گریختند. هر قدم آن‌ها روی سد، صدایی می‌ساخت که در تاریکی، مثل ضربه‌ای روی اعصاب می‌نشست.

شناسایی دوم؛ صدای نجوا، کمینِ استتار شده و آغاز درگیری

دو سه شب بعد، همان مسیر با ترکیبی جدید دوباره تکرار شد. این بار فرمانده و عادل حاجی‌پور جلوتر از بقیه حرکت می‌کردند. سکوتِ نخلستان، ناگهان با صدای آهسته گفت‌وگوی دو نفر شکسته شد. زبان عربی، لحن عراقی، کلمات کوتاه و تُند؛ دشمن نزدیک بود.عراقی‌ها در کمین بودند؛ کاملاً استتار شده، آن‌قدر که اگر گوش، این نجوا را نمی‌گرفت، چشم هرگز آن‌ها را نمی‌دید. «تنگسیری» فرمانده تیم با اشاره و نجوا، موقعیت را به عادل فهماند. برای اطمینان، عادل از پشت به سمت سد رفت. هنوز چندقدمی بیشتر برنداشته بود که شلیک، تاریکی را شکافت. گلوله‌ای از سمت کمین، او را از ناحیه پا هدف قرار داد. فریاد او، آغاز درگیری بود.جواب آتش، طولی نکشید. نارنجکی به سمت سنگر کمین پرتاب شد؛ صدای انفجار در هم پیچید با صدای رگبارهایی که از سوی دیگر نهر شروع شده بود. معلوم شد دشمن فقط در یک نقطه نیست. از آن‌سوی نهر هم تیراندازی آغاز شد و حالا منطقه‌ای که تا چند لحظه قبل، فقط سکوت و سایه بود، به میدان آتش تبدیل شده بود.

باتلاق، نهر، راهِ عقب‌نشینی

با وجود محاصره‌ای که هر لحظه ممکن بود کامل شود، یک چیز به کمکشان آمد: همان جغرافیای سخت و چندلایه منطقه. نهرها و باتلاق‌ها، که تا پیش از این مزاحم به‌حساب می‌آمدند، حالا راه فرار شدند. گل و آب، ردّ پا را گم می‌کرد. در تاریکی، تشخیص اینکه چه کسی از کدام سمت حرکت می‌کند، برای دشمن ساده نبود.با تکیه بر همین ناهمواری‌ها، تیم آرام‌آرام از حلقه آتش فاصله گرفت. عادل با وجود مجروحیت روی پای خودش حرکت می‌کرد؛ درد را می‌جوید و جلو می‌آمد؛ شاید چون خوب می‌دانست اگر روی زمین بماند، هیچ‌کس نمی‌تواند او را از دل آن جغرافیا و زیر آن آتش بیرون بکشد. وقتی گروه به نقطه‌ای امن‌تر رسید و توانست نفسی تازه کند، تازه فهمیدند جواد دارایی همراهشان نیست.

جواد دارایی؛ مردی گل‌آلود که از میان دشمن گذشت

غیبت جواد، داستانی جداگانه داشت. او که برای کمک، از پشت سر به سمت عراقی‌ها رفته بود، تصمیمی عجیب و جسورانه گرفته بود: خودش را به گل‌ولای آغشته کرد؛ لباس، صورت، دست‌ها، همه. در آن تاریکی و شلوغی، مردی گل‌آلود که آرام و بی‌سلاح از میان نخل‌ها حرکت می‌کند، کمتر شبیه نیروی شناسایی ایرانی و بیشتر شبیه یکی از همان کارگرها یا افراد محلی به نظر می‌رسید که گاهی در منطقه رفت‌وآمد داشتند.او ترجیح داد برای سبک‌شدن و بیشتر شبیه غیرمسلح بودن، اسلحه‌اش را رها کند. راهش را کج کرد، از میان همان نخل‌ها و در امتداد سد و نهر، خود را به سمت رودخانه رساند. آب، تنها امیدش بود. وارد اروند شد و شروع کرد به شناکردن. آن طرف رودخانه، نیروهای ژاندارمری، طبق عادت، به هر سایه متحرکی که از آن طرف می‌آمد مشکوک می‌شدند. چند تیر هم به سمت آب شلیک شد؛ تیرهایی که می‌توانست کار را همان جا تمام کند. اما بالاخره، در آستانه‌ای بین سوءظن و شناسایی، فهمیدند این شناگر گل‌آلود، خودی است. او را از آب بیرون کشیدند.

پایان یک دوره؛ وقتی مرز شناسایی و شهادت گم شد

پس از این حوادث، آخرین شناسایی برون‌مرزی این محور، با همان فرمانده جوان انجام شد. بعد از او، برادرش محمدرضا مسئولیت را برعهده گرفت و سپس نوبت به آقای باغبانی رسید. کار همچنان ادامه داشت؛ شب‌ها اروند، روزها جمع‌بندی گزارش‌ها. اما سرنوشت همیشه اجازه ادامه نمی‌دهد.در یکی از مأموریت‌ها، باغبانی مفقود شد. این فقدان، مثل خطی قرمز، روی پرونده شناسایی‌های برون‌مرزی در آن محور کشیده شد. دستور، تعطیلی چنین عملیات بود. البته تا پیش از والفجر ۸ و سپس عملیات خیبر، این شناسایی‌ها ادامه داشت؛ ستون فقراتی نامرئی که بسیاری از تصمیم‌های بزرگ روی دوش آن استوار شد.پیش از این روایت‌هایی از سلحشوری سردار شهید علیرضا تنگسیری در دوران نوجوانی‌اش در خبرگزاری فارس منتشر شده است.(اینجا، اینجا، اینجا و اینجا)پایان پیام/#علیرضا_تنگسیری#نیروی_دریایی_سپاه#فتح‌الله_جعفری#زرهی#تنگسیری#اروند
00:19 - 23 اردیبهشت 1405

0 بازدید