آخرین تماس یک مهندس پیش از بمباران میدان شهدا

ظهر آرامی بود، میان جعبه‌های باز اسباب‌کشی و صدای رفت‌وآمد بچه‌ها. زینب به تلفن همسرش فکر می‌کرد، گفت‌وگویی کوتاه که بی‌دلیل در ذهنش مانده بود. هنوز نمی‌دانست چند دقیقه بعد، شهر چهره دیگری خواهد دید.
گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس؛ صدایش از پشت خط می‌آید؛ صدایی که سعی می‌کند محکم بایستد، اما لابه‌لای کلماتش می‌شود فهمید تن و جانش هنوز زیر فشار همان روزها است. اول گفت: «چند تا سرگیجه دارم…» و بعد، انگار برای اینکه گفت‌وگو را از نیمه راه رها نکند، خودش را جمع‌وجور کرد و ادامه داد: «ولی می‌خواستم خودم صحبت کنم.» قرارمان این بود از «روز آخر» شروع کنیم؛ از همان نقطه‌ای که زندگی یک خانواده، یکباره از مسیر عادی‌اش کنده می‌شود و روی ریل دیگری می‌افتد. زینب هم همین‌طور آغاز کرد؛ دقیق، با نشانه‌های زمانی روشن، مثل کسی که بارها و بارها برای خودش آن روز را مرور کرده تا بفهمد دقیقاً کجا زمین از زیر پایش خالی شد.

آخرین مکالمه چند دقیقه قبل

می‌گوید آخرین مکالمه با محمد دقیقاً ساعت ۱۲:۰۲ برقرار می‌شود و ۱ دقیقه و ۵۸ ثانیه طول می‌کشد. مکالمه‌ای کوتاه که در آن قرار می‌شود محمد به خانه برگردد تا مسئله‌ای را که برایشان پیش آمده بود با هم حل کنند. البته آن‌موقع کسی نمی‌دانست این قرار، ناتمام‌ترین قرار زندگی‌شان خواهد شد. چند دقیقه بعد، بین ۱۲:۰۵ تا ۱۲:۱۰، موشک‌باران میدان شهدا رقم می‌خورد زینب بعد از تماس نماز ظهر را می‌خواند اما دلش آرام نمی‌شود. بی‌اختیار اخبار خبرگزاری فارس را بالا و پایین می‌کند و هر خطی که می‌خواند، سنگینی بیشتری روی دلش می‌نشیند. برای پرت کردن حواس، با دخترش خانه را جمع‌وجور می‌کند و می‌گوید: «مامان بیا کمی خانه را مرتب کنیم.»نگار هر دو چیزی را حس کرده بودند، اما نمی‌توانستند آن را به زبان بیاورند. دخترش خبر موشک‌باران و تعداد شهدا را دیده بود اما نمی‌خواست باور کند و صفحه را بسته بود. زینب می‌گوید: «دلشوره اجازه نمی‌داد زنگ بزنم… از ترس اینکه با حقیقت روبه‌رو بشم. حتی نمی‌خواستم شماره‌اش رو بگیرم، از ترس اینکه کسی جواب نده.»
کمی زمان می‌گذرد و خبر دیگری می‌آید: ترکیدن شیشه‌های فروشگاه اتکا. اینجا دیگر دلشوره‌اش فقط حس نیست؛ به یقین نزدیک می‌شود. چون می‌دانست مأموریت همسرش آن روز در همان اطراف بوده است. جمله‌اش ساده است، اما بارِ وحشتش زیاد: «من یقین داشتم مأموریت ایشون اون روز توی همون محدوده‌اس».البته بدن آدم گاهی قبل از ذهن خبر را می‌فهمد از اینجا به بعد، روایت وارد مرحله‌ای می‌شود که شنیدنش سخت است؛ چون آدم می‌فهمد راوی، قبل از اینکه خبر رسمی را بشنود، درون خودش به استقبالِ خبر رفته بوده. می‌گوید ذکر می‌گفته، امید داشته خبر «صحت نداشته باشد»، اما هم‌زمان، انگار بدن و ذهنش داشتند خودشان را آماده می‌کردند.این بخش، یکی از انسانی‌ترین و دردناک‌ترین تصاویر مصاحبه است: بی‌آنکه بداند چرا، شروع می‌کند به جمع‌کردن لباس‌های محمد، آن‌ها را داخل چفیه ای می‌پیچد، گره می‌زند. بعد به یک لباس که همسرش یکی‌دو بار پوشیده بود می‌رسد؛ همان را کنار می‌گذارد و تصمیم می‌گیرد نشویدش. دلیلش را هم بی‌واسطه می‌گوید: «می‌خوام بوی تنش رو به یادگار داشته باشم.» این جمله را نمی‌شود کوتاه کرد. این جمله خودش روایت است: روایت زنی که می‌داند ممکن است به زودی، تمام «حضورِ فیزیکی» یک آدم، در یک تکه پارچه خلاصه شود.

تماس ساعت پنج‌ونیم عصر: «برای عرض سر سلامتی»

حوالی ۵:۳۰ عصر، قبل از مغرب تلفن زنگ می‌خورد. تماس از واحد اداری «ایثارگران» است. می‌گویند می‌خواهند خدمت برسند. او همان لحظه می‌پرسد «چی شده؟» و آن‌ها با عبارتی که در چنین موقعیت‌هایی زیاد تکرار می‌شود، می‌گویند: «برای دیدار و عرض سر سلامتی می‌آییم.» این قسمت، لحظه‌ی برخورد دو زبان است: زبان اداری محتاط و زبان دل آدمی که دیگر طاقت دورزدن حقیقت را ندارد. او مستقیم می‌پرسد «خبر صحیحه؟» و همان‌جا ذکر «یا حسین» می‌گوید؛ مثل کسی که می‌خواهد تکیه‌گاه پیدا کند تا فرو نریزد.اولین چیزی که می‌خواهد بداند «جزئیات اداری» نیست. اولین سوالش، سوال مادرانه و همسرانه است: «از ایشون چیزی پیدا کردید که من به بچه‌هاشون نشون بدم؟» و پاسخ، صریح و قطعی است: «پیکر ایشون رو از زیر آوار بیرون آوردن.» از این نقطه به بعد، دیگر تأیید شهادت را می‌دهند و می‌گویند باید برای کارهای اداری، اسناد لازم و هماهنگی با معراج شهدا اقدام شود.دخترش نزدیک‌ترین کسی است که لرزش صدایش را می‌شنود: «مامان… بابا نفس می‌کشه یا نه؟ مامان بابا کجاست؟» و زینب که انگار خودش هم تازه به حقیقت رسیده باشد، می‌گوید: «مامان… باباتون رفته پیش خدا.»

در خانه تازه‌ساز، شرایط پذیرایی نبود

در روایت او، جزئیات خانه خیلی پررنگ است؛ چون خانه، بسترِ اصلی این واقعه شده. می‌گوید تازه ساختمان بازسازی شده بود و هنوز مصالح و وسایل بنایی در خانه بود. و با همان صداقت زندگی روزمره می‌گوید: «من امکان پذیرایی از مهمان ندارم.» اما در دل این جمله، یک حقیقت تلخ خوابیده: او نه تنها امکان پذیرایی نداشت، بلکه امکان «میزبانی از خبر شهادت» را هم نداشت. در همان لحظه‌ها، وضعیت خانواده هم به‌هم‌ریخته است: پدرش کسالت داشته، برادرش در سفر بوده. و خودش می‌گوید «باید یه مرد کنار من باشه»؛ بنابراین قرار می‌شود تا رسیدن برادرشوهرش از کرج صبر کنند.در آن شرایط تمرکز ندارد، تماس گرفتن و هماهنگ کردن سخت است، اما بالاخره به برادرشوهرش خبر می‌دهد. و بعد، همان‌طور که انتظار می‌رود، خانه منفجر می‌شود از صدا: «شیون و فریاد بچه‌های من به آسمان رفت.»خواهر و خواهرزاده‌ها اولین نفراتی بودند که وارد خانه شدند. چهره‌ها پر از اشک بود، اما هیچ‌کس توان پذیرش نداشت. خاله مهربان مرتب تکرار می‌کرد: «شاید بیمارستانه… پاشید بریم دنبالش… شاید اشتباه شده… از کجا مطمئنید؟» هیچ‌کس نمی‌خواست باور کند این مرد مهربان، دیگر قرار نیست از در خانه وارد شود. حدود ساعت هفت شب برادرشوهر از کرج می‌رسد. یکی از همکاران اداره هم می‌آید. تأییدها و مراحل رسمی جلو می‌رود؛ اما آنچه در ذهن می‌ماند، تصویر بچه‌هایی است که یکباره فهمیده‌اند «پدر» یعنی چیزی که می‌شود از دست داد.

وداع در معراج و خاکسپاری در ابن‌بابویه

او می‌گوید حادثه و خبر دوشنبه ظهر رخ داد. سه‌شنبه عصر به آن‌ها اجازه می‌دهند برای وداع به معراج شهدای بهشت زهرا بروند؛ با خانواده شهید، خواهران، مادر و دیگران و نهایتاً چهارشنبه عصر تشییع و تدفین انجام می‌شود. محل مزار را هم با منطق زندگی انتخاب می‌کنند: بچه‌ها کوچک‌اند، رفت‌وآمد باید آسان باشد، مادر شهید سالخورده است و خودش گفته حتی اگر «عصازنان» باشد می‌تواند به مزار محمدش برسد. می‌گوید فاصله خانه‌ خودش، خانه پدرش و خانه پدرشوهرش تا آنجا آن‌قدر کم است که «۵۰۰ متر هم نمی‌شود.» مزار در قطعه ۴۲ بهشت زهرا سلام‌الله‌علیها آماده شده بود، اما او ترجیح می‌دهد ابن‌بابویه، جنب امامزاده هادی (ع) باشد؛ جایی نزدیک، دنج با نظم و امنیت خوب. جایی که بتوانند شب‌های خاص مثل شب تحویل سال یا افطارهای خانوادگی به جای خالی او، شکل جمعی و محترمانه‌ای بدهند.

زندگی مشترک: عقد ۸۲، عروسی ۸۳

از روز شهادت که فاصله می‌گیریم، می‌رسیم به زندگی. او با همان دقت زمانی می‌گوید: سال ۸۲ عقد کردند و ۸۳ عروسی و حاصل ازدواجش سه فرزند است. آشنایی‌شان آرام و بی‌حاشیه شکل گرفت؛ از همان رابطه‌های آشنای قدیمی که در همسایگی و رفت‌وآمدهای خانوادگی جوانه می‌زند. اما حلقه اصلی این ارتباط دوستی برادر زینب با خود محمد بود. همین رفت‌وآمدها کم‌کم تبدیل به شناختی عمیق‌تر شد و دو زندگی را کنار هم نشاند و تبدیلشان به شریکی برای سال‌ها کرد.

شغل و منش؛ پیش‌قراول کار

می‌گوید همسرش مهندس بود و در کارش بسیار متخصص و متعهد. اما یک چیز را پررنگ می‌کند: وابستگی و تعهدش به کار و به نظام. زینب خانم از همسرش تصویری می‌سازد شبیه آدم‌هایی که در بحران‌ها بیشتر از همیشه دیده می‌شوند؛ کسانی که وقتی کار سخت می‌شود، عقب نمی‌کشند. «هر مدل کاری پیش می‌اومد جزو پیش‌قراول‌های کار بود. همیشه می‌گفت: ما سر سفره نظام نان می‌خوریم و امنیتمان تأمین می‌شود پس آدم نباید نمک بخوره و نمکدان بشکنه… نباید به اون سفره‌ای که پای اون نشسته خیانت کنه.» و همین روحیه باعث می‌شد به‌خصوص در شرایط بحران، کمتر خانه باشد و بچه‌ها دلتنگ شوند.از پایبندی‌اش به رهبری و نظام می‌گوید: «غیرت داشت.» و اضافه می‌کند اگر جایی کوتاهی یا توهینی می‌دید، واکنش نشان می‌داد. اما درست در نقطه مقابلِ این صلابت اجتماعی، از یک «خانه گرم» حرف می‌زند: در خانواده مهربان و شاد بوده، طوری که «زبانزد» می‌شده. احترامش به مادر و رسیدگی به خواهرها را با جزئیات می‌گوید: حتی اگر کم در خانه بود، وقتی بود، «فضا فراهم می‌کرد» که به آن‌ها برسد.
نسبت به فامیل و همسایه‌ها هم همین‌طور: اگر کسی گرفتاری داشت، بی‌چشم‌ داشت کمک می‌کرد، حتی قبل از اینکه طرف مشکلش را کامل بگوید، راهکار پیشنهاد می‌داد: «این توان در من هست… این راهکار برای حل مشکلتون هست… اگر بخواید قدم می‌ذارم.» و بعد می‌رسد به جمله‌ای که حالا دیگر وزنش عوض شده: او زمانی به همسرش گفته بوده: «برات دعای شهادت می‌کنم… حیفه غیر شهادت نصیبت بشه.»اما همان موقع هم یادآوری کرده که «بچه‌ها کوچیکن و بهت احتیاج دارن انشاالله با عمر طولانی، شهادت نصیبت بشه». جمله‌ای که حالا، با گذشت زمان، شبیه یک اعتراف است: اعتراف به اینکه آدم گاهی برای خوبیِ یک نفر، بزرگ‌ترین آرزو را می‌خواهد، بی‌آنکه بداند هزینه‌اش را چه کسی پرداخت می‌کند.

جمله پایانی ناتمام: «قشر عادی… مردم عادی...»

آخر گفت‌وگو، می‌خواهد جمله‌ای را درست و دقیق بگوید و چند بار مکث می‌کند؛ انگار دنبال کلمات می‌گردد تا هم معنای درد را برساند، هم احترام را نگه دارد. می‌گوید همسرش یک نیروی عادی جامعه بود، مهندسی دلسوز و متعهد از قشر عادی جامعه و با این حال «ظالمانه» مورد تهاجم قرار گرفته. جمله‌اش را این‌طور می‌چیند که در نهایت به یک تأکید انسانی می‌رسد: «قشر کاملاً عادی… مردم عادی.» و شاید همین، خلاصه‌ترین و دقیق‌ترین نقطه‌ی این روایت باشد: اینکه گاهی فردی در میانه‌ وظیفه‌ روزانه‌اش به ظلم بر زمین می‌افتد و خانواده‌ای که صبح را با کار و درس و برنامه‌های معمول شروع کرده، عصر را با خبر شهادت تمام می‌کند.پایان پیام/
08:46 - 31 فروردین 1405
فرهنگ
حماسه و مقاومت

2 بازنشر17 واکنش
149٫3k بازدید



1 پاسخ

@user17757742764331 فروردین 1405
در پاسخ به
برای اون تروریستهای امریکایی_صهیونی، ما هممون چون داریم ی جوری برای این کشور و در این کشور کار و زندگی می کنیم، غیرعادی و پاسدار این کشور هستیم، برای همینه که یه عزیز وطن پرستی مثل این شهید و حتی اون بی وطنی که جنایتهای امریکااسراییل رو سفیدشویی میکنه براش هیچ فرقی ندارند.