خادم کربلایی که عطر خدمت حسینی را به چیتگر آورد
وقتی قدمش به موکب کوچک کنار دریاچه رسید، نگاهش روی پرچمی قفل شد که آرام اما استوار در باد میچرخید؛ پرچمی که انگار هیچوقت قرار نبود زمین بیفتد. همان لحظه، در دلِ آن معلم عراقی چیزی روشن شد. چیزی که تا پیش از این، خودش هم نمیدانست دنبالش آمده است.
گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، بعد از طی مسافتی طولانی در کنار جمعیتی که از حوالی میدان دریاچه چیتگر حرکت میکردند، صدای شعارها و قدمها در هوا پیچیده بود. از پشت یکی از موکبها که بساط چای ذغالیاش به راه بود عبور کردم. سرم پایین بود و دستم را دراز کرده بودم تا یک لیوان چای بردارم که نگاهام ناگهان به ظرف شکر افتاد؛ همان لحظه، حس آشنایی در دلم نشست… انگار نه اینجا، بلکه در مسیر پیادهروی اربعین بودم. ناخودآگاه زیر لب سلامی به امام حسین (ع) دادم و سرم را بالا گرفتم. در یک آن، چشمانم به چند مرد عراقی افتاد.یکی از آنها با چهرهای آفتابسوخته و لبخندی خجول کنار موکب ایستاده بود؛ همان موکبی که این روزها برای خیلیها در میدان خلیج فارس دریاچه چیتگر تبدیل به پناهی کوچک وسط میدان شده است. خودش را اینطور معرفی میکند: «ابوصادقی اسدی، از کربلا… خادم حسینی… و معلم بچهها.»
سفر با تکلیف؛ قدمی از کربلا تا دریاچه
صدایش آرام است، اما پشت هر کلمهاش سالها تدریس، روضه و کوچههای خاکی کربلا را میشود شنید. میگوید با شش نفر از اهالی کربلا برای خادمی این ملت سلحشور آمدهاند؛ همین! آمدهاند تا در کنار مردم اینجا بایستند و با همان فرهنگی که در پیادهروی اربعین راهها را به هم گره میزند، اینبار دلها را گره بزنند.او از «تکلیف» حرف میزند، انگار این واژه، عصاره تمام راهی باشد که از حرم امام حسین (ع) تا این میدان پیموده است. برای او، این سفر یک «تکلیف واجب» است. تکلیف کسی که خودش را وابسته به یک پرچم میداند؛ پرچمی که از کربلا بلند شده و حالا در دست جوانان ایران میچرخد.چشمهایش که برق میزند، شروع به مقایسه میکند؛ انگار صحنههایی را که این چند شب دیده، کنار تصاویر اربعین میگذارد. میگوید: همانطور که در راه نجف تا کربلا، مردم با همه سختیها، با خستگی و تاول و گرما، ولی با عشق قدم برمیدارند، اینجا هم مردم، شببهشب میآیند و پرچمهایشان را بالا میگیرند. در نگاه او، این حرکتها حلقهای از همان زنجیر بزرگ تاریخاند؛ زنجیری که با نام حسین (ع) آغاز شده و قرار است تا روزی که وعدهها محقق شود، ادامه پیدا کند.
پرچمی که هیچوقت زمین نمیافتد
وقتی از پرچمها حرف میزند، صدایش کمی از شوق میلرزد و میافزاید: وقتی پرچمهای مردم ایران را میبینم، به دلم میافتد که این پرچم هیچوقت زمین نمیافتد. در واقع این پرچم، پرچم عقیده است و پرچم عقیده همیشه بالا است.در ذهن او «پرچم» نشانهای است که مردم زیر سایهاش به هم «برادر» خطاب میشوند. عرب و عجم ندارد؛ کربلایی و تهرانی ندارد. همهشان در قاموس او، «محبالحسین»اند و بس.
تصویری که از یادش نمیرود
اما از میان تمام صحنههایی که در این شبها دیده، یک تصویر است که رهایش نمیکند؛ آنقدر در ذهنش حک شده که در روایتش چندبار به آن برمیگردد. از پسربچهای میگوید؛ فرزند یکی از شهدا. سنش آنقدر کم است که دستهایش هنوز کامل از آستین بیرون نریخته، اما رفتارش… اسدی میگوید: «مثل شیر در میدان بود.» فرزند شهیدی که میان جمعیت میدود، اقلام را بین مردم پخش میکند، کمک میکند، میخندد و هر چیزی که از دستش برمیآید برای خدمت انجام میدهد.نگاه اسدی وقتی این را تعریف میکند، گویی از دستان کوچک این کودک عبور میکند و به ریشهای عمیقتر میرسد؛ به نسلی که «شهادت» برایش یک واژه خشک در کتاب تاریخ نیست، بلکه نام پدر است و در عین حال، هنوز بچه است، با همان سادگی و شوق کودکانه.
جادهای که از کربلا تا چیتگر ادامه دارد
همین تصویر است که او را مطمئنتر میکند. برایش، حضور در این میدان، زیر این پرچمها، کنار این مردم، همانقدر معنا دارد که خدمت در موکبهای کنار جاده نجف ـ کربلا. گویی جادهای که از حرم امیرالمؤمنین (ع) تا حرم امام حسین (ع) کشیده شده، در نگاه او، امتداد پیدا کرده و حالا از میان کوچهها و بزرگراههای ایران میگذرد.او میگوید: «این حرکتها… این بیداریها… همه مقدمه است. مقدمه ظهور.» در این جمله فقط دارد همان چیزی را میگوید که سالها پای منبرها و در کتابها خوانده و حالا، اینجا، در چهره مردم، در اشکها، در پرچمها، در لبخندها میبیند.
فاصله؛ برای دل یک قدم است
وقتی از او میپرسی چرا با وجود کار، خانواده، و درس بچهها، اینطور بیدرنگ راه افتاده و آمده، جوابش ساده و محکم است: «اگر تکلیف باشد، فاصله معنا ندارد. کربلا تا اینجا، برای دل، یک قدم است.»در کلام او، معلم بودن و خادم بودن در هم تنیده شده؛ حالا میدانها و موکبها هم بخشی از همان کلاس شدهاند؛ جایی که درس اصلی، «برادری» است. برادری میان دو ملت که سالها است در کنار هم، زیر یک آسمان، نام یک امام را صدا میزنند.
شبی که لبخندها خاموش نمیشود
شب رو به پایان است. نورها کمکم نرمتر میشوند، اما حرارت دلها نه. اسدی و همراهانش مشغول خدمتاند؛ چای میدهند، لبخند تعارف میکنند، احوال میپرسند، و با همان لهجه شیرین عربی ـ فارسی، برای تکتک آدمها احترام قائلاند. در پایان، صحبت از گرفتن یک عکس میشود؛ «بدو، یه لحظهای بگیرم…» این جمله ساده، شاید برای بسیاری یادگاری تصویری از یک شب باشد؛ اما برای او، ثبت سندی است از یک پیوند: پیوند بین کربلا و این میدان، بین موکبهای اربعین و موکبهای کوچک اینجا، بین معلمی از کربلا و جوانانی که زیر این آسمان، با همان عشق حسینی، پرچم را بالا نگه داشتهاند.مهم این است که در این قاب، مرزها رنگ میبازد. آنچه میماند، عرق دینی، اشکهای پنهان در گوشه چشمها، لبخندهای بیریا و دستهایی است که از دو ملت، یک امت میسازد. برادرانی که شاید زبانشان یکی نباشد، اما دلشان، زیر پرچم حسین (ع) یک زبان مشترک دارد.پیش از این خبرگزاری فارس در گزارشی با عنوان «اینجا خیابان، میدان جنگ نرم و جای خالی موکبهای اربعین» به نقش موکبهای اربعین در این روزهای حماسه و شور اشاره کرده است.پایان پیام/#چیتگر#خلیج_فارس#موکب#کربلا#جنگ_رمضان 15:00 - 26 فروردین 1405