شهیدی که روز تشییعش هم کار مردم را راه انداخت
«من میرسم از ره، تو را به خدا پا به پا کنید…» این را چند روز پیش از رفتن نوشت؛ خطاب به رفقایی که سالها زودتر رفته بودند. دستخطش بیشتر شبیه خبر بود؛ انگار ایوب مطلبزاده مطمئن بود فاصلهاش با آنها فقط چند قدم است و وقت رسیدن، نزدیکتر از همیشه.
گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، ۲۸ بهمن ۱۴۰۰ همزمان با سالروز وفات حضرت زینب (س)، مردی که ۴۳ سال از عمرش را در میدانهای بینامونشان جهاد گذاشته بود، بیصدا به قافله دوستان شهیدش پیوست. ایوب مطلبزاده که به «ابوجواد» مشهور بود، علاوه بر یک فرمانده میدانی، پناه خیلیها بود؛ از رزمندهای در محاصره داعش تا جوان مستأجری که شبِ تشییعش سقف خانهاش جور شد. همان مردی که میگفت: «روز شهادتم، روز بازنشستگی من است.»
از شکنجههای پیش از انقلاب تا سنگرهای بیوقفه جهاد
ایوب مطلبزاده از آن مردهایی بود که مبارزه را زودتر از انقلاب شروع و دیرتر از جنگ تمام کرد؛ مسیری که از سیلی و شکنجه رژیم شاهنشاهی آغاز شد و به شهادت ختم شد. او پیش از پیروزی انقلاب طعم سیلی و شکنجه رژیم شاهنشاهی را چشید. بعد از انقلاب نیز، لباس سبز پاسداری را پوشید و با خودش عهد بست این لباس را جز با شهادت از تن درنیاورد. وقتی آتش ضدانقلاب در غرب کشور زبانه کشید، راهی کردستان شد و کنار نامهایی ایستاد که هر کدام تاریخ یک جبههاند؛ در کنار مهدی باکری، محمد بروجردی و علی صیاد شیرازی جنگید. با آغاز تجاوز رژیم بعث عراق، در عملیاتهای بدر، خیبر، کربلای ۴ و ۵ و بیتالمقدس حاضر بود و همانجا سهمش از جنگ را گرفت؛ مجروحیت شیمیایی که سالها بعد، آرامآرام نفسش را گرفت. اما او از پا ننشست.بعد از جنگ نیز به جای خلوتگزینی، سراغ سازماندهی بسیج مردمی رفت و بعدتر، پای کار تقویت محور مقاومت ایستاد. ماهها در لبنان و سوریه ماند؛ آموزش داد، ساختار چید، نیرو تربیت کرد.
چرا «ابوجواد»؟
نام فرزند ارشدش مسعود است و طبیعی بود کنیهاش «ابومسعود» باشد؛ اما ماجرا طور دیگری رقم خورد. کنیه «ابوجواد» را دبیرکل شهید حزبالله لبنان برایش انتخاب کرد؛ سیدحسن نصرالله به او گفته بود: «تو قبل از اینکه کسی نیازش را بگوید، دست به کار میشوی. جواد یعنی بخشندهای که پیش از درخواست، گره باز میکند.» در واقع این لقب؛ توصیف دقیق خلقوخویش بود. خیلیها بعدها فهمیدند چرا این نام برازندهاش است.
در محاصره داعش؛ وقتی فرماندهها خودشان رسیدند
«یعقوب» یکی از نیروهای مقاومت روایت روزی را تعریف میکند که در سوریه در محاصرهای سخت گیر افتاده بودند. مهمات کم، آتش سنگین، مجروحها رو به افزایش. هرچه درخواست پشتیبانی میدادند، میگفتند در راه است، اما بسیاری از کاروانها در مسیر هدف قرار میگرفت.چند ساعت گذشته بود که صدای درگیری از چند کیلومتر آنطرفتر بلند شد. صدا نزدیکتر و نزدیکتر آمد. نیمساعتی بعد، چند خودرو با نیرو و مهمات به خط رسیدند. در همان فضا روحیه بچهها برگشت و با تزریق نیرو و تجهیزات، محاصره شکسته شد و چند روز بعد منطقه تثبیت شد.اما شگفتی ماجرا آنجا بود که کسانی که خودشان را به دل آتش رسانده بودند، دو فرمانده ارشد بودند؛ سیدمحمد حجازی و ایوب مطلبزاده. یعقوب میگوید: «هیچکس باورش نمیشد خودشان تا این خط جلو بیایند. حضورشان فقط مهمات نیاورد؛ روحیه آورد.»
«بازنشستگی ندارم، مگر به شهادت»
رابطهاش با پسرش، مسعود جدا از رابطه پدر و فرزندی؛ رفاقتی عمیق میانشان بود. آنقدر که درباره شهادت با هم حرف میزدند. مسعود یکبار به پدر گفت: «۴۳ سال در این لباس هستی، جانبازی، خسته نشدی؟» پاسخ پدر کوتاه بود: «وقتی این لباس را پوشیدم، با خدا عهد بستم بازنشستگی در کارم نباشد؛ مگر به شهادت.» همین یک جمله جمله؛ برنامه زندگیاش بود. حتی وقتی عوارض شیمیایی شدت گرفت و نفسش به شماره افتاد، باز هم از جهاد دست نکشید.
وداعی که قرار نبود اینطور باشد
پدر و پسر با هم قرار گذاشته بودند اگر یکی شهید شد، دیگری کارهایش را انجام دهد. مسعود به پدر گفته بود اگر او شهید شد و پیکری ماند، دوست دارد پدرش غسل و کفنش را انجام دهد. پدر گریسته و گفته بود: «سخت است، اما دعا میکنم و قول میدهم انجام دهم؛ سختتر از علیاکبر (ع) امام حسین (ع) که نیست.»اما تقدیر طور دیگری رقم خورد. وقتی مسعود پیکر پدر را در قبر میگذاشت، در گوشش گفت: «شهادت نوش جانت، اما قرارمان این نبود…» خودش میگوید هیچکدام برای شهادتش ناراحت نبودند؛ چون میدانستند سالهاست دنبال همین روز است.
عهدی با حضرت زینب (س)
۱۹ آذر، مصادف با میلاد حضرت زینب (س)، زائر حرم شد. بعد از بازگشت، حالش بدتر شد. ۶۹ روز در بیمارستان بستری بود؛ عددی که به گفته خانواده، برابر با عدد ابجد نام «زینب» است. سرانجام در ۲۸ بهمن ۱۴۰۰، در سالروز وفات همان بانوی صبر، به شهادت رسید. پیکرش در حرم حضرت زینب (س) و حضرت رقیه (س) طواف داده شد؛ انگار عهدی که بسته بود، سر موعد ادا شد.
رفاقتی تا لب مرز آسمان
رفاقتش با سیدمحمد حجازی زبانزد بود؛ همیشه کنار هم. وقتی خبر شهادت حجازی را در مسیر فرودگاه شنید، حالش دگرگون شد و چند روزی بستری شد. میگفت طاقت دوری از رفقایش را ندارد. ۱۰ ماه بعد خودش هم رفت. عکس آخرین پیادهروی اربعینشان حالا برای خانوادهاش، سند دلتنگی دو رفیق است که یکی نماند بیهمراه.
کرامتی در میان خاک تشییع
اما «ابوجواد» فقط در میدان جنگ گرهگشا نبود. مسعود، فرزندش، خاطرهای تعریف میکند که هنوز صدایش میلرزد. میگوید در مراسم تشییع، دوستی را دید که گرفتار اجارهخانه و همسر باردارش بود. به او گفت: «از حاج ابوجواد بخواه، شهدا دستشان باز است.»دوستش با تردید از شهید خواسته بود اگر راست است، نشانی بدهد. در راه خانه، بنگاهی زنگ میزند؛ خانهای متناسب با پولش پیدا شده. وقتی برای بازدید میروند، صاحبخانه که متوجه لباسهای خاکی و مشکیشان میشود، علت را میپرسد. نام شهید را که میشنود، مینشیند و گریه میکند. میگوید همان صبح نذر کرده بود به حق امام رضا (ع) و جوادالائمه (ع)، واسطه خیر زندگی دو جوان شود و اجاره را نذر شهدا کند. خانه را دو ساله اجاره میدهد، اجارهبها را میبخشد و میگوید پول رهن را خرج بیمارستان و زندگیشان کنند، به نیت همان شهید. دوست مسعود در مراسم چهلم آمده بود فقط یک جمله بگوید: «حاجی، ابوجواد سنگتمام گذاشت.»
دستخطی برای رفقای شهید
چند روز پیش از شهادت، دستنوشتهای خطاب به رفقای شهیدش نوشت؛ بیتابی در سطرهایش موج میزد. تأکید کرده بود: «من میرسم از ره، تو را به خدا پا به پا کنید…» انگار میدانست فاصله چندان نیست. خانوادهاش میگویند بعضی پردهها برای شهدا پیش از رفتن کنار میرود؛ شاید همین بود که او اینقدر مطمئن از «رسیدن» حرف میزد.
مردی که کم نگذاشت
سردار شهید ایوب مطلبزاده را خیلیها با عملیاتها و مسئولیتهایش میشناسند؛ با ساماندهی نیروهای مردمی در سوریه و عراق، با نقشآفرینی در شکلگیری جیشالشعبی و حشدالشعبی برای مقابله با داعش. اما تصویر کاملترش در همین جزئیات است: در کلاس قرآن برای کودکان مقاومت، در اشک برای رفیق شهیدش، در دستی که پیش از درخواست، گره باز میکند. او کم نگذاشت؛ نه در میدان جنگ، نه در میدان دل و شاید دقیقترین توصیفش همان جمله خودش باشد: «آدم باید در مسیر جهاد مداوم به شهادت برسد.» و این گونه شد ابوجواد رسید پا به پای رفقایش.پایان پیام/
14:51 - 28 بهمن 1404