نقد فیلمِ «کارزار» را به بهانهی اکران آنلاین اختصاصی در فارسِ تعاملی بخوانید.کارزار فیلمی از شهرام اسدزاده مفهومی غربزده از مردانگی و دوستی در خود دارد که در پایان یک قضاوت زودهنگام نیز نمیتواند بهانهی توجیهِ گفتمانِ غیرِ اخلاقی آن باشد. فیلم از نظرِ سینمایی نیز حرفِ جدّیای برای زدن ندارد و دائماً فُرمِ مستاصلِ خود را در دو ایده با یک فیلمنامه، که میتوانند هیچ ربطی به یکدیگر نداشته باشند و صرفاً یک تصادف آنها را به هم متصل کرده، به سنتهایی در سینمای ایران ارجاع میدهد که پایهگذار آن کیمایی است. فکتِ معرفت داشتن در دوستی، خیانت و بعد قضاوت کردنِ زودهنگام فیلم نمیسازد؛ فیلم از نظر من باید خودش معرفت داشته باشد نه آدمهای درونش. «کارزار» به اندازهی موسیقیای که در سکانسِ پایانیاش پخش میشود و بعد کسی به فریبرز، امیر آقایی، میگوید: نگران نباش من موتور را فروختم؛ کودکانه است. نسیم ادبی، محبوبه، شمایلی از زنِ ضعیفی است که همواره آماده شکست خوردن و گریه کردن است. چنین شمایلی از یک زنِ مسلمانِ چادری ساختن از نظرِ فرهنگی و حتی هنری نیز پُر از تالیفاسد اخلاقی است. بهرام بیضایی در «سگ کُشی» تصویری از یک زن، مُژده شمسایی، ارائه داده که جنگیدن را تجربه میکند و برای هدفش به این تجربه کردن ادامه میدهد. ما دستی دستی در حالِ نمایشی از فرهنگِ ایرانی اسلامیِ خود هستیم که در آن زن، اساس یک خانواده، را ضعیف و آماده شکست نمایان میکنیم. ✍️#علی_رفیعی_وردنجانی#کارزار#اکران_آنلاین#نقد_فیلم#سینمای_ایران#زن#خانواده#فرهنگ#شهرام_اسدزاده#امیر_آقایی#نسیم_ادبی#نادر_فلاح#علیرضا_استادی#سیامک_اطلسی#هومان_سیدی#نازنین_صلح_جو#بهزاد_خلج🎩@alirafieivardanjani
مولفِ ناتوان از ساختِ یک سناریو
از نظر من مقام و شخصیت یک زن تنها الگوریتمِ فرهنگیِ جامعهای است که میخواهد پیشرفت کند. این الگوریتم حتماً و قطعاً دستخوشِ نفوذِ بیگانگان قرار میگیرد. زن در یک اثرِ سینمایی نمایندهی فرهنگِ یک جامعه است. مشخصاً در «کارزار» این نماینده منفعل نشان داده شده. چرا یک زنِ عاشق را آنقدر بد در فیلم تصویر کردهایم؟ زنِ عاشق، یک زنِ جنگنده است. زنی که برای باورها، اعتقادات و اهدافش میجنگد و این تنش در فیلمِ مورد بحث تنها با عقبهی همسری که ضایعات جمع میکند، فریبرز، ترحم برانگیز شده. هم قواعدِ فیلمنامه نوشتن پایمال شده و هم قواعد ساختِ یک شخصیتِ نزدیک به فرهنگ ما. در داستانی که به موازات آن روایت میشود و هیچ ربط و چسبی به قصه ندارد و میتواند هر داستانِ دیگری باشد ما زن و مردی را میبینیم که بدون ازدواج برای مهاجرت تلاش میکنند. من مسئلهای با رفتن از کشور ندارم اما با این فکت که چون اینجا نتوانستم پس باید بروم، زاویه دارم. کسی که اینجا نتوانسته هیچجای دیگری هم نمیتواند. فیلم پُر از آدمهایی است که میخواهند بروند و این رفتن، به فرهنگ و هنرِ ایرانی لطمه خواهد زد. آدمهایی که در قُمار شکست خوردهاند و میخواهند فرار کنند، قُمارِ زود قضاوت کردن یا قُمارِ از روی عادت. «کارزار» با مجموعهای از بازیگرانِ سلبریتی خود نتوانسته به پرسشهای مطرح شده در فیلمنامهی خودش پاسخ دهد و این ناتوانیِ مولف از پرداختِ صحیح به پیرنگِ اصلی را میرساند. این ناتوانی با تصویری ضعیف که از یک زنِ عاشقِ مسلمان نمایش داده، پنهان شده است.✍️#علی_رفیعی_وردنجانی🎩@alirafieivardanjani
وطن کجای مرزِ من است
در ادبیات وطن به اندازهی جهانِ در ذهنِ مولف وسعت دارد و از همین رو است که مرزِ ذهنِ مولف میتواند سیال و تاریک باشد. در سینما اما وطن باید به اندازهی قصه باشد. وقتی قصهای در «کارزار» وجود ندارد پس وطنی هم نیست. وطن به معنای بُعدِ مکانی و زمانی آن. اما اگر بُعدِ معرفتی آن را هم در نظر بگیریم کاراکترهای غلام، نادر فلاح، فریبرز، امیر آقایی و ذبیح، علیرضا اُستادی، از عدمِ درک وطن، احساس و لمس کردن آن، رنج میبرند. این کاراکترها را در کنارِ کاراکترِ میرهامون سیدی بگذاریم که با قضاوتِ زودهنگامش تصویری ناخلف از یک مردِ ایرانی ساخته. در فیلمی که ما تصویرِ ضعیفی از یک زنِ مسلمانِ ایرانی میبینیم و بعد تصویرِ قمارباز و قضاوت کنندهای از یک مردِ ایرانی داده میشود، صحبت از وطن و فرهنگِ وطنی خنده دار است. فیلم نه سناریوی دلچسبی دارد و نه بازیهای دهانسوزی. همه دَمِ گریه، بازی با احساسات بیننده، همه چمدانها را بستهاند و میخواهند بروند، ایثار و رفاقت هم در فیلم بوی خیانت و نامردی میدهد و... در نتیجه «کارزار» گفتمانی غیر اخلاقی ساخته که تصویری غربزده، و نه حتی غربی، از یک زن و مرد داده و سکانسِ پایانیاش بیشتر مسخره است تا مضحک.✍️#علی_رفیعی_وردنجانی🎩@alirafieivardanjani