«هرچه رهبرم بگوید»؛ روایت پیرمرد رفسنجانی از شبهای عاشقی در میدان سلیمانی
صد و سی و پنجمین شب است که میدان شهید سلیمانی رفسنجان میزبان دلدادگانی است که عشق به ولایت، آنها را خانهنشین نکرده است. در این میان، قربانعلی فتحی، بازنشسته سالخورده تأمین اجتماعی، آمده تا بگوید هر قدمی که برای رهبرش برمیدارد، مرهمی بر سالهای عمر اوست.
خبرگزاری فارس _ کرمان: صد و سی و پنجمین شب از آن شبهای بلند و روشن رفسنجان است. باد ملایمی در میدان شهید سلیمانی میپیچد و هنوز ساعتی تا شروع رسمی مراسم باقی مانده است. جمعیت کمکم در حال گرد آمدن است، اما گوشهی دنج میدان، پیرمردی با موهای سپید و چهرهای آفتابسوخته، آرام و متین روی صندلی نشسته و نظارهگر آمد و شد مردم است. آرامش چهرهاش، حکایت از دل قرص و ایمان محکمش دارد.به سمتش میروم و سلام میکنم. جوابم را با رویی گشاده میدهد. میپرسم: پدر جان، با این سن و سال، چه انگیزهای شما را امشب به اینجا کشانده؟میگوید: همانطور که مردم دیگر هم میآیند؛ آنها چطور خسته نمیشوند؟ من هم مثل همان مردم میآیم. میآیم به عشق رهبرم. به خدا قسم خسته نمیشم. این پاها اگر توان راه رفتن داشته باشند، تا آخرین نفس برای او خواهند آمد.حالا دیگر کنجکاوتر شدهام که بدانم این مرد آرام و مصمم کیست. خودش را اینطور معرفی میکند: اسم من قربانعلی فتحی است. یک بازنشسته ساده تأمین اجتماعی. نگاهش را به گوشهای از میدان میدوزد و ادامه میدهد: من اکثرا تنها به میدان میآیم و گاهی خدا توفیق میدهد و فرزندانم همراهم میشوند، ولی بیشتر شبها خودم تنهایی میآیم و مینشینم و گوش میدهم. همین که در این فضا نفس بکشم، برایم کافی است.سوالی که ذهنم را مشغول کرده، تعداد شبهایی است که او به این میدان آمده است. میپرسم: یادتان هست از این ۱۳۵ شب، چند شبش را اینجا بودهاید؟او لحظهای مکث میکند و انگار در ذهنش روزها را مرور میکند: خوب حساب که میکنم، گمان کنم فقط ۱۰ شب نتوانستم بیایم. آن هم دست خودم نبود؛ گرفتاری و مهمان داشتم. مریضی و کارهای ضروری پیش آمد که نتوانستم خودم را برسانم. اما
بیشتر از ۱۲۰ شب را مطمئن هستم که آمدهام. این پاها تا حالا یاری کردهاند.در میان صحبتهایش، انگار احساس تکلیف میکند که از تریبون همین گفتوگو هم استفاده کند و حرف دلش را به گوش دیگران برساند. صدایش را قدری رساتر میکند و انگار که با یک جمعیت سخن بگوید، میگوید: من به همه مردم، به همه جوانها، توصیه میکنم که در راه اسلام خدمت کنند. ببینید، راه درست همین است. به اسلام خدمت کنید، برای سربلندی این مملکت و این انقلاب تلاش کنید. یک توصیه ویژه هم دارم برای خواهران عزیزمان: حجابشان را رعایت کنند. این حجاب برای زن مسلمان مثل یک سنگر است. سنگرتان را خالی نکنید.سوال آخر را با احتیاط میپرسم، چرا که میدانم پاسخش از اعماق دل او برمیآید: حاج قربانعلی، تا کی قرار است به این میدان بیایید؟ تا کی این مسیر را ادامه میدهید؟اینجاست که چهرهاش از آن آرامش همیشگی فاصله میگیرد و به صلابت یک کوه میشود. بیآنکه لحظهای فکر کند، با همان لهجه شیرین و صمیمی خودش پاسخ میدهد: تا کی؟ هرچی رهبرم بگوید. میآیم، هر چه او دستور بدهد، ما آمادهایم. نه تنها من، که همه مردم اگر بصیرت داشته باشند، گوش به فرمان اویند.ناگهان حال و هوای صحبت عوض میشود. از فرمانپذیری و شور حضور گفتیم، حالا گویی سایهای سنگین بر دل پیرمرد افتاده است. ذکر نام رهبر شهید، او را به فکر روزهایی سخت و جانکاه میاندازد. وقتی جملهای در وصف شهادت رهبری بر زبان جاری میشود، قربانعلی فتحی ناگهان سکوت میکند. آهی میکشد، آهی که از اعماق وجودش برمیخیزد و هوای اطراف را سنگین میکند. بغضی سنگین، امانش را میبرد. چشمانش خیس میشود و با صدایی لرزان، شروع به خواندن شعری میکند که انگار سالهاست در سینهاش حفظ کرده:
«افسوس که بیداد فلک جان مرا سوختافتاده نعش رهبرم برابرمافسوس که این آتش غم سامان مرا سوخت.»قربانعلی فتحی دیگر چیزی نمیگوید. گویی همان چند بیت شعر، تمام حرف دل او را زده است. مراسم نزدیک است و او همچنان همانجا، محکم و استوار، منتظر شروع است؛ درست مثل شبهای گذشته.
21:28 - 22 تیر 1405