از کوچه‌های رفسنجان تا بغض و دلتنگی برای بچه‌های آبادان و خرمشهر

این شهر سال‌هاست که بوی مهر اما دلتنگی می‌دهد، یاد بچه‌های آبادان و خرمشهر که روزگاری مهمان ما بودند اما میزبانانی خونگرم برای رفسنجانی‌ها به خیر، اما حالا این دلتنگی طاقت‌فرسا شده است.
به گزارش خبرگزاری فارس از رفسنجان، بچه که بودم در یکی خیابان‌های شهرم خانه‌هایی شبیه هم ساخته بودند و افرادی در آن زندگی می‌کردند که لباس پوشیدنشان با ما فرق داشت و لهجه‌ای متفاوت داشتند، از همان کودکی که با مادرم به در نانوایی می‌رفتم که از قضا شاطر هم یکی از این غریبه‌ها بود، همیشه از مادرم می‌پرسیدم این‌ها کی هستند و چرا با ما فرق دارند.یکی از روزها که هنوز به اصطلاح پخت شروع نشده بود یکی از زنانی که ساکن همان خانه‌ها بود و از خانواده شاطر، از مادرم خواست ما به خانه آنها برویم تا زمانی که نان آماده می‌شود گرما اذیتمان نکند. مادر قبول کرد و از دری که چسبیده به نانوایی بود رفتیم داخل آن خانه، چند تا دختر و پسر کودک و نوجوان و پیرمردی با چهره آفتاب سوخته داخل بودند، شربت آبلیمو آوردند و از ما پذیرایی کردند. پیرمرد بیمار بود و به سختی از جایش بلند شد. خوب یادم هست اول احساس غریبی و کمی ترس کردم اما بعد که دختران کوچک که هم‌سن و سال من بودند پیشم آمدند و خواستند با آنها بازی کنم، کمی آرام گرفتم.شاطر نانوایی دایی آن دخترکان سبزه موطلایی بود، مادرشان از جنگ و جنگ‌زدگی و آوارگی‌شان می‌گفت، از مبارزه‌ای که کرده بودند و از شهدایی که در راه حفظ شهرشان تقدیم کرده بودند، از سختی راهی که از زیر نخل‌ها توانسته بودند بچه‌هایشان را از زیر آتش و خمپاره نجات بدهند تا به جای امن برسانند، بعد فهمیدم آنها آبادانی بودند و داییشان ساکن خرمشهر بود که یک دستش را در جنگ از دست داده بود‌.خیلی مهربان بودند، یکی از آن دخترکان که شهزلان نام داشت، سری به نانوایی زد و خبر داد که نان حاضر شده، با آن خانواده مهربان خداحافظی کردیم.
در دیدار بعدی مادرم هدیه‌ای برایشان گرفت و کم‌کم با دخترانشان دوست شدم. بازی‌هایشان متفاوت بود، یک‌ گروه، ایرانی می‌شدند و یک‌ گروه عراقی و با هم می‌جنگیدند و ایرانی‌ها پیروز می‌شدند.آن روزها گذشت و شه‌زلان و محمد، کیهان، اشکان و پدرام و دیگر بچه‌هایی که جنگ‌زده بودند با رشادت دلیرمردان جهاد و شهادت آخر قصه را هم شنیدند و دیدند که شهر ایستاد و کم نیاورد.شهر ایستاد و بدون ممد جشن گرفت!آن روزها زمزمه ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته... در گوش‌هایمان بود، دیوارهای خاک‌گرفته حالا پر است از عطر پیروزی، اما جایش(ممد) خالیست. همان که می‌گفتند تا آخرین فشنگ میماند، ماند، ولی قسمت نشد طعم این آزادی را بچشد. بچه‌های محل هنوز پاتک‌هایش را مرور می‌کنند. همان کوچه پس‌کوچه‌هایی که قدم به قدم با هم سنگر کردند، حالا غرق در شادی است، اما این شادی یک زخم کهنه دارد؛ نبودنش.ممد نبودی ببینی شهر آزاد شد. همان شهری که برای وجب به وجبش قسم خوردی، حالا نفس می‌کشد، اما هوایی که در ریه‌های شهر می‌پیچد، بوی نبودنت را می‌دهد. آزادی تلخ است وقتی قرار باشد با حسرتِ دیدنِ چشم‌های رفیق گره بخورد.بچه‌ها سر قولشان ماندند. ممد! شهر آزاد شد، اما این آسمان آبی، بی تو یک سوراخ بزرگ دارد به اندازه قامت یک قهرمان.این روزها که از آن محل کودکی‌ام رد می‌شوم و خانه‌هایی که برای هموطنانمان درست کرده بودند تا در آنجا راحت زندگی کنند و احساس غربت نکنند را که می‌بینم دلتنگ بچه‌های آبادان و خرمشهر می‌شوم همان‌ها که در اوج دوری از خاک و خانه‌هایشان مهر و محبتی وصف ناپذیر داشتند که هرگز فراموش نمی‌شود.
اگرچه آن‌ها در شهر ما مهمان بودند اما از خونگرمیشان میزبانانی بی‌نظیر بودند.آنها پس از آزادی شهرشان و پایان جنگ یکی یکی به شهرهایشان برگشتند و سال‌هاست که خیابان کارگر بوی دلتنگی می‌دهد.
13:48 - 3 خرداد 1405
حماسه و مقاومت
استان ها
کرمان

2 بازنشر
17٫4k بازدید