شبی که امیرحسین از خواب پرید و گفت آمریکا میزند!
روایت پدر شهید از پسری که دو روز پیش از عملیات، خواب حمله دشمن را دیده بود و از زیر قرآن که رد شد، تربت کربلا و نجف را به امانت به همسرش سپرد تا در کفنش بگذارند. امیرحسین دهقاننژاد، نخبه هوافضای ارتش، در بمباران پایگاهش به شهادت رسید اما پیکرش را تا پنج روز بعد از زیر آوار نیافتند. پدر میگوید: «رفیقم را از دست دادم، نه بچهام را.»
خبرگزاری فارس_البرز: پدر شهید امیرحسین دهقاننژاد، در یکی از حسینههای البرز، میان حرفهایش مدام به جمعه شب اشاره میکرد؛ همان شب ۸ اسفند که هنوز دو روز تا حمله موشکی باقی بود. امیرحسین ساعت سه بامداد از خواب پریده بود و به همسرش گفته بود آمریکا به ایران حمله میکند و من شهید میشوم. همسرش تصور کرد خواب دیده اما امیرحسین جدی بود. از زیر قرآنی که همیشه بالای سرش بود، پلاستیک کوچکی بیرون آورد که سالها در آن تربت کربلا، نجف و ضریح امام رضا (ع) را جمع کرده بود. گفت «این را بعد از شهادتم در کفنم بگذار.» تنها پنج روز بعد، در دهم اسفند، موشکها پایگاهشان را هدف گرفتند. پیکرش تا جمعه بعد زیر آوار ماند و درست در روز هفدهم اسفند، میان قطعات بتون و فولاد، او را یافتند. پدر میگوید: امیرحسین از دو سال پیش میدانست به شهادت میرسد؛ چون رفتارش شبیه آدمهای این دنیا نبود. «از وقتی که جانباز شد و دید دوستانش شهید شدهاند، دیگر آرام نداشت. یک بار گفتم برو ستاد، گفت نمیتوانم جواب بچهها را بدهم. گفت من در عملیات میمانم.» محمدباقر دهقاننژاد، پدر شهید، با صدایی که گاه میشکست، از آخرین تماس تلفنی گفت؛ پنج یا شش ساعت پیش از شهادت. امیرحسین زنگ زده بود، اول با مادرش حرف زده، بعد با همسرش، بعد تلفن را داده بود به پدر. «گفتم امیرحسین چطوری؟ گفت خوبم، اما صدایش خیلی خسته بود. گفت نگران من نباشید. خدا نگهدار.» پدر هنوز باور ندارد که این آخرین جملهای بود که از پسرش شنید.
از کودکی امیرحسین که حرف میزند، چشمهایش برق میزند. میگوید پیش از بلوغ نماز میخواند، روزه میگرفت و از اولین حقوقش خمس داد. «یک جوان بیست و دو سه ساله، اولین حقوقش را که گرفت خمسش را داد. ما در خانواده بهش یاد نداده بودیم، خودش میدانست.» مادرش در بارداری با وضو راه میرفت و در محیط نامحرم حاضر نمیشد. پدر میگوید خدا ابزار سعادت را در جانش گذاشته بود. اما شاید تلخترین بخش روایت، جایی باشد که پدر از سفر یک ماه پیش به مشهد میگوید. امیرحسین همیشه با خانواده به حرم میرفت اما آن شب، بعد از زیارت دستهجمعی، مادر و پدر و همسرش را تا درب اقامتگاه رساند و خودش تنها برگشت. «تا صبح نیامد. من نفهمیدم چرا آن شب تنها رفت. حالا میفهمم که با امام رضا (ع) معامله کرده بود. شهادتش را از ایشان گرفته بود.» پدر دقایقی بعد، رو به خبرنگار فارس میکند و میگوید: «امیرحسین یک بار به من گفت بابا نگذار دخترم زیاد به من عادت کند. آن موقع نفهمیدم. حالا میفهمم که میدانست میرود. میخواست وابستگیها را برای خودش و بچه کم کند.» محمدباقر دهقاننژاد در پایان با همان لحن پدرانهای که سعی داشت استوار باشد، گفت: «میگویند از دست دادن عالم ثلمه است. امیرحسین عالم نبود، اما ثلمه بود، خیلی هم سنگین. اما افتخار میکنم که رفیقم این راه را رفت. مردم بیدارند، پشت سر شهدا هستند. من اگر جای جوانها بودم، میرفتم پشت سر این کاروان.»
08:56 - 30 اردیبهشت 1405