چه کسی گفته ۴۸سالگی برای مادر شدن، دیر است؟
پزشکان میگفتند به دلیل یائسگی زودرس به هیچ عنوان مادر نمیشود اما معجزه اتفاق افتاد؛ آن هم درست در سن ۴۸ سالگی و وقتی که یقینش شده بود دردهای شکمی شدید، نشانه سرطان است. اما خدا اراده کرده بود بزرگترین هدیه را در بعیدترین زمان به او بدهد. شاهدش، برگه سونوگرافی بود که خبر میداد او باردار است!
خبرگزاری فارس _ گروه سلامت: «۲۶ سالمه و به امر آقا که فرمودند فرزندآوری داشته باشید، تصمیم گرفتم دومین بچهام را به دنیا بیاورم.» این مکالمه در حالی شکل میگیرد که ماما و متخصص زنان و زایمان در حال انجام جراحی سزارین برای به دنیا آوردن فرزند این مادر جوان هستند.مادر با اینکه دل توی دلش نیست و پشت پرده سبز چشم انتظار دیدار با فرزندش است، باز هم با لبخند جواب سؤالهای مرا میدهد، شاید میخواهد ثانیهها زودتر بگذرند و او بتواند برای اولین بار گرمی و عطر تن زهرای کوچکش را احساس کند: «فرزند اولم پسر ۵ ساله است و همسرم خیلی مشتاق بود که دوباره بچهدار شویم...» در همین لحظه جراح سر نوزاد را بیرون میآورد و همزمان صدای زهرا و اذان در اتاق عمل پیچیده و اشک شوق مادر سرازیر میشود.
پرسنل اتاق عمل فورا صورت و بدن نوزاد را با پارچههای استریل پاک میکنند، بند ناف او را میبرند، کف پاهایش را با استامپ مهر میکنند و او را برای وزن کردن روی ترازو میگذارند.
صدای گریههای زهرا تمام اتاق زایمان را پر کرده؛ فرشته کوچولو فقط ۳ دقیقه است که از مادرش جدا شده، اما همین زمان کوتاه برایش خیلی سخت میگذرد و بیتابی میکند. کار به جایی میرسد که ماما وقتی بیتابیِ مادر و نوزاد را میبیند، با مهربانی زهرا را به آغوش مادرش میسپارد. صورت کوچک زهرا که روی صورت مادرش قرار میگیرد و گرمای تن مادر را حس میکند، آرام میشود. حالا انگار او در امنترین پناهگاه عالم است.
این فقط یکی از هزاران داستان زندگیاست که در بلوک زایمان بیمارستان بقیهالله (عج) آغاز میشود. پس از تمام شدن این جراحی، مامای بلوک زایمان، گروه ما را همراهی میکند و کمی از خاطرات تلخ و شیرین زایمانهای این بخش برایمان میگوید. پدری که با دیدن نوزادش سجده شکر کردخانم پناهی مسئول بلوک زایمان بیمارستان بقیهالله (عج)، که حدود ۲۰ سال است به عنوان ماما در زایشگاه کار میکند و خاطرات زیادی از تولد نوزادان دارد، داستانی شنیدنی برایمان تعریف میکند. این داستان درباره زوجی است که بعد از ۲۰ سال انتظار، صاحب فرزند شدند: «حدود ۴ سال پیش، این زوج که سالها بود به دلیل یلئستگی زودرس خانم و نداشتن تخمک از باردار شدن ناامید شده بودند، یک دختر را از پرورشگاه به فرزندی گرفته و بزرگ کرده بودند.اما اتفاق عجیبی افتاد. وقتی خانم ۴۸ ساله شد، به خاطر دردهای شکمی و ورم شکم به پزشک مراجعه کرد. او فکر میکرد شاید سرطان گرفته باشد. اما پزشک بعد از معاینه و سونوگرافی، متوجه شد که او باردار است!این خانم بعد از ۹ ماه استراحت مطلق در بیمارستان ما، یک پسر بسیار زیبا به دنیا آورد. نکتهی جالب و باورنکردنی این بود که بند ناف چندین دور دور گردن، دست و پای نوزاد پیچیده شده بود. در حالت عادی، این وضعیت میتوانست باعث خفگی نوزاد در شکم مادر شود، اما انگار خدا این بچه را برای پدر و مادرش نگه داشته بود.پدر نوزاد به محض دیدن فرزندش، وسط بلوک زایمان روی زمین سجده شکر به جا آورد. این زوج که اهل همدان بودند، وقتی به شهرشان برگشتند، مردم شهر برایشان جشن گرفتند و از اینکه این خانواده بالاخره صاحب فرزند شده بودند، بسیار خوشحال شدند.»
نجات جان نوزادی که قلبش به سختی میتپید خانم پناهی و یکی دیگر از ماماها از استرسهای زایمان دیگری برایمان میگویند: «هفته گذشته، یک خانم باردار ۸ ماهه پیش ما آمد و گفت که دیگر احساس نمیکند بچهاش در شکمش تکان بخورد. ما هم خیلی نگران شدیم و هرچقدر تلاش کردیم، نتوانستیم صدای قلب بچه را بشنویم. همه پرسنل زایشگاه نگران شدند و استرس گرفته بودند.سریع دستگاه سونوگرافی را آوردیم تا شاید بتوانیم قلب جنین را پیدا کنیم. بالاخره موفق شدیم قلبش را پیدا کنیم، اما خیلی ضعیف میزد. بلافاصله مادر را برای جراحی به اتاق زایمان بردیم. پسر کوچولوی او به دنیا آمد و خوشبختانه بعد از چند روز که حالش خوب شد، همراه پدر و مادرش با خوشحالی به خانه رفت.این واقعاً قدرت خداست؛ وقتی او بخواهد هر غیرممکنی، ممکن میشود.»بعد از شنیدن خاطرات پرسنل بلوک زایمان این بیمارستان، سری به بخش زایمان و مادرانی که در کنار فسقلیهایشان در حال استراحت بودند، زدیم؛ در آنجا حدود 10 تا مادر بودند که یکی دو روز از فارغ شدنشان میگذشت. همگی خوشحال بودند و زایمانهای راحتی را تجربه کرده بودند؛ بیشتر این مادران، دومین یا سومین فرزندشان را به دنیا آورده بودند و با وجود تمام سختیها و دردهایی که تحمل کرده بودند، از تصمیمشان برای بچهدار شدن راضی بودند.
فاطمهای که «نفس» یک خانواده شد سوپروایزر بخش زایمان، همانطور که گروه ما را در اتاقهای بخش راهنمایی میکرد، کمی درباره مادرها به ما اطلاعات میداد: «الآن میخواهیم با مادری صحبت کنیم که در سن ۴۸ سالگی فرزند سومش را به دنیا آورده است.»مادر از صحبت کردن با ما خیلی استقبال کرده و از شیرینی تنها دخترش برایمان میگوید: «من یک پسر ۲۰ ساله و یک پسر ۱۵ ساله دارم. چندوقتی بود که همسرم میگفت خیلی خانهمان سوت و کور است و دوست داشتیم بچهدار شویم؛ اما واقعیت این است که خدا خودش این بچه را روزی زندگیمان کرد. در ایام بارداری فشار خون من بسیار بالا بود و نزدیک بود دخترم را از دست بدهم؛ چند روزی در بیمارستان بستری شدم اما با تلاش و زحمتهای خانم دکتر و خواست خدا دخترم را صحیح و سالم به دنیا آوردم.پسرانم عاشق خواهر کوچولویشان هستند و از به دنیا آمدنش خیلی خوشحال شدند؛ انگار خدا دنیا را به آنها داده؛ با اینکه ما اسم دخترم را در شناسنامه فاطمه گذاشتهایم اما پسرانم او را «نفس» صدا میزنند.»
طلاهایم را فروختم تا به امر آقا لبیک بگویممادر بعدی که سوپروایزر بیمارستان به ما معرفی میکند، مادر دهه هشتادی است که فرزند سومش را به دنیا آورده؛ او که دخترش را مثل یک عروسک در آغوش گرفته میگوید: «من چون بچههای خواهر و برادرهایم را دیده بودم نگهداری از بچهها برایم خیلی کار راحتی بود؛ من اولین بارداریم را در سن ۱۷ سالگی تجربه کردم و مادرشوهرم متعجب بود از اینکه من چطوری آنقدر خوب از عهده کارهای دخترم برمیآمدم.دخترم که بزرگتر شد، وقتی با او به پارک و مهمانی میرفتیم با زور و گریه به خانه بازمیگشت، مدام دوست داشت با بچهها بازی کند؛ برای همین با همسرم تصمیم گرفتیم برایش یک همبازی بیاوریم که خدا باز به ما یک دختر داد؛ اما دختر دومیم برعکس خواهر بزرگش خیلی شیطون است.بعد از ۲ سال، دوباره تصمیم گرفتیم برای لبیک گفتن به امر آقا که توصیه کرده بودند فرزندآوری داشته باشید دلمان میخواست که باز بچهدار شویم اما خیلی آمادگی نداشتیم؛ با وجو اینکه ما مستأجر هستیم و ماشین هم نداریم اما از به دنیا آمدن ریحانه کوچولو بسیار خوشحالم. من حتی برای زایمانم طلاهایم را فروختم اما دوست داشتم به امر آقا لبیک بگویم.»
15:56 - 23 مه 2026