ابرمردی در میانه میدان
از بیقراری به خیابان میزنم و میان جمعیت شلوغ، نگاهم به پرچمها میافتد. نماد اقتدار و ابهت وطنم. انگار پرچم هم اشک میریزد و برای وداع آمده است. وداع با رهبر شهیدی که جان یک امت بود.
خبرگزاری فارس، داراب: سحرگاه است. یک روز گذشته از جنگ آمریکایی_صهیونی. باز هم مثل جنگ ۱۲ روزه درست در حین مذاکره! باز هم خنجر از پشت.
گذار اول: گوهر یگانه
اخبار را رصد میکنم و چشمم به این تیتر میافتد: "رهبر معظم انقلاب به شهادت رسید" پیشوا و رهبرمان در این شرایط بحرانی، در دفتر کارش حضور داشته!؟انگار خواب میبینم. پلکهایم را چند بار باز و بسته میکنم تا مطمئن شوم که بیدار هستم. خبر صحت دارد، وای بر ما...حالا اشک است که امان نمیدهد و درد است که بی حد و حصر به قلب چنگ میزند. ساعتها ادامه مییابد و روزها و حتی سالها، گوشه قلب و ذهنمان میماند.میماند تا یادمان بیاورد چه گوهر یگانهای از دست دادهایم: ابرمردی در میانه میدان.
گذار دوم: پدر معنوی
دلم آرام و قرار نمیگیرد، به خیابان میزنم. میان مردم داغدار، مردمی که پیش از این از هر چه گله داشتند اما در راهپیماییها همیشه فریاد میزدند: "این همه لشکر آمده ، به عشق رهبر آمده"همیشه حساب رهبر و مولایشان، از برخی مسؤولان ناکارآمد جدا بود. روی او حساب دیگری باز میکردند چرا که علاوه بر یک سیاستمدار مقتدر و متقی، پدر معنویشان بود و حالا او را از دست دادهاند و در بهت و ناباوری، فریاد انتقام سر میدهند.پرچم ایران در دستها جلوهگری میکند و پیر و جوان، زن و مرد لبریز از اندوه اما مقاوم هستند، قلب و روحشان در تلاطم است. این روزها اشکهای داغ با فریاد انتقام، طوماری برای در هم کوبیدن استکبار و ظلم میشود.
گذار سوم: مشتهای گره کرده
میان جمعیت، پیرزنی روی نیمکت کنار خیابان نشسته و بر سینه میکوبد. فرزندان و نوههایش در جمع مردم هستند و شعار میدهند. پیرزن شروه میخواند و اشک میریزد. لحظهای مکث کرده و بعد رو به آسمان، برای رئیسجمهور آمریکا و اسرائیل خط و نشان میکشد! به سمت جمعیت به راه میافتد و در حالی که به سختی با عصا راه میرود، مشتش را گره کرده و شعار مرگ بر اسرائیل میدهد.
گذار چهارم: اشکهای پرتکرار و نگاههای بیقرار
عربزبان است و مویهکنان یا مولا یا مولا میگوید. زیر شال و چادر عربیاش، عکس مولایش را بر گردن افکنده. عکسی از دوران جوانی رهبرمان در میادین نبرد با رژیم بعثی.بیمهابا اشک میریزد و لحظهای آرام نمیشود. روی عکس دست میکشم. رد نگاه بیقرارش روی پوستر رهبر انقلاب را دنبال کرده و پا به پای او گریه میکنم.
گذار پنجم: دیدار به قیامت آقاجان
دختر جوان میگوید قرار بود چندی دیگر با تعدادی از دانشجویان به ملاقات رهبری معظم بروند. اما حالا آمده برای وداع. از سوز دل اشک میریزد، گوشه روسریاش را کنار صورتش حائل کرده و میگوید: لایق نبودم حضرت آقا را از نزدیک ببینم.کنار سایر دانشجویان میایستد در یک خط و راستا و همدلانه و دستهجمعی شعار میدهند: این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده.
گذار ششم: جا مانده از قافله شهدا
نمیتواند راه برود. پاهایش را سالها پیش، روی مین جا گذاشته. حالا با ویلچر آمده برای خداحافظی. با آه سردی از دردی میگوید که سالها است بر سینهاش سنگینی میکند. درد جا ماندن از قافله شهدای همرزم و همراهش.و حالا داغ دلش تازه شده است. روزی که سایه سرِ یک امت به درجه والای شهادت رسیده و او هم داغدار رهبرِ شهید است و هم حسرت به دل.
گذار آخر: وداع با رهبری که جان یک امت بود
از بین جمعیت شلوغ مردم، نگاهم به پرچمها میافتد. نماد اقتدار و ابهت وطنم. انگار پرچم هم اشک میریزد. انگار او هم برای وداع آمده است. وداع با رهبر شهیدی که جان یک امت بود و خارج از مرزهای ایران هم بیشمار دلسپرده داشت. کسانی که اکنون به خونخواهی او قد علم نموده و مقابل آمریکا و اسرائیل خبیث، سینه سپر کردهاند.#رهبر_انقلاب#رهبر_شهید#وداع#مردم_داراب 08:15 - 12 اسفند 1404