خواهش میکنم این حرف را مردها نشنوند.
نشست نزدیکم. کنار خیابان دماوند. گفت پاهایش تاول زده بس که دیروز بعد از نماز آقا، تا اینجا که خانهشان است را پیاده آمده. گفت توی خانه، جیک نزده که همسرش ناراحت نشود. مردش هنوز با رهبر شهید دوست نشده و او نمیخواست هیچجوره شریک زندگیاش را در مقابل خودش قرار دهد. همینطور که توی خبرها میچرخید تا
بفهمد پیکر آقا کجاست، گفت: "من چادر سر نمیکنم. روضه گوش میدم موسیقی هم گوش میدم؛ ولی عاشق آقام. به نیت شفاعتش اومدم." داشت از حرفهای آقا پیروی میکرد. آن روز که گفت: "من این حرفی که میگویم خواهش میکنم مردها نشنوند؛ چون ممکن است بدشان بیاید! شما خانمها این را بدانید آقایان تا آخر هم مثل یک
پسربچه هستند و باید ادارهشان کنید."توی خبرها خواند که آقا شرق تهران نمیآید. دوست داشت برای بار آخر پیکر مریدش را ببیند؛ ولی نمیشد. گفت میرود خانه
که نهار خوبی به همسرش بدهد و او را هم راضی نگه دارد.شب قبل هم که با کلی سختی و بعد از چند ساعت پیادهروی رسیده بود خانه، برای شوهرش که همیشه شام نان و پنیر میخورد، بادمجان سرخ کرده بود و دلش را به دست آورده بود. دلتنگ آقا بود؛ اما همه کار کرده بود تا زندگیاش گرم بماند، فقط بهخاطر رهبر شهیدش.
11:40 - 15 تیر 1405