در شبی که بارانِ اشک با بوی خاکِ خیس گیلان درهم آمیخته بود، مردی که نه پدر داشت، نه مادر و نه همسر و فرزند، بر دوش مردمی تشییع شد که برایش همهچیز شدند؛ خانواده، تکیهگاه و رفیق.
من هم همراهت برای لحظاتی بغض کردم، اشک ریختم. چقدر خوب نوشتید، چقدر دلنشین نوشتید. خدا بهتون قوّت بده عزیزم و دست مریزاد.من فقط یک تشییع ندیدم. دیدم که چگونه یک انسان، از «تنهایی» به «جاودانگی» میرسد. یادت سبز؛در آرامش بخواب 💔