وقتی یک شهر برای یک مرد خانواده شد
در شبی که بارانِ اشک با بوی خاکِ خیس گیلان درهم آمیخته بود، مردی که نه پدر داشت، نه مادر و نه همسر و فرزند، بر دوش مردمی تشییع شد که برایش همهچیز شدند؛ خانواده، تکیهگاه و رفیق.
خبرگزاری فارس، رشت؛ فاطمه احمدی: بعضی صحنهها را نه میشود فقط دید، نه میشود فقط نوشت. باید با تمام وجود لمسشان کرد. آن شب، من میان جمعیتی ایستاده بودم که یک «مردِ تنها» را، به شکوهِ یک «ملت» بدرقه میکرد.برایم حیرتانگیز بود. پاکبانان شهر، همانهایی که هر صبح بیادعا کوچهها را از غبار روزمرگی پاک میکنند، حالا پیکر یک شهید را بر دوش گرفته بودند. دستهایی که به جارو عادت داشت، این بار تابوتی را حمل میکرد که عطر آسمان میداد. «اللهاکبر»شان، نه یک شعار، که فریادی از عمق جان بود؛ فریادی که در کوچههای نمناک گیلان میپیچید و از میان شالیزارهای سبز عبور میکرد و تا ساحل خزر میرفت.
اشکهایم بیامان میریخت. تصویر، محو میشد و دوباره شکل میگرفت. اما مگر میشد این لحظه را ثبت نکرد؟تلفن همراهم را بیرون آوردم. کیف و وسایلم را بیهیچ اهمیتی گوشهای رها کردم. همهچیز رنگ باخته بود جز آن تابوت، جز آن فریادها، جز آن مردی که دیگر میان ما نبود اما از همیشه زندهتر به نظر میرسید.پیکر شهید را بالای سر گرفته بودند. موجی از دستها، موجی از دلها. هرکس به شیوه خودش عزاداری میکرد. یکی زیر لب ذکر میگفت، یکی سینه میزد، یکی فقط نگاه میکرد و اشک میریخت. صدای «یا حسین» در هوای مرطوب شهر میپیچید.
دوشادوش تابوت حرکت میکردم، آنقدر نزدیک که انگار بخشی از این وداع شده بودم. ناگهان صدای مجری، مثل تیری در سکوت فرو رفت: «مردم... حسن آقای ما نه پدر داره، نه مادر... همسر هم نداره... براش خوب عزاداری کنیدا...»همان یک جمله کافی بود. جمعیت منفجر شد. صداها بالا رفت، آنقدر که دیگر چیزی نمیشنیدم. فقط اشک بود و اشک. گونههایم خیس شده بود و انگار غم، راه خودش را به دل همه باز کرده بود. اینجا دیگر کسی غریبه نبود؛ همه داغدارِ یک نفر شده بودند.حسن آقا... مردی از دیار انزلی، با پنجاهوچند بهار زندگی. مردی که سالها پیش، دل از خانه کنده بود برای لقمهای حلال. همان رزقی که در فرهنگ این خاک، همسنگ جهاد در راه خداست.او رفته بود کار کند، زندگی بسازد، بیآنکه بداند تقدیرش، شهادت در زیر آسمان تهران است.رفقایش، او را در تهران نگذاشتند. پیکرش را همانجا، در میان دود و خاک و خاطره، بر دوش گرفتند. برایش گریستند، بدرقهاش کردند، و حق رفاقت را بهجا آوردند.
اما دلِ حسن آقا، جای دیگری بود. حتما دلش برای گیلان تنگ شده بود که آمد. برای بارانهای بیامانش، برای بوی شالیزارهای خیس، برای مِهی که صبحها روی جادههای پیچدرپیچ مینشیند. برای صدای پرندگان کنار تالاب و موجهای آرام خزر. او، مردِ باران و دریا بود و دلش میخواست آخرین خوابش را در خاکِ بارانخورده گیلان ببیند.حالا برگشته است. نه بهعنوان یک مسافر، که بهعنوان یک قهرمان. سالها بود که پدر و مادرش را ندیده بود. شاید حتی فرصت خداحافظی هم نداشت. نه همسری داشت که چشمانتظارش باشد، نه فرزندی که نامش را صدا بزند. در ظاهر، او «تنها» بود اما آن شب، گیلان نشان داد که تنهایی، همیشه حقیقت ندارد.مردم آمده بودند؛ همانهایی که بیش از بیست شب است در میدان ایستادهاند. زنانی با چادرهای خیس از باران چشمهاشان و مردانی با چهرههای خسته اما استوار، جوانانی که چشمهایشان از بیخوابی سرخ شده بود.
همه ایستاده بودند؛ مثل کوه. نه فقط برای حسن آقا، برای همه آنهایی که خونشان، ریشههای این خاک را سیراب کرده است.مداح، از جان میخواند. صدایش، سوز داشت؛ سوزی که مستقیم به دل مینشست: «یتیمی... درد بیدرمان یتیمی...»و حالا، حسن آقا دیگر یتیم نبود. هزاران مادر، مادرش شدند. هزاران خواهر، خواهرش شدند. زنی میانسال، با لهجه شیرین گیلکی، سینهاش را میکوبید و فریاد میزد: «تی بلا میسر... جانِ مار...»مادری دیگر، بیقرار، دستهایش را به آسمان بلند کرده بود: «مار تِره بیمیره...» دختری جوان، اشکریزان، زینبوار میگفت: «جان خواخور... تی بلا می سر بخوره...»اینها فقط کلمات نبودن. اینها، پیوندهای تازهای بودند که میان یک شهید و یک شهر بسته میشد. باران ریزی شروع به باریدن کرد. قطرهها روی تابوت مینشستند، روی صورتها، روی دستهایی که هنوز بالا بودند. گویی آسمان هم در این وداع شریک شده بود؛ انگار خودِ گیلان، آغوشش را باز کرده بود برای فرزندی که سالها از او دور مانده بود. با خودم فکر کردم حسن آقا، حالا دیگر تنها نیست. او از غربتِ مرگ، به آغوشِ یک سرزمین برگشته است. به همان خاکی که دلش برایش میتپید.
شاید از جایی بالا، ما را نگاه میکرد. شاید لبخند میزد، وقتی میدید که چگونه یک شهر، برایش ایستاده است.شاید آرام شده بود، وقتی فهمید که آرزوی آخرش برآورده شده. بازگشت به خانه... به گیلان... به باران...آن شب، من فقط یک تشییع ندیدم. دیدم که چگونه یک انسان، از «تنهایی» به «جاودانگی» میرسد. دیدم که چگونه یک شهر، میتواند برای یک مرد، «خانواده» شود. و حالا یقین دارم تا وقتی چنین مردمی ایستادهاند، تا وقتی اشکها به عهد تبدیل میشوند، این راه ادامه دارد...
17:27 - 5 فروردین 1405