جمهوری اسلامی کمر خم کرد؟
تا زمانی که دونالد ترامپ و اتاقهای فکر پنتاگون، سیاست خارجی آمریکا را با «زبان زور» تنظیم میکنند، هیچ تفاهم واقعی با ایران شکل نخواهد گرفت. این یک پیشبینی سیاسی نیست. یک «حکم تمدنی» است. آمریکا، در برخورد با ایران، همچنان اسیر «نظریههای کلاسیک امنیت» است. نظریههایی که بر این اصل بدیهی استوارند: «هر بازیگری را میتوان با فشار کافی، به نقطه تسلیم رساند.» این اصل، برای دولتهای ضعیف، برای ملتهای ازهمگسیخته و برای تمدنهای ریشهبریده، کارآمد است. اما برای ایران، یک «خطای محاسباتی» است. چون ایران، نه یک «دولت»، که یک «تمدن» است و تمدنها، با موشک تغییر موضع نمیدهند. با تحریم از هویت خود دست نمیکشند و با تهدید، تسلیم نمیشوند. برای درک این پدیده، باید میان دو مفهوم «قدرت ملی» و «قدرت تمدنی» تفاوت قائل شد. قدرت ملی، بر پایه «منابع» تعریف میشود: اقتصاد، ارتش، جغرافیا. قدرت تمدنی، بر پایه «معنا» است: تاریخ، فرهنگ، دین، حافظه جمعی. آمریکا، در هر دو حوزه قدرتمند است. اما در مواجهه با ایران، فقط از «قدرت ملی» خود استفاده میکند و «قدرت تمدنی» ایران را نادیده میگیرد و این، بزرگترین اشتباه استراتژیک واشنگتن است. ایران، با چندین هزار سال تاریخ پیوسته، با یک حافظه جمعی مقاومت و با یک «منظومه ارزشی» که در آن «شهادت» بر «تسلیم» ترجیح دارد، اساساً با «زور» قابل تنظیم نیست. این ملت، در طول تاریخ، از اسکندر تا مغول، از روس تا صدام، هر تجاوزگری را به نحوی هضم کرده یا عقب رانده است و این «تجربه زیسته»، بخشی از «ناخودآگاه تمدنی» ایرانیان شده است.
نظریههای کلاسیک امنیت، مانند «رئالیسم تهاجمی» جان مرشایمر، بر این فرض استوارند که «قدرت نظامی، زبان نهایی سیاست است.» اما این نظریهها، در برابر پدیدهای به نام «بازدارندگی فرهنگی» عاجزند. بازدارندگی فرهنگی، یعنی توانایی یک ملت در تحمل هزینههای سنگین، به دلیل «معنای مشترک»ی که آن هزینهها را توجیه میکند. وقتی ترامپ، «فشار حداکثری» را طراحی میکند، تصورش این است که با تشدید تحریم، ملت ایران به خیابانها میآید و خواستار تسلیم میشود. اما آنچه در عمل رخ میدهد، «واکنش معکوس» است. ملت ایران، تحت فشار، به «هویت مقاوم» خود بازمیگردد و این، یک «خطای محاسباتی» است که از نادیده گرفتن «فرهنگ مقاومت» ناشی میشود. نمونه عینی این خطا را میتوان در «جنگ ۴۰ روزه» مشاهده کرد. آمریکا و اسرائیل، با بهرهگیری از «نظریه ضربه سریع و فلجکننده»، تلاش کردند با بمباران زیرساختهای اقتصادی و مراکز شهری، اراده ملی ایران را بشکنند. نتیجه چه شد؟ ایران شکست؟ جمهوری اسلامی کمر خم کرد؟ تهران، با چندین هزار واحد مسکونی آسیبدیده، نه تنها فرو نپاشید، که به «نماد مقاومت» تبدیل شد. تشییع میلیونی رهبر شهید، درست چند هفته پس از جنگ، ثابت کرد که «اراده ملت»، نه با بمب، که با «عشق» و «ایمان» محافظت میشود و این، درسی است که واشنگتن هنوز نمیخواهد بفهمد. چون اگر میفهمید، به جای «تحریم و تهدید»، به سراغ «گفتوگوی تمدنی» میرفت. اما چرا آمریکا نمیفهمد؟ پاسخ در «غیبت تاریخی» است. آمریکا، با ۲۵۰ سال تاریخ، هرگز تجربه «هضم یک شکست تمدنی» را نداشته است. این کشور، همیشه «برنده» بوده. همیشه «فاتح» بوده و این «توهم پیروزی»، آن را از فهم «تمدنهای مقاوم» عاجز کرده است.
این یعنی آمریکا، در مواجهه با یک «تمدن زنده»، نه با «عقل»، که با «غریزه» واکنش نشان میدهد و غریزه، فقط «زور» میفهمد و در برابر ایران، «زور» بیاثر است. این یک «دور باطل» است. دوری که تنها راه خروج از آن، «فهمیدن» است و این فهمیدن، یک هزینه دارد. هزینه آن، «فروپاشی نظریههای کهنه» است. آمریکا باید بپذیرد که «قدرت نظامی»، دیگر «زبان نهایی» سیاست نیست. باید بپذیرد که «تمدنها»، با «معنا» زنده میمانند، نه با «موشک» و باید بپذیرد که ایران، نه یک «تهدید»، که یک «قدرت تمدنی» است که میتواند شریکی برای «صلح» باشد، اگر به آن «احترام» گذاشته شود و احترام، یعنی پایان «زور» و آغاز «گفتوگو» و این، همان چیزی است که ترامپ و تئوریسینهای پنتاگون، هنوز نمیفهمند. کاش میفهمیدند.
20:19 - 30 مرداد 1405