زن خوزستانی که با یک چوبدستی ۶ سرباز صدام را اسیر کرد
مجیده نگراوی در دلِ جنگ و در میان کوچههای خاک گرفته سوسنگرد، کارناوالی از مقاومت و پیروزی به راه انداخت. آن روز همه دیدند که یک زن عرب با قامتی استوار چون کوه، شش سرباز عراقی اسیر را به سمت مسجد شهر برد. سربازانِ دشمن طعم شکست را تنها با یک چوبدستی تجربه کردند.
خبرگزاری فارس، اهواز، خوزستان در هنگامه جنگ میدانی از آتش و خون بود. در این پهنه گسترده، خطوط طلایی آفتاب بر گندمزارها، با ردِ سیاه دودِ توپها درهم میپیچید و سوسنگردِ خوزستان، چون نگینی گداخته بر حاشیه کرخه، در حلقومِ خمپاره نفسش به تنگ آمده بود. گرچه هر شب، ماه از پشت ابرهای سرخ، بر ویرانههای جنگ میتابید اما صبح که میشد خورشید قامتِ قهرمانان گمنامی را روشن میکرد که شکست در قاموس آنان معنایی نداشت. دیری نپایید که طلوع پیروزی از دل تاریکی سر برآورد. در ۲۶ آبان ۱۳۵۹، عملیات شکست حصر سوسنگرد آغاز شد. نیروهای ایمان و شجاعت، به میدان آمدند تا شهر را از چنگال متجاوزان نجات دهند. در هیاهوی این نبرد، ناگهان نهالی سبز سربرآورد و از آن گلی شکفت که ریشه در خاک غیرت داشت. مجیده نگراوی، بانوی عرب دشت آزادگان، قامتش نه مانند سرو که مانند درخت کهوری بود که طوفانها را به سخره میگرفت. چشمانش، دو ستارهی ثابت در آسمان متلاطم شهر بودند؛ ستارههایی که نورشان از ایمانی سترگ نشات میگرفت و ترس را در دل تاریکی ذوب میکرد.
زنی که وطنش بزرگتر از دنیایش بود
او با لباس ساده محلی که گویی بادهای دشت، نقشهای مقاومت را بر آن بافته بود، در میان خرابهها قدم میزد، در حالی که همسر نابینایش، چون چراغی فروزان در خانه انتظارش را میکشید. حضور مجیده، خود یک پیام بود؛ فریادی بلندتر از انفجارها که میگفت: ای متجاوز به خاکِ ایران! تو از زنی نمیترسی که وطنش، بزرگتر از دنیایش است؟ و سپس روز موعود فرا رسید. روزی که سربازان وحشتزده صدام، مانند برگهای پاییزی، سرگردان به سوی شهر رانده میشدند. شش سرباز مسلح، با چهرههایی پوشیده از خاکستر ترس، به درب خانهی او رسیدند. نفسهایشان به شماره افتاده بود، با چشمانی به سانِ یک آینه منکسر از وحشت. در آن لحظه گویی زمان ایستاد. مجیده، نه با اسلحه، که با سلاحِ آرامشی اسطورهای، به استقبالشان رفت. نگاهش، دریاچهای آرام بود که طوفان حیرت را در چشمان سربازان شکستخورده دشمن منعکس میکرد. با صدایی که پرصلابت و مقتدر بود، فریاد برآورد: «اگر پیش بروید، در کام مرگ خواهید افتاد.»
اسارت عراقیها در خانه مجیده
سربازان بعث، اسیر افسونِ کلام او شدند، سلاحهای سرد و بیروحشان را روی زمین گذاشتند و به خانهاش خزیدند. اما، غافل از اینکه کسی که مقابلشان ایستاده، اسلحهای گرمتر و مهلکتر دارد. ارادهای آتشین. درِ اتاق بسته شد و قفل، نه بر چوب، که بر پرونده غرور متجاوزان چفت گردید. مجیده، با همان سلاحهای غنیمتی که اکنون به نشانهی پیروزی بر دوش میکشید، اسرا را به سوی مسجد هدایت کرد. کاروانی عجیب در روشنی روز. یک زن، با قامتی استوار چون کوه، و شش سرباز زبون که سایهای از شرم بر چهره داشتند. این کارناوال گویی تندیسی از نیکبختی را میساخت و تباهی را در اسارت له میکرد.
تحسین رهبر انقلاب از زن عربی که با چوبدست حماسه ساخت
این روایت، چنان شعلهور شد که تا دلِ ستاد فرماندهی مقاومت نیز تابید و مقام معظم رهبری، با چشمانی پر از اشتیاق و حنجرهای از تحسین، از «آن خانم عرب با آن چوبدست» سخن گفتند. یادآوری ایشان، مانند مهر تأییدی جاودانه بر صفحه درخشان این حماسه بود. شجاعت مجیده، یک تابلوی نقاشی بینظیر بود. قلمموی او، «فراست» بود و رنگهایش، عشق به وطن و غیرت زن مسلمان.. او ثابت کرد که گاهی یک نگاهِ مصمم، از یک لشکر زرهپوش شکستناپذیرتر است و یک تاکتیکِ خلقالساعه برای نجات شهر، از صدها اتاق فکر ارزشمندتر.او حلقهی اتصال دو گنجینهی بزرگ بود. اصالت قوم عرب و افتخار ملی ایرانی و وجودش، پاسخی بود به تمامی توطئههایی که میخواستند این دو هویت را در تقابل نشان دهند. خون عربیاش در رگهای ایران زمین جاری بود و ایران، در قلب او میتپید.
سلاح بر زمین نماند
جنگ که پایان یافت، مجیده اسلحه را بر زمین نگذاشت؛ او آن را به قلمی برای نوشتن دفتر ایثار تبدیل کرد. در سکوت سالهای صلح، همچون کوهی بود که ریشه در تاریخ داشت و قلهاش به آینده اشاره میکرد. خانهاش، موزهای زنده از خاطراتی شد که نفس میکشیدند. سرانجام در خرداد ۹۹، این ققنوسِ مقاومت، پس از سالها سوختن و ساختن، از خاکستر بیماری به آسمان پر کشید. اما پرواز او، وداع نبود؛ وصال بود. وصال با آرمانی که جانش را برایش فدا کرده بود. اکنون این پرسش، چون تلنگری در فضای فرهنگ میپیچد: چرا خیابانهای شهرهای ما، میزبان تندیس برنزی این بانوی آهنین نیست؟ چرا قصهی او، دستمایه ساخت فیلمی حماسی نمیشود که هر نسل را به تماشای عظمت فرا خواند؟ امروز میراث مجیده نگراوی، یک داستان نیست؛ یک سبک زندگی است. سبکی که در آن، زن بودن به معنای قدرت آفرینش معجزه است و عرب بودن به معنای عمق بخشیدن به ریشههای ایران. او رفت، اما سوسنگردِ وجودش، هرگز در محاصره نخواهد افتاد. او جاودانه شد، چون عشقش به این سرزمین، جاودانه بود.#جنگ#دفاع_مقدس #پیروزیخبرهای دست اول خوزستان را اینجا بخوانید 12:38 - 27 سپتامبر 2025