پیشنهادی که خانه را به مقر مقاومت تبدیل کرد
ماکارانی خانه مادربزرگ قصه آشپزخانهای شد که در روزهای جنگ، سفره محبت را به وسعت ایران پهن کرد.
گروه سیاسی خبرگزاری فارس: خانه مادر بزرگ هزار تا قصه داره، اما این قصه با قصههای قبلی فرق دارد. نوهها بزرگ شدهاند از عکسهایی که مادربزرگ به در یخچال چسبانده بزرگتر! این قدر بزرگ که جای پدربزرگ بجنگند!
نوه دختر خانواده که دانشجو است در سومین روز جنگ، پیشنهادات میدانی را روی میز اتاق فرماندهی خانواده میگذارد. گرمای جمع خانوادگی فرصتی شد تا ایدهای تازه جرقه بخورد. پیشنهاد کرد؛ «بیایید یک آشپزخانه راه بندازیم و برای کسانی که در صحنه هستند، غذای گرم بپزیم.» استقبال گرمی شد. همه گفتند: «ایده فوقالعادهای است، ما پای کاریم.»
وعده اول: ماکارانی مامانپزدیگ و دیگچهها در حیاط قطار میشوند. فسقلیها هم از کمک به بزرگترها دریغ نمیکنند و رشتههای ماکارانی که قبلاً برای پلسازی یا به نیابت از فشفشه از آشپزخانه کش میرفتند را در دیگها میریزند تا غذای گرمی برای سربازان امام زمان شود. در همین حال وروجکها بین سبدهای ماکارانیهای آبکششده از بازی و شیطنت غفلت نمیکنند تا اینکه با صدای عزیز "ندو، میریزه!" مهار میشوند.
وعده بعدی: کوکوسبزی خانگیدر همان دوازده روز جنگ، همدلی اوج گرفت. همراه با بچههای ساختمان، یک موکب کوچک راه انداختند. ششصد سوسیس توزیع کردند، شربت و شیرینی هم هم برای افطار رساندند. رمضان در دل جنگ، رنگ دیگری داشت. زهرا خانمی میگوید؛ "من و دخترم، از طبقه اول تا چهارم، ماهیتابههای کوکو را دم افطار حاضر میکردیم. آنها که غذا را میگرفتند میگفتند: «بوی کوکو، بوی سبزی خانگی میدهد... بوی کوکوی مادرانمان.»"
لبخند از روی صورت زهرا خانم وقتی پیازداغ را هم می زند جمع نمیشود. این لبخند رضایت از کاری است که رضای خدا در آن است.
۴۵۰ غذا در راه جبههاز صد و خردهای غذا در روز شروع کردند. بعد به ۱۴۰، ۱۵۰ رسیدند. در اوج، روزی ۴۰۰ تا ۴۵۰ غذا میدادند. ساختمان آنها کاملاً خانوادگی است. مریم گفت "خانه مادربزرگم این جاست. همه طبقات کمک میکردند؛ گاز و فر خود را در اختیارمان گذاشتند تا غذاها را بپزیم و بستهبندی کنیم." پسرها میرفتند نان میگرفتند. همه در حالتی از کمک بودند.
اتاق فرمان با فرماندهی پدربزرگ از بهشتلقمهها را با عشق درست میکردند. همه چیز با دقت انجام میشد؛ حتی برچسبهایی که روی لقمهها میزدند، تمام نوشتههایش با عشق رقم میخورد. دیوارهای این ساختمان به عکس پدربزرگ مزین بود و کوچه هم به نام اوست.
پدربزرگ در جنگ هشت ساله شهید شد، اما شجره طیبهای از خود به جا گذاشت که در این روزهای سخت ایران امدادرسان وطن باشند. آنها این حس و حالی که در این خانواده است، را از برکت خون پدربزرگ و دایی شهیدشان میدانند. زینب خانم میگوید "مادرم خیلی دوست داشت خانهاش راه همسرش را ادامه بدهد؛ نه فقط در اسم."
پرچم حق بالا میماندزینب خانم گفت، "من فرزند شهیدم. زمانی پرچمم را میسوزاندند، زیر پا میانداختند، میخواستند پرچمم را عوض کنند. اما خدا خواست این پرچم به اهتزاز درآید و عزت به آن بخشید. اسرائیل نابود میشود، آمریکا نابود میشود. آنها هیچ کاری نمیتوانند بکنند، چون خدا پشت ماست. به نظر من، تمام شهدا خودشان مسیر و راه را به تو نشان میدهند."
ماکارانیها و کوکوسبزیها با برچسب "علی یارت خیلی مشتی هستی قهرمان" راهی جبهه نبرد شدند با ذکر صلواتی که در هر طبقه به گوش میرسید. صلواتی که کل محله را معطر کرد.
13:09 - 2 اردیبهشت 1405