روایت غیرت مردمی در روزهای نبرد با دشمن جنایتکار
با چفیه بر سر و سیمان بر دوش از راه رسیدند؛ از کرمان، از چهارمحال، از گوشهگوشه ایران. آمدهاند تا نشان دهند هیچ تخریبی در برابر عزم ایرانی تاب نمیآورد.
گروه سیاسی خبرگزاری فارس: پدران و نیاکان ما از قدیم به هر روشی که بلد بودند کمک کردن را به ما آموختند. در قالب شعر به ما یاد دادند که چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار! حالا گروههای مردمی و جهادی رخت عمل به این شعر پوشاندند.
تو نیکی میکن در دجله انداز که ایزد در بیابان دهد بازاز کرمان آمده دیار کریمان با چشمانی که از شوق و تعهد برق میزند. روایت بچههایی را میکند که در روزگار سخت تنهایشان نگذاشته بودند و حالا آنها آمدهاند تا تلافی کنند. احمد میگوید مردم از قلعهگنج خودشان را به تهران رساندهاند. قلعهگنج روستایی از مناطق محروم است که دانشجویان جهادی سالیان سال برای کمک به آنجا میرفتند. یکی از جهادیها میگوید وقتی فهمیدند که تهران آسیبدیده زن و بچه را گذاشتند سه روز در راه بودند تا برای کمک خودشان را برسانند. آنها میگفتند حالا نوبت ما است که تلافی کنیم.
رضا که از کرمان آمده میگوید که گاهی زلزله و سیل در شهر ما رخ داده و از تهران به کمک ما شتافتند حالا از کرمان، از یزد، از گوشهگوشه ایران، مردم بیادعا آمدهاند تا به برادران و خواهرانشان کمک کنند. او با قلبی مالامال از غیرت میگوید: «این وظیفه خودمان است، وظیفه ذاتی ماست که اگر جای دیگر، حتی یک شهر دور، حادثهای بیفتد، بالای سر هموطنمان حاضر شویم.»
حسن از کرمان اینگونه میگوید آمدهام تا گوشهای از بارِ غمِ هموطنان تهرانی را بر دوش بکشم. حسین از چهارمحال بختیاری بعد از طی هفت، هشت ساعت مسافت جاده را پشت سر گذاشته تا برای کمک به تهران برسد. لباس هلال احمر به تن دارد چفیهای بر سر پیچیده از همان چفیهها که رهبر شهیدش دور گردن میانداخت تا بگوید راهت ادامه دارد ما هستیم.
بهتر از قبل میسازیم نفس عمیقی میکشد و ادامه میدهد؛ «وقتی شنیدیم که هموطنانمان در شهر امالقرای اسلام، تهران عزیز، زیر موشک رفتهاند، دلمان طاقت نیاورد. گفتیم بیاییم، بیاییم و کنارشان باشیم.»اکبر با صدایی گرفته از دیدن خانههایی حرف میزند که دشمن سنگدل، آن شیطان بزرگ دنیا، اکنون دارد بمباران میکند. میگوید: «پیرزنها، پیرمردهایی که تمام عمرشان را در این کوچهها زیستهاند، حالا بیخانه شدهاند.» اما درست در همین لحظه، صدایش گرم میشود از عزمی ریشهدار «هر کاری از دستمان بربیاید، انجام میدهیم تا این مردم بیپناه دوباره به خانههایشان برگردند و آرام بگیرند.» بغضش را میبلعد و میگوید: «آن لبخندی که بر لب مردم مینشینند وقتی میبینند تنها نیستند، از هر لذتی شیرینتر است.» بعد یک گونی سیمان را روی شانهاش میاندازد و به طرف خانهای راه میافتد.
عشق حسین و خون سیاوش ملات جهادیهادستش را بر رگ گردنش کوبید و گفت «خون سیاوش در رگهای ما جاری است و عشق حسین در قلب ما شعله میکشد.» میگوید هر کجای ایران آتش به پا شود، آنها آنجا هستند تا پای جان. و کسی که خود را ایرانی میداند، هرگز این غیرت را سوسولبازی نمینامد. یادمان میاندازد که هشت سال تمام دنیا به جنگمان آمد و کاری از پیش نبرد؛ امروز هم نمیبرد.آجر به آجر را دوباره میچینند تا نشان دهند "هر چه تبر زدی مرا زخم نشد جوانه زد" دشمن خراب میکند ما در لحظه آباد. قشنگتر میسازند چون اینبار ملات بین آجرها غیرت و عشق است. از افتخار میگوید: «آری، شهید میدهیم، خانههایمان خراب میشود، اما پای مملکتمان ایستادهایم.» بعد با غروری که آسمان را میخراشد، اعلام میکند «تنها کشوری که در دنیا هرگز سر خم نکرده، ما بودهایم. ما ایرانی هستیم. همه بیایند از ما تقلید کنند. بکشید ما را که زندهتر میشویم.»
بازسازی با ما شخم زدن با شماحسین آقا دستانش را تند تند تکان میدهد انگار با هر تکان یک موشک پرت میکند. خطابش به بچههای هوافضا است. میگوید "ما ایران را بازسازی میکنیم شنا فقط بزنیدشون" قسم میخورد: «نمیگذاریم کوچکترین قطرهی آبی در دل هموطنانمان تکان بخورد. امنیت را برقرار میکنیم.» از جوانانی که پایه «لانچر» نشستند، خواهشی دارد که بوی وطنپرستی میدهد؛ «شما هم شبانهروز حمایت کنید، شما آنجا بزنید.» و با لبخندی بر لب ادامه میدهد؛ «همان لحظهای که شما میزنید، دل ما از شادی میپرد، انرژی میگیریم، توانمان صد برابر میشود.»
تخریبها را یک ماه تسخیر میکنیماکبر دوباره وارد میدان میشود. رجز میخواند؛ .با نگاهی به خرابیهای اطراف میگوید «حتی اگر حجم تخریب از این هم بیشتر باشد، یک ماه جمعش میکنیم.»
گورشان را میکنیمحسین با امیدی که در نگاهش موج میزند رشته کلام را در دست میگیرد و از میدان جنگ زمینی میگوید؛ «کارمان که این جا تمام شود که حداکثر ۲۰ روز طول میکشد به جزایر میرویم و منتظرشان میشویم تا گور سربازهایشان را بکنیم.» و در آخرین جمله، با لبخندی قاطع که مثل تیغی از نیام در آمده میگوید «منتظریم فقط پایشان را بگذارند در ایران، تا ببینند چه بلایی بر سرشان میآوریم.»
12:31 - 15 فروردین 1405