پیراهن صورتی اکلیلی که هرگز پوشیده نشد
نیازی به بازی با کلمات و جملههای طولانی برای شرح عکس نیست و تصویر خود با جهان حرف میزند، این پنجره رو به ویرانی، خانه زهراست، دانشآموز کلاس ششم که ۱۱ سال بیشتر نداشت و اوج آرزویش، پوشیدن پیراهن صورتی بود که تازه خریده بود.
خبرگزاری فارس- تبریز: ( واکنش نسرین سوار معلم تبریزی به یک تصویر از خانهای جنگزده و پیراهن صورتی یک دانشآموز شهید زهرا میرزازاده در تبریز) شاید شما هم کوتاهترین داستان غمانگیز جهان را که به تعبیری منتسب به ارنست همینگوی است را شنیده باشید، عبارتی که با رعایت اقتصاد کلامی، دنیای ادبیات را تکان داد؛ "baby shoes never worn" به معنی "کفشهای نوزاد، پوشیده نشده" که در چند کلمه، برشی از زندگی زوج جوانی را توصیف میکند که نوزادشان را بعد از تولد، از دست دادهاند. اما؛ غمانگیزتر از این عبارت معروف ادبی، داستان پیراهن صورتی است که زهرا هرگز آن را نپوشید، چون شهید شد.️نیازی به بازی با کلمات و جملههای طولانی برای شرح عکس نیست و تصویر خود با جهان حرف میزند، این پنجره رو به ویرانی، خانه زهراست، دانشآموز کلاس ششم که ۱۱ سال بیشتر نداشت و اوج آرزویش، پوشیدن پیراهن صورتی بود که تازه خریده بود. امدادگران در آواربرداری از خانه ویران زهرا که حالا همراه با اعضای خانوادهاش به شهادت رسیده، دفترچه خاطراتی از او پیدا کردهاند که نشان میدهد موشکهای دشمن در حمایت از مردم ایران، آرزوهای کودکانه را هدف قرار میدهد. از کاپشن صورتی تا پیراهن صورتی، انگار با رنگها هم مشکل دارند.️زهرا نوشته بود: "امروز با مامان رفتیم و لباس اکلیلی صورتی را برای تولدم خریدیم، مامان برایم کیک پخته بود، بابا قرار بود، دیر بیاید، به نبودنش عادت داریم. کاش میشد، همیشه کنار بابا بودم ...". زهرا هر چند نتوانست، یک دل سیر، پیراهن صورتی اکلیلی را تن کند، اما با شهادت در کنار پدر، میتواند تا همیشه کنار پدرش باشد، آغوشی تا ابد.
در میان تکههای منهدم شده یک خانه پر از امید که چیزی قابل تشخیص نیست، پیراهن صورتی اکلیلی، سندی از سقوط ارزشهای انسانی است. کف خیابان خیس است، آسمان تبریز هم بر این مصیبت، گریه میکند، اما مدعیان حقوق بشر که جزء ابراز نگرانی کاری ازشان برنمیآید، همچنان ساکتند.اما این عکس، تنها داستان غمانگیز جنگ نابرابر تحمیل شده نیست، بچههای ایران در آینده با قصههای زیادی به خواب خواهند رفت، قصه حلمای یک و نیم ساله که دل سنگ را آب میکند، قصه معلمی که نوعروس بود و عاشق کلاس اولیهایش و قصه هزاران هزار قربانی بلندپروازیهای کسانی که درک سیاستهای کثیفشان از دنیای کودکان ما به اندازه چند صد کهکشان، دور است.خبری از شهادت ۱۶۷ دانشآموز مینابی در مدرسه آن هم بعد از دو بار حمله هوایی، شهادت چند صد کودک و شهروند غیرنظامی و تخریب بیش از ۶۶ هزار واحد مسکونی در کانالهای خبری آن ور آبی نیست، آیا هنوز هم فکر میکنید که این حملات، کمک به مردم ایران است؟!گزارش فارس حاکی است، زهرا میرزازاده سوم فروردین ۱۴۰۵ در حمله جنگندههای رژیم کودکش صهیونی و آمریکایی به خانهشان در شهرک نصر به همراه پدر و مادر و برادرش به شهادت رسید و تنها خواهر یک و نیم سالهاش حلما از زیر آوار زنده نجات یافت.
✍️the short story of a heartbreaking image;zahra's pink dress, never worn ◽️there is no need of making long and professional sentences. I want to get to the point. this is a peach colored dress, never worn by it's owner, Zahra, an innocent 11 years old student in Tabriz, who was killed in an strike and blast in a residential complex, for helping Iranian!.◽️zahra was over the moon, after getting the dress wich is the only survived part of her dreams that was destroyed, shown in a rubble.◽️ in a Diary wich was found by a rescuer, zahra had written about the pink sparkling dress as a gift of her birthday, while her eyes, sparkling and she had missed her father and wanted to be whith him more, and now zahra is whit him, for ever.◽️even my broken english can show the dimensions of this crime.◽️"baby shoes; never worn" or "Zahra's pink dress, never worn"; wich one is more heartwrenching?
✍️Zehra’nın hiç giyilmemiş pembe elbisesi◽️Uzun ve profesyonel cümleler kurmaya, gerek yok. Konuya girmek istiyorum. şu, Tebrizde yaşayan masum 11 yaşındaki öğrenci Zehra’nın hiç giyilmemiş,penbe rengi elbisesi. Zehra, İran’a yardım ettiği için bir konut kompleksine düzenlenen bir saldırıda hayatını kaybetti.◽️Elbise, hayallerinin yıkılan kısmının hayatta kalan tek parçası olarak, molozların arasında bulundu.Bir kurtarıcı tarafından bulunan günlükte Zehra, doğum günü hediyesi olan pembe, ışıltılı elbisesi hakkında yazmıştı. Gözleri parlıyordu ve babasını özlüyordu, onunla daha çok vakit geçirmek istiyordu. Şimdi Zehra sonsuza dek onunla birlikte.◽️Çiçeği burnunda bir gelin ve genç bir öğretmen, savaşta ailesini kaybedip yapayalnız kalan 1 yaşındaki Helma ve yüzlerce masum insandan hiçbir haber yok…”
18:33 - 8 فروردین 1405