سمفونی کودکانه‌ای که خواب دشمن را می‌پراند

تفنگ پلاستیکی‌اش را با تمام توان به سمت آسمان تاریک گرفته بود و با هر تکان دست، فریاد می‌زد: «بوم! بوم! دیدی زدم؟ می‌خوام با تفنگم موشک‌های دشمن رو بزنم!» این صدای کودکی بود که روی شانه‌های بلند پدر، یعنی مرتفع‌ترین سنگر دنیا، ایستاده بود تا در بیست و چهارمین شب بیداری شیراز، مشق غیرت کند.
خبرگزاری فارس؛ شیراز: شب از نیمه گذشته و من، اینجا در قلب تپنده شیراز، میان عطر تند اسپند و طنین بیست و چهارمین قرار عاشقی ایستاده‌ام. هوا خنکای دلپذیری دارد، اما گرمای حضوری که دور و برم حس می‌کنم، فراتر از سرمای هواست. پرچم‌های سرخ «یا لثارات الحسین» و پرچم سه رنگ ایران در آغوش باد شبانه چنان می‌رقصند که انگار تمام تاریخ کربلا را در گوش خیابان نجوا می‌کنند. هر بار که پرچمی تکان می‌خورد، گویی غباری از چهره زمان کنار می‌رود و ما را به عمق یک پیوند تاریخی می‌برد. من اینجا میان مردمی هستم که سرمای شب را با گرمای اشتیاق‌شان ذوب کرده‌اند.چادرهایی که محراب بیعت شدندکمی جلوتر می‌روم. نگاهم گره می‌خورد به بانویی که چادرش را حائلی کرده میان غوغای ترافیک و خلوت دلش. او کتابچه دعای توسل را چنان در میان انگشتانش می‌فشارد که انگار تمام دارایی‌اش همین چند صفحه متبرک است. جلو می‌روم، صدایش در میان بوق ممتد خودروها گم نمی‌شود؛ انگار فرکانس نجوای او از جنس دیگری است. وقتی سر بلند می‌کند، چشمانش از برقی عجیب می‌درخشد. با اطمینانی که ریشه در باوری عمیق دارد، رو به من می‌گوید: «دخترم، ما هر شب اینجاییم. فرقی نمی‌کند باران بیاید یا باد بوزد؛ ما خانوادگی می‌آییم. این حضور شبانه ما، یک پیاده‌روی ساده نیست، یک بیعت است. می‌آییم تا بگوییم پای این پرچم، تا آخرین نفس ایستاده‌ایم.» او راست می‌گفت؛ اینجا دعا فقط یک مناجات شخصی نیست، بلکه سلاحی است که در دست گرفته‌اند تا از حریم اعتقادشان دفاع کنند. حرفش که تمام می‌شود، دوباره سرش را در میان واژه‌های «یا وجیها عندالله» پنهان می‌کند و به خلوت پرشکوهش برمی‌گردد.
ژنرال‌های کوچک بر شانه‌های بلند در همین حال، سایه بلندی روی زمین پهن می‌شود. پدری را می‌بینم که خستگی کار روزانه را پشت در موکب جا گذاشته و فرزند خردسالش را مثل گران‌بها‌ترین مدال افتخار، بر شانه‌هایش نشانده است. کودک، با کلاه بافتنی سیاه و آن کاپشن قرمز تند، تمام دنیای کوچکش را در یک تفنگ پلاستیکی خلاصه کرده است. او تفنگش را با جدیتی عجیب به سمت آسمان تیره می‌گیرد، انگار که واقعا رادارهای دشمن را در تیررس دارد. با لحنی کودکانه و شیرین که لبخند را بر لبان عابران می‌نشاند، فریاد می‌زند: «می‌خوام با تفنگم موشک‌های دشمن رو بزنم... بوم! بوم! دیدی زدم؟» پدرش با لبخندی لبریز از غرور، دست کوچک او را می‌گیرد و من فکر می‌کنم که این کودک، الفبای دفاع را پیش از الفبای مدرسه، روی همین شانه‌های بلند آموخته است. او نمی‌ترسد، چون روی شانه‌های کوهی به نام پدر نشسته و رویاهایش به وسعت آسمان است.
نسلی که پیروزی را مچ‌بند کردکمی آن‌طرف‌تر، حلقه نوجوانانی را می‌بینم که شور و نشاط‌شان، روح تازه‌ای به کالبد شب می‌دمد. مچ‌بندهای سه‌رنگ پرچم ایران روی مچ‌های جوان‌شان خودنمایی می‌کند. یکی‌شان پرچم بزرگی را با چنان قدرتی تکان می‌دهد که صدای شکافتن هوا شنیده می‌شود. آن‌ها با علامت پیروزی در کنار بلندگو‌ی صوتی ایستاده‌اند که نوحه‌ای حماسی را در فضای شهر می‌پراکند. در چشمان‌شان نه ترس است و نه تردید؛ فقط یقینی است که از نسل‌های پیش به آن‌ها ارث رسیده است. حتی کالسکه‌ی نوزادی که در گوشه پیاده‌رو آرام گرفته، بخشی از این روایت باشکوه است. اینجا هیچ‌کس غریبه نیست؛ اینجا یک خانواده بزرگ است که مرزهای میان سن و سال را شکسته است. از پیرمردی که با تسبیحش در گوشه‌ای ایستاده تا نوجوانی که با لبخند پرچم را برای رانندگان تکان می‌دهد، همه در یک صف واحد هستند.
لالایی بیداری یک شهراین بیست و چهارمین قرار ماست؛ قراری که در آن، پیاده‌رو تبدیل به سنگر شده و سکوت شب، با فریاد (خیابان با ما، میدان با شما)، شکسته می‌شود. من، در میان این جمعیت، احساس می‌کنم که شیراز امشب بیدارتر از همیشه است. احساس می‌کنم که این قطره‌های پیوسته، به زودی اقیانوسی می‌سازند که هیچ طوفانی را یارای مقابله با آن نیست. حضور این خانواده‌ها ثابت می‌کند که ریشه‌های این درخت عمیق‌تر از آن است که با لرزه‌های سست تکان بخورد. امشب هم رو به پایان است، اما طنین صدای آن کودک خردسال که رو به آسمان و خطاب به موشک های دشمن با تفنگ پلاستیکی‌اش می‌گفت «بوم! بوم!» و نجوای آن بانو که از بیعت می‌گفت، تا صبح در گوش جان شهر باقی خواهد ماند. ما تا سپیده پیروزی، هر شب همین‌جا منتظر طلوع‌ می‌مانیم...‌#شیراز#جنگ #ایران #تجمع#موکب_سیدالشهدا#شب_بیست_و_چهارم
15:17 - 5 فروردین 1405
روایت روز
استان ها
فارس

2 بازنشر2 واکنش
28٫6k بازدید