شاعر زنجانی: باورم نمیشد رهبر شهید نامم را صدا زد
«نشسته بودم صف دوم نماز یکدفعه دیدم که کتابم دست حضرت آقاست، کتاب «نخستین قدم»، یهو دیدم که منو صدا میزنند که آقای «بهلول حبیبی» بیاد پیش آقا، من واقعیت اصلاً باور نداشتم که من باشم، برگشتم عقب رو نگاه کردم شاید یه بهلول حبیبی دیگه هست، دیدم استاد کلامی بلندشدن صف اول بودند دست تکون دادند و گفتند که «پاشو پاشو، پاشو برو پیش آقا.»
به گزارش خبرگزاری فارس از زنجان، تماس که گرفتم، در مصلی بود. برای مراسم وداع و شعرخوانی رفته بود، اما از همان چند جمله اول میشد فهمید حال و هوای این حضور با همه دفعات قبل فرق دارد. هر ساله شاعران به شوق دیدار رهبر انقلاب گرد هم میآمدند، اما این بار قرار نبود دیداری در کار باشد. میان صدای جمعیت و بغضی که گاه در کلامش پیدا میشد، حال روزش را میشد از پشت خط فهمید. استاد نیست/ شاعران منتظرندمیگوید آمدهام تا شعر بخوانم، اما این بار شعرها بوی دلتنگی میدهد. لحظهای سکوت میکند و بعد با صدایی که بغض در آن پیداست، ادامه میدهد: «جمعمان جمع است، اما استاد نیست...»چند لحظه مکث میکند و بعد ادامه میدهد که امروز شاعران از گوشهوکنار کشور در اینجا گرد هم آمدهاند، نه برای دیداری که هر سال انتظارش را میکشیدند، بلکه برای وداعی که هیچکس آرزوی رسیدنش را نداشت. میگوید همه منتظرند تا نوبتشان برسد و آخرین سرودههایشان را برای رهبر شهید بخوانند، آخرین شعرهایی که این بار نه در محضر ایشان، بلکه در فراق ایشان روایت میشود. «من هم شعری گفتهام و منتظرم نوبتم برسد تا برای آخرین بار آن را تقدیم ایشان کنم.»
قرائت اشعارم در محضر آقا توسط شاعراناینها را بهلول حبیبی، شاعر زنجانی، از پشت خط تلفن برایم روایت میکند، حرفهایش که تمام میشود، سراغ آخرین دیدارش با رهبر شهید را میگیرم. میپرسم آخرین باری که برای شعرخوانی به محضر حضرت آقا مشرف شدید چه زمانی بود؟ میگوید: «اجازه بدهید از اینجا برایتان شروع کنم، اولینبار که شعرم در بیت رهبری خوانده شد برمیگردد به سال ۹۷. البته خودم آنجا شعر نخواندم، استاد کلامی زنجانی لطف کردند و شعرم رو خوندند. استاد کلامی به حضرت آقا گفته بودند که: «آقاجان، اجازه میفرمایید شعر یکی از جوانهای زنجانی را بخوانم؟» حضرت آقا هم فرموده بودند بفرمایید.بعد استاد کلامی شعرم را قرائت کرده بودند. همان جا هم ایشون بنده رو معرفی کردند و گفته بودند که این شعر متعلق به بهلول حبیبی است، بعدش هم حضرت آقا در حق من دعا کردند و سلام رسانده بودند.»«دومین بار هم که شعرم در محضر حضرت آقا خوانده شد برمیگردد به سال ۱۴۰۰. این بار شعرم رو آقای «مهدی شوقی اردبیلی» در روز ولادت حضرت زهرا (س) قرائت کرده بودند.«برای بار سوم، اگر اشتباه نکنم، دیدار با خانوادههای شهدا بود که آنجا هم شعرم خوانده شد، اما این بار توسط آقای «سجاد جوادزاده مشکینی»»
اولین و آخرین دیدارم در سال ۱۴۰۳کمکم تو دلم یکجور شوروشوق خاصی شکل گرفت. با خودم میگفتم من هم خیلی دوست دارم برم جلسه شاعران با حضرت آقا. در نهایت اولین و آخرین دیدار من با حضرت آقا برمیگردد به سال ۱۴۰۳. برام یک اتفاق خیلی خاص بود.آقای بهلولی که از ۱۳ سالگی شعر گفتن را شروع کرده است، به اینجای صحبتهایش که میرسد، یکنفس عمیقی میکشد و از روز دیدار برایمان میگوید: «نشسته بودم صف دوم نماز یکدفعه دیدم که کتابم دست حضرت آقاست، کتاب «نخستین قدم» باورش سخت بودیهو دیدم که منو صدا میزنند که آقای بهلول حبیبی بیاد پیش اقا، من واقعیت اصلا باور نداشتم که من باشم، برگشتم عقب رو نگاه کردم شاید یه بهلول حبیبی دیگه هست، دیدم استاد کلامی بلندشدند صف اول بودند دست تکون دادند و گفتند که «پاشو پاشو، پاشو برو پیش آقا.» راستش هول شدم به جا اینکه پیش آقا برم رفتم پیش استاد کلامی گفتم «چی شده استاد، گفت که باباجان برو پیش اقا، آقا دوباره صدات کرده برو پیش آقا»بعد اومدم محافظ به من گفت که کنار این خط میایستی و با آقا صحبت میکنی، کنار اون خط واستادم و آرام صحبت کردم، کتابم دستش بود دیدم که حضرت آقا داره ورق میزنه.
زانوزدن در محضر آقاحضرت آقا اجازه دادند که برم جلو، یواش یواش رفتم تا اینکه خواستم زانو بزنم، زانوهام خورد به پاهای مبارک حضرت آقا، طوری شده بود که محاسن حضرت آقا میخورد به سرم.بعد خواستم فارسی صحبت کنم، حضرت آقا به من فرمودند که «تورکی دانیش»تورکی صحبت کردم در مورد خودم و بعد گفتم که آقاجان من سلام اهالی زنجان پایتخت شور شعور حسینی رو و محله حسینیه اعظم رو به شما ابلاغ میکنم. حضرت آقا هم سلام رسوندند. و بعد در مورد کتابم گفتم، و بعد گفتم شعراهام یکی دوبار محضر شما خونده شده جالب بود که حضرت آقا کلا یادش بود، واقعاً هزار ماشاءالله حافظه خیلی خوبی داشتند، خودم هم همان لحظه جا خوردم از این دقت و توجه.آقا خودشون اگر شعری ایراد و نیاز به اصلاح داشت خودشون اصلاح میکردند و یا تذکر میدادند، اینطوری بگم که روح ادبیات آیینی بودند حضرت آقا.واقعاً برایم یک توفیق بزرگ بود، اینکه از نزدیک حضرت آقا را ببینم و در آن فضا حضور داشته باشم، چیزی بود که برای همیشه در ذهنم ماند.میخواست خداحافظی کنه سریع پرسیدم مصلا تشریف دارید چه شعری آماده کردید؛ همان لحظه یک مکثی کرد، گفت خاطره دیدار با قائد شهیدمون رو به زبان آذری سرودم گفتم برام چند بیت اولش رو قرائت میکنید، بعد از چند ثانیه از اونور خط شروع کرد برام شعرش رو قرائت کرد: «یاد اولا اول گونی که مقصدیمه یتمیشدیممحضر رهبره ،عرضِ ادبه گیتمیشدیمقلبیدن رشته ی صبری او زمان قیرمیشدیم!!نایب مهدیده زانوی ادب ویرمیشدیمبارماقیندیدی گوروردم او عقیق یمنیآی کیمی جلوه لنوب،جلوه سی دوتموشدی منیو ....»آنچه خواندید، بخشی از خاطرات بهلول حبیبی، شاعر زنجانی، از رهبر شهید در گفتوگو با خبرگزاری فارس است.
بهلول حبیبی زنجانی، شاعر زنجانی و دارای دکترای مدیریت صنعتی است. وی از ۱۳ سالگی سرودن شعر را آغاز و به گفته خودش از دوران نوجوانی نیز اشعارش توسط استاد کلامی در محافل و مراسم حسینیه خوانده شده است.اشعار این شاعر زنجانی علاوه بر کشورمان، در کشورهای آذربایجان، ترکیه، اوکراین و آلمان نیز توسط شاعران و مداحان قرائت شده است.#رهبر_شهید#شعر#شاعران#وداع#بدرقه_آقای_شهید_ایران ناگفتههای شاعر زنجانی از رهبر شهید
سر سفره افطار که با حضرت آقا با هم نشسته بودیم، فضا واقعاً یه حال و هوای دیگه داشت. ما (شاعران) اونقدر مجذوب آقا و اون فضای معنوی حضرت آقا شده بودیم که کلاً افطار رو فراموش کرده بودیم. شاید نزدیک نیم ساعت همینجوری فقط نگاهش میکردیم و انگار زمان برامون ایستاده بود...
نمایش گزارش
11:23 - 13 تیر 1405