راهداری که قبل از دامادی، شهید شد

«محمد» به ما قول داده بود که بعد از عید نامزد کنه. بهش می‌گفتیم «محمد، ازدواج کن» می‌خندید می‌گفت باشه. اما نشد که بشه، حالا که رفته، داغش روی دل ما مانده… اما هر بار که به آن روزهای آخر فکر می‌کنم، می‌گویم شهادتش مبارک.
به گزارش خبرگزاری فارس از زنجان، محمد من فقط ۳۲ سال داشت، اما انگار همین یک ماه آخر عمرش، چهره‌اش نور دیگری گرفته بود. نگاهش آرام‌تر شده بود، صورتش زیباتر، انگار چیزی در درونش شکفته بود که ما نمی‌فهمیدیم.پسرم یک گل تمام‌عیار بود، هیچ‌وقت نشد حتی یک بار صدایش را روی من بلند کند، همیشه مؤدب، همیشه مهربان، همیشه احترامش سر جایش بود.حالا که رفته، داغش روی دل ما مونده، اما هر بار که به آن روزهای آخر فکر می‌کنم، می‌گویم شهادتش مبارک. انگار خودش داشت آماده می‌شد برای پرواز… بی‌آنکه ما بفهمیم.
شب آخر، شب قدر بودشب آخر، شب قدر بود، خونه بود. بهش گفتم: کی می‌ری؟ با همان آرامش همیشگی گفت: یکی دو ساعت بعد راه می‌افتم، گفتم ما می‌ریم مسجد «سید» برای شب احیا، وقتی رسیدی زنگ بزن! گفت: چشم، شما برید، من خودم میرم.ساعت یک، یک و نیم شب از مسجد برگشتیم… تا آن موقع زنگ نزده بود. دلم آشوب شد. خودم زنگ زدم. گفتم: رفتی و زنگ نزدی؟ با آرامش گفت: گفتم شما مسجد هستید، شاید صدای تلفن رو نشنوید…مادرش همیشه رفتنی، پشت سرش آب می‌ریخت، آن شب هم مادر مثل همیشه فلاکس چایش رو پر کرد، خرما گذاشت، زولبیا و بامیه گذاشت کنار وسایلش، بی‌خبر از اینکه این‌بار سفرش برگشتی نداشت. همه‌چیز مثل همیشه بود… فقط ما نمی‌دونستیم آن شب، شب رفتنش است.هر چی زنگ می‌زدیم خاموش بودصبح برای نماز جمعه رفتم، نمی‌دونستم تقدیر چه لحظه‌ای رو برایم کنار گذاشته، شهید آورده‌ بودند. نماز شهید که خونده شد، همان لحظه گوشی‌ام زنگ خورد، خواهرش بود! با صدایی لرزان گفت: بابا… از محمد خبر دارید؟ گفتم: نه چطور مگه؟ چی شده؟ گفت: هرچی زنگ می‌زنم گوشیش خاموشه.دل هراسان شدم. خودم شماره‌اش رو گرفتم… خاموش بود. همان‌جا، همان لحظه، انگار چیزی در دلم نشست، یک ترسی که نمی‌خواستم باورش کنم.به برادرم زنگ زدم. گفتم: گوشی محمد خاموشه. گفت: راهدارخانه رو زده‌اند… گفتم اتفاقی افتاده، چیزی شده... برگشت گفت: زخمی شدند. خواستیم بریم بیمارستان، گفتند: نرید… همان لحظه، تلفن دوباره زنگ خورد. برادر دیگرم بود. گفتم: چی شده؟ چند ثانیه سکوت کرد… بعد گفت: نرو… پرسیدم: چرا؟ چی شده؟ گفت: شهید شدند.
قول داده بود بعد عید ازدواج کنهدنیا همان‌جا روی سرم خراب شد، شهادت از چشمان محمد می‌چکید و مظلومیتش در نگاهش موج می‌زد. رفتارش، آیینه تمام‌نمای مهر و معرفت بود. این روزها هر که به خانه‌ی ما قدم می‌گذارد، از محمد یک جور دیگر یاد می‌کند، هر کس به زبانی، داستان خوب بودن محمد رو بازگو می‌کند.محمد، دومین پسر خانواده بود، لیسانس مکانیک داشت. فراقش سخت و جانکاه است. با این حال، در غم شهادتش نمی‌سوزیم، محمد به ما قول داده بود که بعد از عید نامزد کنه. بهش می‌گفتیم «محمد، ازدواج کن» می‌خندید می‌گفت باشه... اما نشد که بشه.ما همگی مدیون خون پاک شهدا هستیم و آسایش امروزمون رو، مدیون فداکاری‌های آنانیم. گاهی ضربات وطن‌فروشان از خصم خارجی دردناک‌تر است. گناه کودکان معصوم چیست که باید شاهد چنین رنج‌هایی باشند؟
شهادت محسن احمدی و خانواده‌اش دردناکتر از شهادت محمد بود محمد رو خیلی دوسش داشتم، اما تازه پس از رفتنش فهمیدم چه گوهری رو از دست دادم. شهادت محمد منو زیاد به گریه نینداخت، اما وقتی خبر شهادت محسن احمدی و خانواده‌اش رو شنیدم، خیلی گریه کردم به طوری از حال رفتم. اگر دشمن، دشمنی داره، بیاد در میدان نبرد روبرو بشه، نه اینکه کودکان بی‌گناه رو هدف قرار بده.من ناراحت نیستم، اما حسرت لحظاتی که کنار محمد بودیم و قصد داشتیم پعد از عید نامزدش کنیم، تو دلم مونده. داغ فرزند تحمل‌ناپذیر! حال تصور کنید از خانواده‌هایی که تنها یک کودک خردسال باقی مامونده و بقیه باید جوابگویش باشند، که «مادرم کجاست؟».آرزو دارم مرگ من هم شبیه مرگ محمد باشهدست بوس همه سپاهیان هستم، آرزو می‌کنم مرگ من نیز شبیه مرگ محمد باشه. مادرش منو تسکین میده میگه: «ناراحت نباش، محمد شهید شده، شهادت اتفاقی نیست.»اما آرزو می‌کنم هرچه زودتر ظهور امام زمان (عج) فرا برسه و مردم از این همه نگرانی و رنج رهایی یابند. ان‌شاءالله پیروزی نهایی از آن ما باشد.این گفت‌و‌گو بخشی از خاطرات «اسرافیل احمدی» پدر شهید «محمد احمدی» یکی از پنج شهید راهدارخانه نیک‌پی زنجان است که در حمله ددمنشانه دشمن آمریکایی صهیونی به راهدارخانه در ۲۲ اسفند به شهادت رسید.#شهادت#شب_قدر#راهدارخانه#شهدای_راهدارخانه#اخبار_جنگ#حمله
10:59 - 16 فروردین 1405
حماسه و مقاومت
استان ها
زنجان

2 بازنشر3 واکنش
146٫9k بازدید


2 پاسخ

@user170910005846158278411 ساعت پیش
و مایی که می‌خواهیم انتقام این شهدایمان را از دیپلمات‌های واقعا نالایق داخلی بگیریم! دیپلمات‌هایی که در تضعیف جبهه مقاومت چه کوششهایی که ننمودند و الان در کشاکش جنگی که انصافا خوب در حال پیشروی هستیم با جبهه دوباره جمع و جور شده مقاومت اینچنین ننگین برای دشمنان مستقیممان پیام حقارت می‌فرستند تا آن ح…نمایش بیشتر

تصویر نمایه‌ی ‌farshad‌
@IranHamdel7 ساعت پیش
در پاسخ به و
مطالبه

درخواست نصب توربین‌های بادی جهت تولید برق در شهر میمه

در پی نطق میان دستور جناب آقای حسینعلی حاجی دلیگانی، نماینده مردم شریف شهرستان‌های شاهین‌شهر و میمه و برخوار در مجلس شورای اسلامی، مورخ ۹۴/۰۵/۱۹ در صحن علنی مجلس در خصوص تسریع نصب ۴ دستگاه توربین بادی در بخش میمه، آقای آرش کردی مدیر عامل وقت شرکت توانیر نامه‌ای به آقای مهندس انجم شعاع معاون محترم وقت حقوقی، امور مجلس و پشتیبانی وزارت نیرو به این مضمون نوشت: «احتراماً بازگشت به نامه شماره ۴۰۰/۲۶۵۲۲/۹۴ مورخ ۱۳۹۴/۵/۲۴ در خصوص تذکر شفاهی آقای حاجی نماینده محترم شاهین شهر و میمه و برخوار در مجلس شورای اسلامی، مبنی بر تقاضای تسریع در نصب ۴ دستگاه توربین بادی در بخش میمه به استحضار می‌رساند مراتب برای مطالعه فنی-اقتصادی طرح طی رونوشت نامه با سازمان انرژی‌های نو ایران (سانا) هماهنگ و ابلاغ گردد تا در راستای ضوابط و مقررات جاری و با نظر مساعد اقدام نماید.» اما اکنون با گذشت نزدیک به یک دهه، هنوز مردم شهر میمه شاهد نصب توربین‌های بادی جهت تولید برق از طریق انرژی‌های پاک در شهر میمه نمی‌باشند. ضروری است رسیدگی فوری به این امر در جهت نصب توربین های بادی در بخش میمه در راستای تولید برق از طریق انرژی های پاک، از سوی مسئولین مربوطه مطمح نظر قرار گیرد.

وزارت نیرو

100
گزارش از مطالبه
1000
پیگیری از مسئول مربوطه