کاسهلیسی بیگانه، میراث خاندان بیوطن
چرا خاندان پهلوی به “خاندان فرار” مشهور است و همواره در لحظات سخت، چمدانشان را برای فرار آماده میکردند؟
سنت خانوادگی پهلوی
"کسی از کشورش میرود که از جایی غیر از وطنش آمده باشد. کسی که ریشه در خاک کشورش داشته باشد، هیچگاه از وطنش فرار نمیکند." احتمالا این جمله معروف را شنیده یا خوانده باشید. این عبارت، تلخترین واقعیت را برای خاندان پهلوی به تصویر میکشد؛ خانوادهای که سه بار تجربه فرار از ایران را پشت سر گذاشته است.
اولین تجربه، در 25 شهریور با فرار رضاخان از کشور رقم خورد. در آن زمان، با نزدیک شدن نیروهای شوروی به تهران و ورود متفقین به ایران، رضاخان که همواره چمدانش برای فرار آماده بود، کشور را در شرایطی حساس رها کرد و ایران را دو دستی به دشمن تقدیم کرد. پیتر آوری، ایرانشناس انگلیسی در کتاب «تاریخ معاصر ایران» در این رابطه نوشته است: "هنگامی که رضاشاه از جاده یزد و کرمان میگذشت، برای آخرین بار شهرهای کشور خود را دید که سلطنت او، گُلی به سر آنها نزده بود. شهرهایی که مردم آنجا از فرط گرسنگی، در آستانه مرگ بودند."
محمدرضا پهلوی، پسر رضاخان هم به خوبی این سنت خانوادگی را دنبال کرد. اولین تجربه فرار کردن او در مردادماه 1332 رقم خورد. زمانی که فرض میکرد نقشه کودتای 28 مرداد علیه دولت ملی دکتر مصدق شکست خورده است و باید ارث خانوادگی خودش یعنی چمدان فرار را ببندد. فرار دوم محمدرضا پهلوی نیز در 26 دیماه سال 1357 و در پی اوجگیری اعتراضات مردم ایران علیه رژیم پهلوی اتفاق افتاد. حال سوال اصلی اینجاست چرا خاندان پهلوی به “خاندان فرار” مشهور است و همواره در لحظات سخت، چمدانشان را برای فرار آماده میکردند؟
رژیم پهلوی، رژیم کودتایی
"میخواهم به شمال مملکت بروم سفیر انگلیس اعتراض میکند. میخواهم به جنوب بروم سفیر روس اعتراض میکند. ای مرده شور این مملکت را ببرد که شاه حق ندارد به شمال و جنوب مملکتش مسافرت نماید!" این جملات بخشی از اعتراضهای ناصرالدینشاه قاجار مربوط به دخالت بیگانگان در امور داخلی ایران است. تاریخ ایران در دوره قاجار و پهلوی، شاهد دخالتهای وسیع بیگانگان در امور داخلی مملکت بوده است. سفارتخانههای خارجی در ریز مسائل کشور امر و نهی میکردند و به دلیل استبداد و خودکامگی، ضعف نفس، وابستگی و نداشتن پایگاه مردمی، حاکمان ابزار دست بیگانگان بودند.
بعد از پادشاهان؛ صدراعظمها، نخستوزیران و وزرا و سایر مقامات سیاسی و مؤثر با سفارش مأموران سیاسی خارجی به مناصب گوناگون انتخاب و مجری اوامر آنان بودند. عضوگیری قدرتهای خارجی محدود به هیئتوزیران و رجال سیاسی نبود، بلکه عده کثیری از نخبگان نظامی، فرهنگی، فئودالها، متنفذین و قدرتهای محلی و منطقهای به این فهرست بلند و بالا افزوده میشد.
رضاخان و پسرش محمدرضا پهلوی از کودتای سوم اسفند 1299ش تا کودتای 28 مرداد 1332ش و از آن تاریخ تا سقوط در سال 1357 همواره با تکیه و وابستگی به بیگانگان غربی مانند انگلیس و آمریکا به حیات خود ادامه دادند. رژیم پهلوی در طول حیات خود، هیچگاه پایگاه مردمی نداشته است و همواره با دخالت و حمایت نیروهای خارجی به قدرت رسیده است: «آن رژیمی که در بیستدوّم بهمن به دست مردم ایران ازاله شد و از این خاکِ پاک، از این کشورِ خدایی بیرون رانده شد، یک رژیم وابسته و کودتایی بود... [رژیم پهلوی] رژیمی وابسته و کودتایی بود.... سال ۱۲۹۹ کودتای رضاخان به تحریک انگلیسها و به کمک انگلیسها انجام گرفت.
بعد از سه چهار سال، به پادشاهی رسیدن رضاخان و تبدیل شدنش به رضاشاه به کمک انگلیسها بود، به دست انگلیسها بود... در سال ۱۳۲۰ که رضاخان از کشور اخراج شد، به سلطنت نشستن محمّدرضا به وسیلهی انگلیسها بود؛ سفیر انگلستان مستقیماً در این کار دخالت داشت و ارادهی آنها بود. در سال ۳۲، بعد از اینکه محمّدرضا در برابر نهضت ملّی نفت طاقت نیاورد و از کشور فرار کرد، برگرداندنش با کودتا مشترکاً کار انگلیسها و آمریکاییها بود. بعد هم ادامهی حکومت ننگین محمّدرضا تا بیستودوّم بهمن سال ۱۳۵۷، به کمک آمریکاییها بود. [رژیم پهلوی] یک حکومت اینجوری بود؛ از شروع و وسط و اوّل و آخرش، دخالت انگلیس، دخالت آمریکا، کمک انگلیس، کمک آمریکا، وابستگی به آنها و فروختن کشور به آنها بود.» ۱۴۰۲/۱۰/۱۹
این وابستگی، موجب شد که همواره در جهت تامین منافع بیگانگان گام بردارد. انتخاب و تعیین مسئولین، حقی مسلم و بنیادی برای هر کشوری است. اما در دوران پهلوی، این حق نیز به واسطه وابستگی شدید به غرب به ویژه ایالات متحده، از ایران سلب شده بود. به طوری که انتخاب نخستوزیر و سایر مقامات ارشد، نیازمند تایید و نظر مستقیم غرب بود.
دخالت انگلیس و آمریکا در انتخاب رجال سیاسی، از رضاخان و محمدرضا پهلوی گرفته تا سایر عناصر دربار، نشاندهنده وابستگی عمیق و انکارناپذیر این رژیم است. علی امینی، نخستوزیر محمدرضا پهلوی در کتاب خاطراتش درباره بیارادگی شاه در انتخاب افراد مینویسد: "شاه دل خوشی از هیچکس نداشت. خارجیها همیشه افرادی را به او تحمیل میکردند." تاجالملوک آیرملو، مادر محمدرضا پهلوی در این رابطه نیز گفته است: "گاهی به محمدرضا میگفتم چرا با عِلمِ به اینکه میدانی این پدرسوختهها نوکر اجنبی هستند آنها را اخراج نمیکنی. محمدرضا میگفت چه فایدهای بر اخراج آنها مترتب است. اینها را اخراج کنم دهها نفر دیگر را اطرافم قرار میدهند. بگذارید اینها باشند تا خیال دولتهای خارجی از حسن انجام امور در ایران راحت باشد. محمدرضا خصوصی به من میگفت: همین رئیس ساواک و معاون او و مدیران ارشد، همهشان با آمریکاییها ارتباط دارند و برای حفظ ظاهر میآیند و از من اجازه میخواهند در حالی که قبل از کسب اجازه، اطلاعات مورد نیاز را به آمریکا و انگلیس رد کردهاند." (کتاب دربار به روایت دربار، صفحه 33)
علاوه بر شاهان پهلوی، مجموعه کارگزاران نظام پهلوی هم نه تنها از وابستگی به قدرتهای بزرگ در این دوره مستثنی نبودند بلکه وابستگی هر چه بیشتر را نشان افتخار خود تلقی میکردند و بر این باور بودند که هر چه وابستگیشان به دول بزرگ بیشتر شود، حوزه نفوذ و قدرت آنها هم توسعه خواهد یافت. از اینرو در دوره 53 ساله حکومت پهلویها در ایران با کارگزارانی مواجهیم که برای جلب نظر و سرسپردگی به بیگانگان با یکدیگر به مسابقه میپرداختند. حسین فردوست در خاطرات خود دراینباره به حقیقتی اشاره میکند که گویای حال کارگزاران وابسته نظام پهلوی به دولتهای انگلیس و آمریکا است. او در این باره مینویسد: "افرادی که به وزارت و وکالت و سفارت و سایر مشاغل مهم و پولساز میرسیدند: اصل در همه این افراد وابستگی به سیاست انگلیس و آمریکا بود و طبعاً کسانی رشد بیشتر داشتند که بیشتر وابسته بودند و چه بهتر که این وابستگی «رابطه ویژه» (یعنی رابطه با سرویسهای اطلاعاتی) باشد."
خاندان بیوطن
ریشههای رژیم پهلوی را میتوان در وابستگی به قدرتهای خارجی و تأمین منافع آنها جستجو کرد. در دوران پهلوی، ایران به عنوان یک دولت دستنشانده و پایگاهی برای پیشبرد اهداف آمریکا عمل میکرد و این تلاش در ابعاد گوناگون قابل مشاهده بود. از اعزام نیرو به استان ظفار در عمان و مشارکت در جنگ ویتنام، تا واگذاری مناطق مختلف کشور همچون آرارات و بحرین، تصویب کاپیتولاسیون و حضور گسترده مستشاران آمریکایی در ایران و نیز عدم استقلال شاه در انتصاب مسئولان و اداره کشور، همگی مؤید این موضوع هستند.
شاهان پهلوی در برابر بیگانگان، استقلال ایران را به آسانی واگذار میکردند و در ازای آن، به حفظ قدرت خود میکوشیدند. آنها در برابر بیگانگان همچون گوسفندی بیدفاع و در مقابل مردم ایران همچون سگی وحشی بودند: «در دوران پهلوی [حکومت] در مقابل مردم خود مثل سگ درنده و گرگ خونخوار، اما در مقابل دشمنان مثل برهی رام[بود]. محمد رضای پهلوی در سالهای دههی چهل و دههی پنجاه شدیدترین فشارها را بر این ملت و بر مبارزان و بر آزادیخواهان وارد كرد؛ اما همین آدم در مقابل سفیر آمریكا و سفیر انگلیس خشوع و خضوع میكرد و از آنها حرف میشنفت.» ۱۳۸۸/۰۲/۲۲
در دوره پهلوی در داخل کشور، شاهد استبداد و سرکوب گستردهای بودیم؛ هرگونه مخالفت با استفاده از ابزارهای امنیتی ساواک، به شدت خفه میشد. این حکومت که با حمایت خارجی اداره میشد، از به خون کشیدن مردم خود نیز ابایی نداشت؛ از وقایع تلخ 20 تیر 1314 در مسجد گوهرشاد، تا حوادث 15 خرداد 1342، 19 دی 1356 و 17 شهریور 1357. اینها تنها نمونههایی از جنایات رژیم پهلوی هستند و برای پرداختن به تمام ابعاد این جنایات، نیازمند نگارش کتابهای متعددی هستیم.
وضع اقتصادی و معیشتی مردم ایران هم در دوران پهلوی، با وجود درآمدهای هنگفت نفتی، بسیار دشوار بود. این در حالی بود که رژیم نه تنها تحت تحریم نبود بلکه حجم قابل توجهی نفت در روز به فروش میرساند. برای درک بهتر این وضعیت، کافی است به اسناد آن دوران مراجعه کرد. اقتصاد ایران در آن زمان، اقتصادی مصرفگرا، وابسته به نفت و فاقد بنیانهای قوی بود. دولت با استفاده از درآمدهای نفتی، واردات را گسترش میداد و به همین دلیل، تولید داخلی رو به زوال میرفت؛ وضعیتی که اقتصاددانان آن را “بیماری هلندی” مینامیدند.
پس از شوک نفتی ۱۹۷۳، بهگفته سفیر انگلیس، تزریق بیبرنامه درآمد نفتی بدون رشد تولید، تورم سنگینی ایجاد کرد؛ تا جایی که پرداخت ۷۰ درصد حقوق برای اجاره خانه امری عادی شد و حتی طبقه متوسط هم زیر فشار قرار گرفت. عبدالمجید مجیدی، مقام اقتصادی رژیم پهلوی، اذعان میکند که دولت با وجود درآمدهای بالای نفتی دائماً بدهکار بود. اردشیر زاهدی میگوید پول نفت صرف تجمل شد نه توسعه و فساد مالی اجتنابناپذیر بود. اسدالله علم نیز آمارهای رشد را دروغ میدانست و از کاهش ارزش ریال خبر میداد. گزارشهای اجتماعی نشان میدهند دو سوم مردم کمتر از ۷۰ دلار در ماه درآمد داشتند و زاغهنشینی گسترده بود. حتی اشرف پهلوی از کمبود کالا و «احساس کاذب امنیت» ناشی از پول نفت سخن میگفت.
در اینجا به سوال اول گزارش میرسیم: چرا خاندان پهلوی همواره در حال فرار بوده و هیچ تعلقی به وطن نداشته است؟ با بررسی وضعیت دوران سیاه پهلوی، پاسخ به این سوال روشن میشود. رژیم پهلوی با کارنامه سیاه دوران حکومتش هیچگاه پایگاه مردمی نداشته است و همواره در حال مزدوری برای بیگانگان بوده است.
محمدرضا پهلوی چنان وفادار و صمیمی نسبت به ایالات متحده رفتار میکرد که در وهله اول در میان ملت ایران و سپس در نزد دیگران به نوکری آمریکا مشهور بود. جان دی استمپل، وابسته سیاسی سفارت آمریکا در تهران در کتاب «درون انقلاب ایران» مینویسد: "شاه آنقدر به ایالات متحده نزدیک شده بود که به نظر میرسید بیشتر برای مقاصد آمریکا فعالیت میکند تا هدفهای ایران."
پرویز راجی، سفیر شاه در انگلیس نیز از این همه وابستگی شاه احساس میکند که غرور ملیاش خدشهدار شده است. وی در کتاب «خدمتگزار تخت طاووس» مینویسد: "همه کسانی که شبیه من در اردوگاه شاه قرار دارند، چگونه میتوانیم مدعی داشتن غرور ملی باشیم در حالی که از مردم بریدهایم و با عجز و لابه از کشورهای غربی تقاضای حمایت از خود داریم." او علت این همه باور و اعتقاد به دیگران را در این میبیند که "در رژیمی که وابستگی کامل به غرب ارکان اصلی موجودیتش را تشکیل میدهد، ما نیز به حالتی درآمدهایم که اعتقاد خارج از اندازه به قدرت و توانایی متحدان اروپایی و آمریکایی خود پیدا کردهایم."
خود محمدرضا پهلوی هم در زمان سقوطش خطاب به وزیر خزانهداری وقت آمریکا (در دوران ریاستجمهوری کارتر) گفت: "ارتش در دست شما بود. اقتصاد مملکت را خودتان برنامهریزی میکردید. ساواک را خودتان و اسرائیل تأسیس کردید. پلیس را دولت جنابعالی تربیت میکرد. چیزی نبود که من از شما پنهان کرده باشم. حال هم نباید همهی شکستهایتان را به گردن من بیندازید." (کتاب آخرین روز یک دیکتاتور، صفحه 18) این مزدوری برای بیگانه که خود محمدرضا پهلوی و اطرافیانش به آن اذعان داشتهاند، باعث شد که این خاندان به عنوان بیوطنی مشهور بشود و هرگاه مردم در مقابل آنها قرار میگرفتند یا ایران با چالشهایی درگیر میشد، این خاندان بیوطن فرار را بر قرار ترجیح میدادند.
مزدوری بیگانه، میراث خاندان پهلوی
با نگاهی به تاریخ، درمییابیم که مزدوری برای بیگانگان، میراث خاندان پهلوی برای یکدیگر است. این سنت خانوادگی حال به یک حسرت السلطنهای رسیده است که سعی دارد با کاسهلیسی قاتلان مردم ایران به آرزوی محال خودش برسد. مردم ایران که در 22 بهمن 1357 این خاندان بیوطن را از کشورشان به بیرون پرت کردهاند، هرگز تاریخ سیاه رژیم پهلوی را فراموش نخواهند کرد. تاریخی که در آن، ایران با کمک آمریکا و انگلیس اشغال بیگانگان شده بود و ایران و فرهنگ ایرانی در معرض نابودی قرار گرفت.
در حالی که شبکههای اپوزیسیون و رسانههای بیگانه با تمام قوا در تلاشند تا تاریخ سیاه پهلوی را پاکسازی و تحریف کنند، حسرت السلطنه خاندان پهلوی همچنان در توهم خود غرق است و باور دارد که با مزدوری و راه انداختن جوی خون ایرانیان میتواند با کمک آمریکا و رژیم صهیونیستی، کودتا علیه ایران به راه بیاندازد. در راستای این توطئههای شوم، حسرت السلطنه خاندان پهلوی با همدستی افسران موساد، سازمان سیا و گروههای تروریستی، دست به خونریزی مردم ایران زدند. هدف از این جنایات، هم ایجاد بستری برای گسترش اغتشاشات و هم فراهم آوردن بهانهای برای تجاوز نظامی آمریکا و رژیم صهیونیستی به خاک ایران بود.
اما این نکته را فراموش کردند که که سپر نفوذناپذیر جمهوری اسلامی ایران، مردم ایران است: ملتی که در طول تاریخ، با تمام وجود در برابر هرگونه تهدیدی ایستادهاند. همانگونه که در 22 دی و در تشییع پیکر شهدا، با خروش و اتحاد بینظیری مشتی محکم بر دهان دشمنان ایران و مزدوران آنها زدند. خون مردم ایران، خون ملینا دختر سه سالهی کرمانشاهی، خون آن پرستار شمالی که زنده زنده سوزانده شد و موارد متعدد دیگری از دستان آمریکا، رژیم صهیونیستی و مزدوران آنها میچکد. این جنایات هولناک، لکهای ننگ بر پیشانی تاریخ خواهد ماند و مردم ایران هرگز این جنایتها و مزدوریها را فراموش نخواهند کرد. این یادآوری، همواره چراغ راهی برای ایستادگی در برابر ظلم و ستم خواهد بود و اتحاد و همبستگی مردم ایران را در دفاع از کشورشان تقویت خواهد کرد.#خط_رهبری #پهلوی #فرار_شاه 16:29 - 25 دی 1404