گل توی قفس بود، در یک دشت بزرگ، میتونست آسمون رو ببینه، میتونست باد رو حس کنه، میتونست خنکی آب رو بفهمه، ولی محکوم بود به تماشای گل های اطراف؛جوری که میخندیدنجوری که با پروانه ها حرف میزدنجوری که با نسیم میرقصدنو گل بود که در آرزوی رهایی خیلی نزدیک ولی دور به تماشای دشت نشسته بود.
