لالاییهای بیداری
نسلکشی و قتل کودکان بیگناه را همیشه از قاب تلویزیون و خبرها میدیدیم؛ درد بود، اما انگار کمی دورتر از ما. اما امسال، «پرپر شدن» کودکان معصوم را با تمام وجود لمس کردیم.
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: دستانش میلرزید... وقتی کودک را با تمام وجودش به آسمان برد و با صدایی لرزان که از بغض گرفته بود، تکرار می کرد:«فرزندم را نذر قیام تو میکنم... نذر خونخواهی تو...»
سپس با همان دستان لرزان، بچهاش را پایین آورد و چنان محکم به سینهاش چسباند که انگار میخواست تمام دنیا را از او بگیرد. بلندبلند گریه میکرد و نالید: «آقا جان! دیگر منتظر چه هستید؟ جونما به لبمون رسیده ... چند تا بچهی بیگناه دیگه باید توی غزه و لبنان و ایران شهید بشن؟ دیگه قلبم طاقت نداره...»
هر سال در مراسم شیرخوارگان شرکت میکردم، اما حالوهوای امسال با تمام سالهای قبل فرق داشت. تا پیش از این، نسلکشی و قتل کودکان بیگناه را از قاب تلویزیون و خبرها میدیدیم؛ درد بود، اما انگار کمی دورتر از ما.اما امسال، بعد از شروع جنگ تحمیلی توسط دشمن امریکایی صهیونیستی «پرپر شدن» کودکان معصوم را با تمام وجود لمس کردیم.
مجتبی سه روزه که کوچک ترین بچه یه جنگ بود، نوه حضرت آقا، «زهرا محمدی گلپایگانی» و کودکان میناب... همان ۱۶۸ دانشآموز مظلومی که در یک روز، زیر آتش موشکهای دشمن به آسمان پر کشیدند، داغی بر دلمان گذاشتند که هرگز سرد نخواهد شد.
من یک مادرم؛ هر روز که شانه بر موی دخترکم میکشم، دلم برای مادری پر میکشد که ساعتها با وسایل بهجا مانده از دختر شهیدش حرف میزند و قربانصدقه قاب عکس و لباسهای بیجانش میرود.
نگاهم را میچرخانم سمت مادری که در میانهی اشک، فرزندش را شیر میدهد. مدام زیر لب زمزمه میکند: «یا علیاصغر... تو کربلا چه کشیدی؟ چطور دلشون اومد حتی یک قطره آب به تو ندهن؟»بعد هقهقش بالا میگیرد و با تضرعی میگوید: «یا امام حسین... بچهمو به خودت میسپارم آقا جان...»
کمی آنطرفتر، مادری فرزندش را در آغوش گرفته و میکوشد با لالایی، او را آرام کند. برایش اینطور میخواند: «لالا گلم لای لای بخوابه... لالا، علیاصغر لبش خشکه چون شیر نداره...»و همانطور که لالایی میخواند، اشکهایش آرام از گوشهی چشمهایش سُر میخورد و روی گونههای خیسش جا میگیرد.
به این طفل شیرخوار رحم کنید!
ناگهان صدای مداح از بالای منبر، فضای مسجد را میلرزاند: «امام حسین(ع) وقتی علیاصغر را بالا گرفت، فریاد زد: اگر با من دشمنی دارید، به این طفل شیرخوار چه کار دارید؟ به این طفل رحم کنید...»در همان لحظه، تیر سهشعبه گلوی کوچک علیاصغر را شکافت. امام حسین(ع)، پیکر خونین فرزندش را که سرش تنها به پوستی نازک آویخته بود، در آغوش گرفت. میخواست او را به سمت خیمه ببرد، اما دلش میلرزید... آیا خانم رباب طاقت دیدن این صحنه را دارد؟ چگونه میتوانست جگرگوشهاش را در این حال و روز ببیند؟
مداح بر سرش کوبید و فریاد زد: «ایها الناس! امام حسین مستأصل شد... هی میرفت سمت خیمه، هی برمیگشت... نمیدانست با دلِ رباب چه کند...»در آن لحظه، سدِ اشکهای مادران شکست و صدای شیون در مسجد بلند شد. داغ کربلا دوباره زنده شد؛ زنان، همچون اهلبیت امام حسین(ع)، بر مظلومیت آقا اباعبدالله میگریستند.
امام مان را تنها نمی گذاریم
مادری محکم بر سینهاش میکوبید و با خشم و ایمان فریاد زد:«خدا لعنتشون کنه... چقدر اماممون تنها بود... همونا الآنم هستن! همونها رهبرمون رو شهید کردن، همونها بچههامون رو کشتن، همونها میخوان با کشتن بچههامون، کمرمونوبشکنن...اما کور خوندن!من و بچههام فدای بچههای امام حسین، ما از شهادت نمیترسیم، ما اماممون رو تنها نمیذاریم...»
در راه ولایت، عزیزتر از جانمان را هم فدا می کنیم
«از مسجد خارج شدم، اما صدای آن مادرها در گوشم می پیچید: "ما از شهادت نمیترسیم".حالا میفهمم که محرمِ امسال، فقط ماهِ اشک نیست؛ ماهِ بیدار شدن است.ماه تکرتر تاریخ و ماه بصیرت است.ماهِ اینکه بفهمیم هر چقدر هم یزیدیانِ زمانه بخواهد کمرِ ما را بشکنند، ما باز هم بلند میشویم، چون ایمان داریم، چون ایستادگی در برابر طاغوت را از مکتب امام حسین (ع) اموختیم، چون ریشه در خاکِ مقدس ایران اسلامی داریم، چون تجربه ۸ سال جنگ تحمیلی و دفاع مقدس داریم و یاد گرفتهایم که چگونه از دلِ خاکسترهای غم، شعلههای انتقام را برپا کنیم. چگونه مقاومت و ایستادگی کنیم.ما بارها و بارها ثابت کردیم در برابر سخت ترین توطئه های دشمن چه در جنگ سخت و چه در جنگ نرم، هرگز اماممان را تنها نمیگذاریم و در راه ولایت، نه تنها خودمان فدایی هستیم بلکه عزیزتر از جانمان را هم فدا می کنیم.»
16:52 - 29 خرداد 1405