جشن تولد در خط مقدم خیابان
دخترک، کیک به دست وسط آتلیهی خیابان، طوری ژست میگرفت که انگار تمام دوربینهای دنیا منتظر او هستند. بیآنکه بداند، با همان لبخندهای کوچکش، دلِ خسته ما را هم شاد کرد.
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: رفتم سمت دوستم که خداحافظی کنم؛ کلمات هنوز در دهانم ردیف نشده بود که یکباره از وسط میدان شهرداری صدایی غریبه پر شد: «تولّد، تولّد، تولّدت مبارک…» من و دوستم و تمام آنهایی که از محل تجمع شبانه، آمادهی رفتن بودند، میخکوب شدیم. سرها آرام چرخید وسط میدان. خانوادهای کوچک، وسط حلقهی بزرگ و پرهیاهوی شهر، برای دخترشان جشن تولد گرفته بودند؛ درست روی همین سنگفرشهایی که تا چند دقیقهی قبل، ردِ تندِ شعارها را به خود دیده بود. لبخند مثل نسیمی خنک از چهرهای به چهرهی دیگر میگذشت. انگار فقط آن دخترک نبود که غافلگیر شده بود؛ ما همه، تمام آدمهایی که هنوز اطراف میدانِ شهرداری پرسه میزدیم، غافلگیر شده بودیم؛ غافلگیرِ این حجم از «زندگی»، درست میانِ این همه «درد وطن».
آتلیه خیابان
نزدیک رفتم و خیلی صمیمی پرسیدم: «این فکر قشنگ از کجا اومد؟» زنعموی دخترک، با نگاهی که هم خستگی داشت و هم برقِ سرسختی، گفت: «ما هر شب همینجا، وسط میدون شهرداری جمع میشیم. تو طول روز، هرکس توی روزمرگیهای خودش گم میشه و فرصت نمیکنیم خونهی همدیگه بریم. مادرش گفت حالا که برای تجمع میایم، همینجا هم جشن تولد دخترش رو بگیریم؛ ما هم با دل و جون قبول کردیم.»
دخترک، کیک به دست وسط آتلیهی خیابان، طوری ژست میگرفت که انگار تمام دوربینهای دنیا منتظر او هستند. بیآنکه بداند، با همان دستهای کوچکش، دلِ خسته ما را هم شاد کرد. آن صحنه برای من شد یک قابِ ماندگار؛ از همانهایی که به آدم یادآوری میکند چرا هنوز به خیابان میآییم.
من دوران ۸ سال دفاع مقدس و زمانِ امام خمینی (ره) نبودم، اما همیشه یک سوالِ بزرگ در سرم میچرخید: این مردم چطور وسطِ آژیر قرمز و جنگ، ازدواج میکردند؟ چطور جشن تولد میگرفتند و زیر موشک باران، اثاثیه منزل عوض میکردند؟ چطور وقتی سایهی دشمن روی مرز بود، میشد امیدوار ماند و در کنار خانواده، لحظههای شیرین ساخت؟
معامله خاک و یار با خدا
من حماسه را ندیده بودم و طعم مقاومت را نچشیده بودم. دلم میخواست در آن سالهای جنگ تحمیلی دهه شصت، زندگی میکردم؛ مطمئنم همان وقت هم خبرنگار میشدم و با همین روحیهی سرکش و لبریز از احساس، خودم را به دل میدان حادثه میرساندم؛ احتمالا بیاجازه فرمانده، جلوتر هم میرفتم تا برای نوشتن یک روایت خوب، معنای جنگ را با تمام وجودم لمس کنم. روح من سالهاست در آن روزگار رفتوآمد میکند؛ گاهی خودم را با مقنعهی چانهدار و لباسهای خاکی، پشت گونیهای سنگر تصور میکنم و همسرم را رزمندهای که مدتهاست چشمانتظارش هستم.راستش را بخواهید، همیشه در خلوتِ رویاهایم، همسرم را یک جانباز جنگ میدیدم؛ رزمندهای که بعد از سالها دوری، با ویلچری خسته اما غروری برافراشته برگردد. دلم میخواست قطعنخاعی باشد تا زخمِ تنش، نشانهی ایستادگیاش باشد، نه ناتوانیاش. میخواستم من تا آخر عمر، پرستارِ یک «رزمندهی انقلاب» باشم، نه فقط همسر یک مرد معمولی. در خیالم میگفتم اینطوری هم عشقمان مُهر حماسه میخورد، هم خیالم راحت بود که با آن ویلچر و وضعیت جانبازی، دیگر فکرِ رفتن سمت هیچ زن دیگری به سرش نمی زند! او میشد قهرمان زخمیِ من و وطن، و من هم میشدم همان عاشقی که دردِ خاک و دردِ یار را با هم معامله کرده است.
هیجان مقدس
حالا نمیدانم باید از دشمن ممنون باشم؟! که فرصتی ساخت تا من هم شور و حالِ روزهای جنگ را به چشم ببینم. ایستادگی و مقاومت را درک کنم و بفهمم که چطور پیروزی جبهه حق و سلامتی رزمندگان، میشود صدرِ تمام آرزوها. این روزها با همهی سختیهایش، سرشار از یک هیجانِ ناب است؛ هیجانی "مقدس" که من عمیقاً دوستش دارم. میبینم که هر کس به قدرِ دلش، قدمی برای یاریِ وطن برمیدارد؛ یکی در موکب چای میدهد، یکی چهارپایه میآورد و از رهگذران خسته، منت میکشد که لحظهای رویش بنشینند، یکی در باران، چترش را نذرِ سقفِ دیگری میکند و یکی هم مثل امشب، کیک تولد دخترش را به میانه میدان میآورد تا شادیِ بودنش را با هم وطنانش، تقسیم کند.
پیروزی یعنی همین
شمعهای روی آن کیک کوچک، در دل تاریکی شب ثابت کرد، هیچ جنگی حریفِ زندگی نمیشود. فهمیدیم که امید را هنوز هم میشود در جعبههای کوچک کادو پیچ کرد و به دست آینده داد، آن شب تمام شد، اما گرمایِ آن دورهمی، شمعی شد که در دلِ ما روشن ماند؛ شمعی که هر بار به یادش میافتیم، زیر لب میگوییم: «پیروزی یعنی همین... یعنی لبخند معصومانه یک دخترک، وسطِ میدانی که بوی ایستادگی میدهد.»
18:45 - 18 اردیبهشت 1405