مادری با طعم باروت و آغوش
با صدای محکم می گوید: «راستشو بخواین، غیرتِ این روزها دیگه کوچیک و بزرگ نمیشناسه، ما خانمها هم باید در این شرایط که دشمن با تمام توانش ما را رصد میکنه، مقتدرانهتر حضورمون رو نشون بدیم.»
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: نیمه های شب بود و از شدت پا درد، بیدار بودم، گوشی را برداشتم و مشغول بالا و پایین کردنِ سایتهای خبری، دنبال عکسهای خودم میگشتم که در رژه بانوان جانفدا، با یک جلیقه سنگین و دوربین به دست، جلوی صفِ بچههای رسانه بودم. حقیقتش از تماشای قابهای رژه بانوان جانفدای رشتی، غرور عجیبی سرتاسر وجودم را پُر کرد؛ زنانی که با لباس رزم و اسلحه به میدان آمده بودند تا نشان بدهند در دفاع و یاری از وطن تا پای جان ایستادهاند.
رزمنده میدان
اما در میان تمام آن تصاویر مقتدرانه، یک عکس ناگهان میخکوبم کرد، یک لحظه تمام پا دردم را از یادم برد. تصویر خانمی که با چادر مشکی، نوزادش را چنان صمیمانه و گرم به سینهاش چسبانده بود که انگار آن آغوش، امنترین پناهگاه دنیاست و با دستانش یک اسلحهی سنگین را با صلابتِ یک رزمندهی میداندیده، در بغل گرفته بود.تماشای آن همه لطافتِ مادری در کنار آن اسلحهی سرد، دلم را لرزاند. عجب سوژه ای بود، روایتی از زنی که هم مادر است و هم سرباز.
دم ظهر تماس گرفتم با صاحب آن تصویر. صدایی گرم و صمیمی، با ته مایه خستگیِ شیرینِ مادری پاسخ میدهد و با فروتنی میگوید: «ببخشید اگر خوب نمی تونم توضیح بدم، پسرم علیرضا الان کمی لجبازی میکنه.» اما وقتی گفتگویمان آغاز میشود، واژههایش نه از خستگی، که از ایمانی عمیق حکایت میکند.
نوزاد برای ما مانع مقاومت نیست بلکه انگیزه ست
بی معطلی میپرسم: «خودتون بگید، از آن لحظهای که تصمیم گرفتید با ۲ فرزند خردسال در این رژه باشکوه حاضر بشید.»با صدایی که حالا جان گرفته، پاسخ میدهد: «راستشو بخواین، غیرتِ این روزها دیگه کوچیک و بزرگ نمیشناسه. صبح زود، پسر ۵ سالهام علیرضا رو بیدار کردم، لباس بسیجیاش را تنش کردم و با تفنگ اسباببازیاش راهیش کردم تا در کنار پدرش باشه؛ دلم میخواد که بچه هام از همین حالا بدونن که ایستادن در کنار حق، مرد میخواد. خودمم با معصومهی ۳ ماههام در جمع بانوان حاضر شدم تا به همه اونهایی که چشم طمع به این کشور دارن، نشون بدم که ما خانمها، هر جا که پای اعتقاد و وطنمون در میون باشه، در هر شرایطی که باشیم، حضور داریم. نوزاد برای ما مانع مقاومت نیست، بلکه آینده بچه هامون خودِ انگیزه ست.»
وسط رژه صدای خنده دخترکم بلند می شد
دوباره پرسیدم: « تو اون شلوغی و هیاهوی رژه، معصومه کوچولو اذیت نشد؟ چطور تونستی هم مراقب اون باشی و هم سلاح به دست بگیری؟»خنده کوتاهی میکند که بوی مادرانگی میدهد: «معصومه رو مجهز آورده بودم؛ جاش که تمیز بود و شکمشش هم سیر، بچه رو طوری به سینه م چسبونده بودم که انگار صدای ضربان قلبم رو با همه وجودش میشنوه، به همین خاطر آرومِ آروم بود. اما راستشو بخواین، اسلحه خیلی سنگین بود. نسبت به بقیه خانمها، من بارم مضاعف بود؛ هم باید وزن دخترکم رو تحمل میکردم و هم سنگینی سلاح رو، چند ساعت ایستادن دشوار بود، اما خدا توان میداد. هر جا لازم بود شعار میدادم و هر جا باید ساکت میبودیم، زیر لب ذکر میگفتم. گاهی وسط رژه، معصومه رو ناز میدادم، صدای خندههای شیرین دخترکم بلند میشد و من دوباره قوت میگرفتم تا به مسیر ادامه بدم.»
مردانه جلوی دشمن می ایستیم
چقدر حرف هایش به دلم نشست، دوست داشتم کلی از او سوال بپرسم و او برایم حرف بزنم، اما نباید زیاد وقتش را میگرفتم. پرسیدم: «به عنوان یک مادر، جهاد اصلی شما طبق فرموده رهبر شهیدمون، فرزندآوری و تربیت هست که شما به خوبی به اون عامل بودین، بهتر نمیشد با کالسکه بیای؟ اینطور هم خودتان راحتتر بودید و هم بچه تون»آه کوتاهی میکشد که در آن هزاران حرف ناگفته است: «نه... دلم طاقت نمیاورد. همسر من نظامی نیست، یک کاسب با شغل آزاد است، اما این روزها از سر تکلیف، لحظهای از گردانهای بسیج و خدمترسانی جدا نمیشه. ما خانمها هم باید در این شرایط که دشمن با تمام توانش ما را رصد میکنه، مقتدرانهتر حضورمون رو نشون بدیم. مگر دوران دفاع مقدس، مادرانِ جنوب کشور که بیشتر درگیر جنگ بودن، بچههاشون رو به کول نمیبستن و اسلحه دست نمیگرفتن؟ دلم میخواست هم با حضورم تعداد خانمهای رزمنده در شهر بیشتر دیده بشه و هم نشون بدم که ما مادران، هر جا نیاز باشه، فرزندان شجاع تربیت میکنیم و هر جا لازم باشه، خودمون سلاح به دست میگیریم و دوشادوش مردانمون جلوی دشمن میایستیم.»
صدای کودکان از پشت تلفن بلندتر شد. با عجله گفتم که دیگه مزاحم نمیشم، اما او با مهربانی گفت: «نه عزیزم، اگر باز سوالی هست بپرس.» در آخر، با همان صدایی که بوی خستگیهای دلنشین مادری را میداد، فرزندش را صدا زد: «علیرضا جان، حواست به آبجی باشد مادر...» و من آخرین سوالم را پرسیدم: «این صلابت و روحیه مقاومت از کجا سرچشمه میگیرد؟»صدایش محکمتر میشود، انگار دوباره در همان صف رژه ایستاده است: «من فقط یکی از هزاران زنی بودم که شما عکسشو دیدین. ایرانِ اسلامی پر هست از مادرانی که با تمام وجود پای آب و خاکشون ایستادهند. ما هر شب برای بچههامون قصه قهرمانان رو میگیم؛ از جنایت دشمنان و ایستادگیِ گذشتگان تعریف میکنیم. ما از نسل شهید "املاکی" هستیم، هر کجای تاریخ گیلان رو که بگردین، از "اسلم دیلمی" که خودش رو به امام حسین (ع) رسوند تا "میرزا کوچکخان" که جلوی متجاوز ایستاد، همه الگوهای ما هستند. من به نمایندگی از شیرزنان این دیار، افتخار میکنم که زیر پرچم "سید مجتبی خامنهای" ایستادهام. با هر سختی که باشه، محاله ما سر خم کنیم و نمیذاریم حتی یک وجب از این خاک مقدس ایران که با خون شهدا سرزنده ست، به دست متجاوز بیوفته.»
ایران پُر است از زنان جانفدا
تشکر و خداحافظی می کنم. حالا من ماندم و عکسی که برایم جان گرفته بود. چقدر این روزها شهرم رنگ و بوی روزهای اعزام دوران دفاع مقدس را گرفته که پدرم خاطراتش را با افتخار برایم میگفت؛ همان اخلاص و همان ایمانِ زمان امام خمینی (ره).به راستی، تا زمانی که چنین مادرانی هستند که درس مقاومت را در آغوش خود به نسل بعد منتقل میکنند، این سرزمین شکستناپذیر است. ایران، به داشتن چنین جانفدایانی به خود میبالد.
23:39 - 5 اردیبهشت 1405