سرِ ایران با هیچکس تعارف نداریم

با صدایی محکم و پر از احساس گفت: «چرا باید جای خودم رو در اینجا خالی بزارم و اسمم جزو وطن‌فروشان با شه؟»
خبرگزاری فارس، رشت، ام سلمه فرد: چندین بار شاهد بودم که شال قرمز رنگش از سرش می‌افتاد، اما پرچم و پوستر رهبری را محکم نگه داشته بود. چشمم دنبالش بود، از این‌سوی جمعیت به آن سو می‌رفت تا خانواده‌اش را در این ازدحام پیدا کند. راستش را بخواهید، چندبار لجم گرفت و به خودم گفتم، حتماً می‌خواهد اعصاب ما را خرد کند. وقتی کنار خانواده‌اش رسید، شالش را کشید جلو تا موهایش را بپوشاند، خواستم خودم را آرام کنم، پس تلاش کردم تا فکر کنم که حتماً حواسش نبوده که گهگاه بدون حجاب در دل این جمعیت راه می‌رفت.چنددقیقه‌ای با خودم کلنجار رفتم که به سمتش نروم و چیزی نگویم، ولی نتوانستم. نهایتاً به او نزدیک شدم و گفتم: «یه کم با هم حرف بزنیم؟» دلم می‌خواست گفت‌وگو آغاز شود تا در لابه‌لای جملاتم اشاره‌ای کنم و یک گیری ریز به پوشش بدهم؛ در همین فکر بودم که با لبخندی به من گفت: «من نمی‌تونم مصاحبه کنم، بلد نیستم خوب حرف بزنم.»
با عشوه گفت که حرف هم نمی‌زند! انگار خدا او را جلوی راه من سبز کرده بود تا میزان صبر و تاب آوری مرا بیازماید!

چرا باید جامو در اینجا خالی بزارم و اسمم جزو وطن‌فروشان باشه؟

ولی من کارم را بلد بودم، باید دست می‌گذاشتم روی رگ غیرتش و تحریکش می‌کردم تا به سخن بیاید. نفس بلندی کشیدم و با حرارت و جدیت فراوان گفتم: «مسلمًا کشورت برات اهمیت داشته که اینجا هستی. حتماً نسبت به اون پوستر توی دستت یه حسی داشتی. می‌تونستی این ساعت در کنار خانواده‌ت بنشینی تو خونه، می‌تونستی به راحتی بشینی پای رسانه‌های بیگانه و توی دروغ هاشون، غوطه‌ور بشی و حرف‌های اونا رو باور کنی. پس حتماً دلیلی وجود داشت که اومدی اینجا، درسته؟»دختر جوان با تعجب به من خیره شد، گویا انتظار چنین گفتگویی را نداشت. چند ثانیه سکوت کرد و در این سکوت سنگینی، حس تعجب و عدم‌قطعیت در چهره‌اش نمایان بود. سرانجام، با صدایی محکم و پر از احساس گفت: «من وطنمو دوست دارم. منم یک ایرانی‌ام وبه‌اندازه خودم سهمی توی این سرزمین دارم. حالا برای دفاع از این خاک تصمیم گرفته‌م که بیام قاطی این مردم. چرا باید توی خونه بنشینم و نگاه کنم؟ اونم وقتی که مقام اول کشور، رهبرم فرمان داده که الان موقع حضور فیزیکی ما تو خیابوناست. چرا باید جای خودمو در اینجا خالی بزارم و اسمم جزو وطن‌فروشان باشه؟»خانم‌های اطراف ما چشمشان درشت شده بود ازحرف‌هایی که بین ما رد و بدل می‌شد، لحن حرف‌های ما شبیه کسانی بود که انگار با هم دعوا داشتند.

ترامپ بی عقل!

دختر جوان که حالا موتورش به سرعت گرم شده بود و شجاعت و عزم راسخ او در نگاهش نمایان بود، با صداقت حرف‌های دلش را بیان می‌کرد. چشمان آدم‌ها هیچ‌گاه دروغ نمی‌گویند، معلوم بود که او واقعا وطنش را دوست دارد. مشتش را محکم فشار داد، انگار که در حال فشردن کلمات و احساساتش باشد. احساس کردم که میله پرچم در دستانش به زودی می‌شکند، همانطور ادامه داد و گفت: «به خاطر این آب و خاک، تا پای جانم می‌مونم. همین کم مونده که اسرائیل جانی و اون ترامپ بی عقل برای کشور ما تعیین تکلیف کنه، ما سر ایران با هیچ‌کس تعارف نداریم.»

فکر می کردم هرچی اینترنشنال میگه، درسته

حرارت کلامش به من نیز منتقل شد و حس کردم که قلبم به تپش افتاده است. او نماد جوانانی بود که آماده‌اند برای آرمان‌هایشان بجنگند و برای کشوری که در آن زندگی می‌کنند، ایستادگی کنند. عشق و دلبستگی‌اش به سرزمین، بیانگر این بود که؛ وطن تنها یک مفهوم جغرافیایی نیست، بلکه احساسی عمیق و ریشه‌دار در دل هر ایرانی است.سرش را پایین انداخت و پس از کمی مکث با صدایی پر از تردید گفت: «حق با شماست. من با بقیه فرق دارم. الآن هم از عذاب وجدان اومدم، برای حلالیت. تو نمی دونی توی دلم چه خبره. من در یک شرکتی کار می‌کنم که تقریباً نزدیک‌های بیت رهبریه. وقتی که بیتو زدن، چند ساعت بعد از پشت شیشه خرابی‌ها و آوارهایی که به جا مانده بود رو دیدم و با خودم گفتم: مگه رهبر اون تو بود؟ اون الآن در مخفیگاهش بود و اسرائیل بیخود موشکش رو حروم کرد. اما وقتی که شنیدم رهبر رو کشتن…»صدایش به شدت می‌لرزید و چند ثانیه سکوت کرد، گویی بغضی سنگین در گلویش مانده بود که می‌خواست پنهانش کند. آب دهانش را قورت داد و ادامه داد: «من همیشه به دوستانم می‌گفتم که سعی کنید در مورد همه‌چیز با علم و آگاهی صحبت کنید. مثلاً می‌گفتم اسلام دین مهربانیه، اما نمی‌فهمیدم چرا در جریان 'زن، زندگی، آزادی' می‌خواستن به زور آدم‌ها رو با حجاب کنن. یا در اغتشاشات ۱۸ دی امسال، دلم برای جوان‌ها سوخت، چون فکر می‌کردم که ایران اسلامی اون ها رو کشته در صورتی که بسیاری از اون ها معترض بودن به خاطر عملکرد بد مسئولین، همه که اغتشاشگر نبودن. من اونقدر اینترنشنال رو قبول داشتم که فکر می‌کردم هر چیزی که میگه درسته چون در ظاهر منطقی و درست به نظر می رسید.»

دلم برای عقلِ بی چاره خودم سوخت که تماماً به یک شبکه ضد ایرانی سپرده بودم

دختر جوان نفس عمیقی کشید و چشمانش پر از اشک شد: «اما در واقع، این شبکه به طور غیرمستقیم ما رو از کشورمون متنفر می کرد، ناامید و افسرده مون کرده بود. انگار یه جوری ذهن ها رو تسخیر می‌کرد، شبیه هیپنوتیزم، دیگه آدم عقلش از کار می افتاد، اما وقتی رهبر شهید شد، دلم برای این سوخت که چرا این همه سال، هرچه اینترنشنال گفت، من بدون اینکه تحقیق کنم، باور می‌کردم. دلم برای عقلِ بی چاره خودم سوخت که تماماً به یک شبکه ضد ایرانی سپرده بودم.» احساس حسرت و پشیمانی و تلاش برای جبران خطاهای گذشته تماما در او مشهود بود. او نماد حقیقتی از نسلی بود که به راحتی گول رسانه‌های بیگانه را خوردند و حالا برای بازگشت به وطن و هویت خود جنگ می‌کنند. شناختن اشتباهات و به دنبال اصلاح آن‌ها، مسیر سختی است، اما در دل او عزم راسخی برای تغییر وجود داشت. این صداهای نجواگونه و احساسات عمیق، بیشتر از هر چیزی نشان‌دهنده عشق و وابستگی به سرزمینش بود. او دیگر نمی‌خواست به احساسات منفی و سردرگمی‌های خارجی تن دهد و مصمم بود تا به معماران آینده وطنش تبدیل شود.

مگه نمی گفتیم، دین ما انسانیت هست؟

آه عمیقی می‌کشد، ناگهان یاد کودکان مدرسه میناب می‌افتد و به تندی می‌گوید: «ببینید، الان خیلی از سلبریتی‌ها سکوت کرده‌اند در مورد این همه بچه‌های بیگناه که کشته شدند. به خدا، اگر اعضای خانواده خودشان جزو اونها بودند، الآن با پست‌ها و استوری‌هاشون همه رو محکوم می‌کردن. آخه مگه ما هم‌وطن نیستیم؟ مگه نمی گفتیم دین ما انسانیته؟ پس چرا بعضی از سلبریتی‌هایی که برای مهسا امینی، گریبان چاک میدادن، الان لال شدن؟ حتماً می‌خوان مثل او پهلوی بی‌ریشه، بی‌شرفی شون رو به همه نشون بدن.»کمی شالش را جلو می‌کشد و با همان لحن تند و پر از اشتیاق، ادامه حرف‌هایش را با قدرت بیشتری ادامه می‌دهد: «ببینید، این جنگ تموم می‌شه، من مطمئنم که ما پیروز می‌شیم، چون این بار همه چیز فرق کرده، این جنگ، جنگ حق و باطله و قطعاً اون‌هایی که در ماجرای اپستین پرونده دارن و در عالم رسوا شدند، باطل هستن. من دلم خیلی روشنه و هر شب وقتی این سیل جمعیت رو می‌بینم، کلی امید و انرژی می‌گیرم. فقط تنها قولی که به خودم دادم اینه که بعد از جنگ، وقتی همه چیز آرام شد، به هیچ‌عنوان نروم سینما و فیلم‌هایی که اون سلبریتی‌های خائن وطن‌فروش بازی می‌کنن، رو نبینم و از اون‌ها حمایت نکنم.»

حب الوطن سرنوشت انسانها را تغییر می دهد

با دستش جلوی خنده‌اش را می‌گیرد و ادامه می دهد: «می‌دونم که این کار کمیه، اما این تنها فکری بود که به سرم زد.» سرش را به سمت جایگاه می‌چرخاند و با دقت به حرف‌های مجری گوش می‌دهد. دلش می‌خواهد مثل مردم شعار بدهد و همچون یک قطره خودش را در دریای همدلی و اتحاد مردم غرق کند. اشتیاق و احساساتش در چشمانش درخشان است و همین طور عزم راسخش برای ایستادگی در برابر چالش‌ها و تلاش برای آینده‌ای بهتر.از او تشکر و خداحافظی می‌کنم و از عمق دل برایش آرزوی عاقبت بخیری دارم. می‌دانم او در این مسیر دشوار، تنها نیست و هزاران نفر دیگری نیز هستند که همچون او محبت و وفاداری به سرزمین‌شان، را دل دارند، براستی که حب الوطن، سرنوشت انسان‌ها را تغییر می‌دهد.
10:44 - 6 فروردین 1405
حماسه و مقاومت
زنان
روایت روز



1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌شقایق حامی‌
@Shaghayegh1hamham5 روز پیش
در پاسخ به
انتخاب سوژه‌ مثل همیشه. عکسی که از پشت انداختی چه تضادی، چه شاهکاری!فقط در تمام مصاحبه‌ت تا خط آخر چقدر دوست داشتم اسمشو ازش میپرسیدی. کاش پرسیده باشین حتی اگه ننوشته باشین.در میزان صبر و تاب‌آوری‌ت حالا حالاها قوی باش! خیلی قوی!