مردی آنقدر به سینهاش میکوبید که صدای گریهاش میان همهمه گم میشد شبیه مادری که جوانش را از دست داده باشد. چند زن، قاب عکس آقا را که با گلهای داوودی تزئین کرده بودند، محکم در آغوش گرفته بودند؛ درست مثل مادری که آخرین یادگار فرزندش را بغل کرده باشد. میلیونها نفر کنار هم ایستاده بودند؛ اما هرکدام، عزادار عزیزِ خانه خودشان بودند.
خبرگزاری فارس: «تو هم بو رو حس میکنی؟»شنیدن این جمله از بابا که بعد از کرونا، بویاییاش دیگر مثل قبل نبود، جای نعجب داشت. بارها شده بود کنار باغ پرتقال بایستد و بگوید: «هیچی حس نمیکنم.»برای همین وقتی وسط آن جمعیت این سؤال را پرسید، ناخودآگاه مکث کردم و عمیق نفس کشیدم. بابا راست میگفت. بوی عجیبی توی هوا پیچیده بود. نه بوی گلاب بود، نه اسپند، نه عطر گلهایی که مردم دست گرفته بودند. بویی بود که نمیتوانستم اسمش را بگذارم. فقط هرچه بیشتر نفس میکشیدم، بیشتر دلم میخواست همان لحظه را نگه دارم.
بابا زودتر از من خودش را به تهران رسانده بود. قرار گذاشته بودیم قبل از شروع تشییع از میدان انقلاب خودش را به یادگار برساند تا میان آن جمعیت گم نشویم. هرچند بابا اعتقاد داشت امروز تهران جای گم شدن نیست.من زودتر رسیده بودم، اما خیلیها از من هم زودتر آمده بودند. زن و مرد، پیر و جوان، هرکدام گوشهای از خیابان ایستاده بودند. بعضی قرآن میخواندند، بعضی زیارت عاشورا، بعضی فقط سکوت کرده بودند و چشم دوخته بودند به مسیری که قرار بود آخرین بدرقه از آن عبور کند. بابا قاچ هندوانه خنکی جلوی من گرفت. «بخور گرمازده نشی.»
۶ MB
هنوز شیرینی هندوانه زیر زبانم بود که ناگهان موجی از جمعیت به حرکت درآمد. کسی چیزی نگفته بود اما انگار خبری بیصدا میان دلها پیچیده بود. همه بیمهابا میدویدند.پیرمردی که چند دقیقه قبل با زحمت عصایش را جلو میکشید، حالا خودش را میان جمعیت میانداخت. مادری که کودکش را در آغوش داشت، قدمهایش را تندتر کرد. مردی دست همسر سالخوردهاش را گرفته بود و راه باز میکرد. هیچکس نمیخواست حتی یک لحظه از آخرین بدرقه جا بماند.
خودرو حامل پیکر شهدا به طرز عجیبی میان جمعیت پیدا شد. همین که چشمها به آن پیکرهای مطهر افتاد، انگار چیزی در دل هزاران نفر شکست. زنها بیاختیار آستینهایشان را روی دهان میکشیدند و مردها توی سر خودشان میزدند. دختر بغل دستم زیر لب قرآن میخواند و زل زده بود به پیکرها.مردی آنقدر به سینهاش میکوبید که صدای گریهاش میان همهمه گم میشد شبیه مادری که جوانش را از دست داده باشد. چند زن، قاب عکس آقا را که با گلهای داوودی تزئین کرده بودند، محکم در آغوش گرفته بودند؛ درست مثل مادری که آخرین یادگار فرزندش را بغل کرده باشد. میلیونها نفر کنار هم ایستاده بودند؛ اما هرکدام، عزادار عزیزِ خانه خودشان بودند.
۵ MB
هیچکس دیگری را نمیشناخت اما اشکها، همه را با هم فامیل کرده بود. صدای گریه، کمکم از هر طرف بلند شد. نه از آن گریههایی که با شیون شروع میشود از آن گریههایی که اول گلو را میگیرد، بعد شانهها را میلرزاند و آخر سر، راهش را روی گونهها باز میکند.هرچه خودرو نزدیکتر میشد، بغضها هم نزدیکتر میشدند. دستها یکییکی بالا میرفت.بعضیها فقط نگاه میکردندو بعضیها زیر لب چیزی میگفتند که جز خدا کسی نمیشنید.بعضیها فقط یک کلمه را تکرار میکردند:«آقا...»همان یک کلمه، برای گفتن تمام حرفهای ناگفته کافی بود.
خودرو آرام از میان جمعیت عبور میکرد. هیچکس دلش نمیآمد نگاهش را از آن بردارد.انگار همه میخواستند این چند ثانیه را تا ابد کش بدهند.وقتی خودرو از مقابلمان گذشت، دوباره بیاختیار نفس عمیقی کشیدم. آن بو هنوز بود. همان بوی عجیبی که چندی قبل در هوا پیچیده بود.سرم را به سمت بابا برگرداندم. پدر از دست داده بود و داشت زجه میزد. آن روز تازه فهمیدم چرا خیلیها بعد از تشییع شهدا، از عطرشان حرف میزنند. اسمش را نمیدانم.
شاید بوی گل نبود، بوی گلاب هم نبود. عطر همان قافلهای بود که از میان دلهای مردم عبور میکرد. تهران فقط یک تشییع به خود ندید. تهران، عطر شهدا را نفس کشید.
چشمانم را ریز کردم تا قیافهاش را بهتر ببینم. من این خانم را جایی دیده بودم. کوله پشتی پر از بطری آب روی دوشش نجاتم داد خودش بود. همان زن بود، همان کولهپشتی. بین جمعیت فشرده حرکت میکرد و بلند داد میزد: آب خنک، بفرمایید آب خنک.
خانههای نقلی که تبدیل به آشپزخانه زائران تشییع رهبر شهید شدند
زهرا خانم، عروس مهربان خانواده با آن قیافه نمکی و عینکهای گرد روی صورتش، ظرفهای یکبار مصرف را روی اپن گذاشت و گفت: اینجا همه خونهها آپارتمانه. هیچ کس نمیتونه دیگ بزرگ غذا بار بزاره. خیلی وقت بود همه ما دلنگران روزهای تشییع آقای شهید بودیم. قرار بود مهمانهای آقا از جای جای کشور به تهران بیای…
حضور ننهشوکت در مراسم تشییع آقا با پخت حلوا در آبادی!
میگوید مراسم تشییع، جای من هم قدم بردار و به آقا بگو ننهجانم خیلی دوست داشت بیاید زیر تابوتت را بگیرد ولی چه کند که علیل و زمینگیر شده است؛ امّا تلفنش که زنگ میخورد، غم از صورتش میرود!
گفت حالا اومدم تا به آقای خامنهای بگم، دیدی بالاخره کاری کردی که منم دلتنگت شدم! دیدی تو چقدر آقا بودی و منِ خاک بر سر، دیر تو رو فهمیدم و دیر حالیم شد تو اونی نبودی که آدمای دور و بر من، بهم میگفتن!