واکسی ناشناس؛ راننده ترانزیت از آب درآمد!

«برق کفش‌های مردم ما باید چشم دنیا را بزند!» گفتگو با مردی که چهره‌اش را پوشانده با همین جمله‌ی خاص شروع می‌شود و با واژه‌هایی ادامه پیدا می‌کند که دست از سرت برنمی‌دارد و مدام در ذهنت می‌چرخند.
گروه جامعه، نعیمه جاویدی: آنهایی که دستی بر آتش ادبیات و علاقه‌ای هم به مُد و سبک زندگی دارند حتماً با داستان‌های کوتاه، کوتاه یا «مینیمال» و سبک «هایکو» آشنایی دارند. همان دو سبک که سنجیده و با وسواسی عمیق، کمترین کلمات را انتخاب می‌کند تا بهترین نوشته شود. در مینیمال گاهی وقت‌ها وسعت یک داستان فقط چند واژه است مانند این: گفتم از دوران اسارت خاطره بگو! گفت: «آتش وينستون از بقيه داغ‌تر بود.» در شعر مینیمال ژاپنی؛ هایکو هم که در قیدوبند بیت و مصرع نیست، کلمه حکومت و غوغا می‌کند. مثل این یکی: در روستای کوهستانی/ نوروز دیر کرده‌/ از شکوفه‌های آلو پیداست...حالا مردی که چهره‌اش را پوشانده بدون اینکه سررشته چندانی از نظم و نثر داشته باشد طوری داستان‌ها را روایت می‌کند که نمونه جذابی از این کوتاه گویی و کوتاه‌نویسی به نظر می‌رسد. کِی؟ روز تشییع رهبر شهید. کجا؟ گوشه پیاده رویی در میدان انقلاب. او نگاهش را از چشم آدم‌ها برداشته و دوخته به کفش‌هایشان به کلمات و دعاهایشان.
مردمی این همه تماشایی!چهل روز است، مردی که آن همه دوستش داشتیم از خیابان کشور دوست رفته. مردی که 37 سال تمام عادت کرده بودیم به همسایگی با او در منطقه‌ای در میانه‌ی شهر. همان آقایی که خاکی‌ترین رهبر دنیا بود. اغراق می‌کنیم؟ نه، باور کن! در خانه‌اش را که بین ما به «بیت رهبری» معروف بود به روی مردم ایران نبست. پیکرش را هم آخرسر از میان گردوغبار آوار همان خانه بیرون کشیدند. همان خانه امید ما که جنگنده‌ها که نه! کرکس‌های آمریکایی-اسرائیلی بمباران و رهبر ما را همراه خانواده شهید کردند. مردی که دشمن را بیچاره کرد؛ چطور؟ مدام تهدید می‌کردند اگر موافق آنها نباشد، او را می‌کشند. ادعا می‌کردند به پناهگاه رفته یا از ایران خارج شده است. او اما از جایش تکان نخورد. در بیت رهبری ماند؛ همان جا شهید شد. دشمن کی رسواتر از این؟ خون مردی که از جایش تکان نخورد یک‌دنیا را تکان داد. خیلی‌ها به مراسم تشییع او آمدند. مرد چهره ناپیدا هم یکی از آنها بود. همان مردی که واکس و فرچه کفاشی توی دستان درشتی که دارد، کوچک‌تر از آنچه هست دیده می‌شود. جوانی که وقتی می‌پرسیم حالا چرا چهره‌اش را پوشانده، می‌گوید: «از ترس شناخته‌شدن نیست. این مردم که به تشییع آقا آمده‌اند، تماشا دارند؛ آنها را ببینید.»
من واقعاً پاگیر شدمدر هیاهوی تشییع رهبر شهید، خیلی‌ها آمده‌اند تا از این واقعه بزرگ قرن و تاریخ جا نمانند. خیلی‌ها هم به صف شدند برای خدمت. در موکب‌ها در روزهای تیغ تند آفتاب ماه تموز، شربت خنک دست مردم دادند. آب را به حالت مه‌پاش و فواره روی سر حاضران گرفتند تا گرمازده نشوند. عده‌ای با خودشان از خانه کیسه‌های بزرگ زباله آوردند تا زباله‌ای روی زمین نماند. چندنفری هم هر بطری آبی که نصفه و نیمه گوشه خیابان و پیاده‌رو رها بود را برداشتند وقتی به درخت و نهالی رسیدند، آب باقیمانده سهم گیاه شد. هر کس، سعی کرد در این حضور میلیونی نقشی داشته باشد. مرد بلندقامت اردکانی هم نشست کف پیاده‌رو، صورتش را با چفیه طوری پوشاند که فقط چشمانش پیدا باشد. وقتی جلو می‌رویم از او می‌پرسیم که در این هوای گرم اذیت نمی‌شود روی زمین نشسته؟ یا اینکه چرا واکس‌زدن را برای روز تشییع انتخاب کرده؟ مرد جوان با همان فقط دو چشمان پیدا، نگاه مصممی می‌کند و می‌گوید: «برق کفش‌های مردم ما باید چشم دنیا را بزند!» اهل صحبت و گفتگو نیست. نه اینکه اهل معاشرت نباشد، نه! از میان کلماتی که برای تشکر و عذرخواهی انتخاب می‌کند تا اگر با ما گفتگو نکرد، مبادا دلمان بشکند اتفاقاً پیداست که با آدم خوش‌صحبتی طرفیم. اینجا اما دلش رضا نیست به حرف‌زدن. کنکاش که می‌کنیم، متوجه می‌شویم می‌ترسد حرفی بزند که ریا باشد. به او فرصت می‌دهیم بین گپ‌هایی که با مردمی که کفش‌هایشان را برق می‌اندازد، می‌زند با ما هم هم‌کلام شود. می‌گوییم، تشییع یعنی دنبال پیکر رفتن. تو اما جا ماندی، نشستی که کفش مردم برق بزند؟ چطور دل خودت را به این پاگیر شدن و نشستن راضی کردی. حتماً کار سختی است، می‌گوید: «پاگیر شدن را خوب گفتید؛ امروز من واقعاً پاگیرم!»
آدم‌حسابی ها اینجا هستنداز لهجه خوش یزدی‌اش پیداست؛ مهمان تهران شده. بالاخره کم‌کم از خودش هم برایمان می‌گوید. راننده ماشین سنگین، مرد جاده و بیابان و اصالتاً اهل کویر است برای همین حسابی با گرما رفاقت دیرینه دارد. می‌پرسیم چرا دلش می‌خواهد کفش‌های مردم ما برق بزند؟ منظورش از اولین جمله‌ای که قبل از هر چیز به ما گفت، چیست؟ چشمان نجیب راننده سنگین پشت چفیه، تر می‌شود: «موضوع کفش نیست؛ قدم و پایی است که راه درست را انتخاب کرده است. این مردمی که امروز اینجا هستند یا هر کجای دنیا، همان‌هایی که به قول آقا سمت درست تاریخ را خوب پیدا کرده و شناخته‌اند. خوب می‌دانند، خیمه حسین بن علی (ع) کدام طرف است و خیمه یزید کدام طرف؟ برق انداختن کفش‌هایشان که هیچ! قدم‌هایشان را هم با افتخار می‌بوسم. من کفش آدمی که پا در بیراهه نمی‌گذارد را با همه وجودم واکس می‌زنم. گردوخاک کفش آنهایی که آمده‌اند بزرگ‌ترین بدرقه تاریخ را رقم بزنند، سرمه چشمم می‌کنم. خدا شاهد است هر کفشی که واکس می‌زنم ازته‌دل می‌گویم: ببخش آقا سید علی اگر شما را دیر یا آن‌طور که باید نشناختیم. از خدا می‌خواهم ما را در راه خودش ثابت‌قدم کند. ثبات قدم یعنی تا همیشه پای حق. نقل امروزوفردا نیست یعنی همیشه. حالا معلوم شد چرا واکس‌زدن را انتخاب کردم؟ چرا دلم می‌خواهد این کفش را برق بیندازم؟»
لازم باشد، این پا را هم می‌دهمجوان یزدی، دنیا را سرسری زندگی نمی‌کند. از حرف‌هایش پیداست برای خودش مرام و حکمت دارد. می‌پرسیم امروز کدام جمله یا تشکر کدام آدم حال دلش را خوش کرده؟ او می‌گوید که برای شنیدن تشکر نیامده با نیت قلبی دیگری که نمی‌خواهد به زبان بیاورد، اینجاست. بااین‌حال اما خوب که فکر می‌کند، جملاتی هم بوده قوت قلبش شده باشد: «مرد موقری که کفش‌هایش موقع ردشدن از فضای سبز، گلی و کثیف شده بود وقتی دید کفش‌هایش برق‌افتاده، لبخند زد و گفت: کفشم یک واکس خورد ازاین‌رو به اون رو شد. خدا گناهانت را برایت غیب کند. خیلی دلم قرص شد.» میان کفش‌هایی که مرد جوان واکس می‌زند، یک کفش اما نگاه ما را می‌دزدد. همان کفشی که صاحبش مردی جانباز است. سراغش می‌رویم تا حرف‌های او را هم بشنویم. کفش واکس‌خورده یک تک لنگه است. ظاهراً هیچ‌وقت غصه پایی که ندارد را نمی‌خورد. می‌خندد و می‌گوید: «به‌قول‌معروف یک‌لنگه‌پا، پای عقیده‌ام هستم. لازم باشد پای دیگرم را هم می‌دهم.» ازقرارمعلوم، ثبات قدم پا هم نمی‌خواهد. دل استوار می‌خواهد که این مرد خوبش را هم دارد.
آمده‌ام که بدوم و بمیرم!دوباره سراغ مرد جوان واکسی برمی‌گردیم. حالا کفش‌های زنی سالمند را به دست گرفته و واکس می‌زند. خانمی که مادرانه برای مرد واکسی دعا می‌کند. مدام می‌گوید ان‌شاءالله با همین دستای قشنگت، شش‌گوشه ارباب را زیارت کنی. راننده ترانزیت که حالا آقای واکسی شده، می‌گوید: «یک نفر خیلی دعای قشنگی برای من کرد: دست‌هایت با واکس و کفش‌های ما سیاه می‌شود اما پیش خداوند روسپید باشی.» به مرد جوان می‌گوییم که همان جمله اولش ما را پای بساط او نشاند. چقدر سرش به خواندن و نوشتن گرم است که خوب می‌داند، کدام جمله را باید کِی و کجا گفت؟ شعری، نوشته‌ای هست که دلش را برده باشد، می‌گوید: «وقتی رهبری که دوستش داشتیم و داریم اهل کتاب بوده ما هم باید سعی کنیم اهل خواندن بشویم. من اینجا گوشه‌ی این اتفاق بزرگ که در سینه تاریخ حک می‌شود. بین مردمی که با جان‌ودل آمدند پای‌کار، دائم از مولا مدد می‌گیرم که: زمانه بر سر جنگ است، یا علی مددی/ مدد ز غیر تو ننگ است یا علی مددی.» و ما به بیتی که شنیده‌ایم به نام مولا، علیه‌السلام را اضافه می‌کنیم. از مردی که دست‌هایش با واکس چرب و سیاه شده می‌پرسیم کسی هم بود که شرمنده خودش و کفش‌هایش شده باشی؟ می‌گوید: «پدری که یک کفش قدیمی حسابی خاک خورده پوشیده بود. بابایی که از کفش‌هایش معلوم بود برای جور آمدن دخل‌وخرج خانواده یک‌عمر از خودش زده اما برای نماندن پای حق، نداری را بهانه نمی‌کند. مشتی می‌گفت: نگاه نکن، پیرم! آمدم دنبال این تابوت بدوم، بمیرم. این آقاجان ما بود.»
21:46 - 28 مرداد 1405
جامعه

1 بازنشر8 واکنش
21٫8k بازدید



4 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌وحید‌
@Vatan_Doost2 ساعت پیش
در پاسخ به
ماشاءالله

@user17091000584686986831 ساعت پیش
در پاسخ به
اصالت یعنی همین، نه یک مشت وطن فروش

تصویر نمایه‌ی ‌روح ا.. احمدی‌
@user1712074122251 ساعت پیش
در پاسخ به
این انقلاب به وجود این پاکان حفظ شده و خواهد شد. (پاکان عالم هم به زودی به ما ملحق خواهند شد. و ناپاکان ما به دامن جبهه کفر خواهند رفت). مضمونی از کلام مرحوم حائری شیرازی

تصویر نمایه‌ی ‌دل سوخته‌
@Delsokhte1 ساعت پیش
در پاسخ به
آدم حسابی های به شدت حسابی ..