تنها باقیمانده از پیکر ماکان نصیری!
مادر تنها شهید مفقودالاثر میناب، ماکان نصیری، که تنها یک پلیور آبی و یک لنگه کفش کتانی سفید از خود به یادگار گذاشتهبود؛ رفتن جانکاه فرزندش را هنوز هم باور نکردهاست... هر روز میرود و روی تکه سنگی در مدرسه ویران شجره طیبه مینشیند تا پسر خردسالش بازگردد؛ آنچه مادر ماکان تجربه کرد جانکاه بود اما در عمق غم کشنده خود، نهال امید را سبز کرد.
خبرگزاری فارس_قم: دلبر بی نشان مادر! بی خبر کجا رفتی؟! بی تو همچون درختی در خرابههای آوار مدرسهای هستم که چشمان زیبا و مژههای بلندت را در آغوش گرفتهاست؛ ریشه کردهام آنجا که خون تو هنوز هم جاریست؛ ریشه کردهام تا خون تو از آغوشت پُرم کند؛ آری ریشه کردهام ولی از غم دوریات هوای تبر دارم... بیش از ۱۰۰ روز بر شما گذشت... بیش از هزاران سال بر من گذشت... هر ثانیه به قدر یک سال کش میآید برای من! چشمانم را میبندم؛ مقابل چشمانم، چشمان سیاه ِ آهوانت رَعد میزنند و روی صورتم باران میبارد؛ هر بار که تیلههای براق اسیر شده در آسمان پشت پلکهایت را مقابلم میبینم دست دراز میکنم ، ولی... پنجه به خالی میزنم! تو چشم میبندی و مژههای بلند رنگ شبت، رویاهایم را جارو میکنند... پلک باز میکنم و دستم چتر صورت بارانیام میشود...
هق میزنم... انقدر روی این تکه سنگی که از دیدن آنچه بر سر تو و ۱۶۷ تن ِ مظلوم دیگر آمده شکسته و خرد شده، نشستهام که عبای سیاه بلندم خاکی شده و به سپید سیمانی میزند!هر روز اول صبح میآیم روی این تکه سنگ مینشینم و فکر میکنم به آن شب... میمیرم و زنده میشوم از آنچه فردای آن شب بر من گذشت... بهراستی این منم که پس از آن روز زندهماندهام ؟...
شبِ واقعه:
درب مسجد باز و بسته میشود و ماکان ِ همیشه خندان و بازیگوش که بعد از کلاس ژیمناستیک هنوز هم دنیایی از انرژی و نشاط است، آنقدر اینطرف و آنطرف میدود و میپرد و در رفت و آمد است که انگار بچهآهویی به خود دشتی دیدهاست. نمیدانم چرا هر بار که سرش را سمتم میچرخاند با دلتنگیای غریب نفسی عمیق میکشم اما لبخندی به رویش میزنم؛ مسجد شلوغ است و من با چادر رنگی روی سرم و مقنعه و مانتوی مشکی ام چهارزانو نشستهام و تسبیح میچرخانم.
هر باری که نگاهم میکند من فکر میکنم به آن شب، به فردا شب! به فردا شبِ هفت سال پیش که او آمد و به روزهای نهم اسفند زندگیاَم رنگ پاشید؛ عجب شب شیرین و سختی بود چهارمین شب مادر شدنم... چقدر با مشورت با پدرش برای فردا شب تدارکها دیدهام؛ بهگمانم این جشن تولد ماکان بیشتر باید در خاطرهها بماند؛ ۷ساله شده و قرار است شروع کند از فردا شب به، به قول خودش یک میلیون آرزویش برسد؛ نه؟! ۷سالگی اول رسیدن به تمام آرزوهاست... به پشتی قرمز مسجد تکیه دادهام و فکر میکنم من هم یک میلیون آرزو برای ماکان دارم؛ مثلا برود دانشگاه، برود سربازی، داماد بشود، بهگمانم ماکان دلش بخواهد قهرمان ژیمناستیک هم بشود؛ آخر خیلی به ژیمناستیک علاقه دارد؛ ای وای... احتمالا از همین ابتدا بر سر درس و ورزش باید هر روز کلکل داشته باشیم و بر سر نوشتن مشقهایش قبل از رفتن به کلاس ورزشی یکِ به دو کنیم! در آن آمد و شدها به یکباره آمد و در آغوشم پرید؛ چشمانم روی هم آمد و عقب رفتم؛ دلم نیامد دعوایش کنم اما اخم کردم و گفتم: مامان! آرومتر! ماکان گفت: مامان مامان یک چیز عجیب! یک آقایی را روبهروی مسجد دیدم که یک لباس بلند سفید پوشیده بود! گفتم: خوب خیره! برای این پریدی و لِهام کردی مادر؟ ماکان گفت: نه مامان! آخه سر نداشت و بهجایش یک نوری شبیه به خورشید روی گردنش بود! نگاهش کردم و چیزی نگفتم؛ با خودم گفتم لابد یا خیالاتی شده یا از همان حرفهای کودکانه و شیطنتآمیز همیشگیاش میزند...
پدر ماکان زنگ زد و گفت بیائید برویم؛ سمت خانه راهی شدیم؛ همسرم داشت در را باز میکرد که ماکان باز هم به دو رفت تا سر کوچه و برگشت؛ داخل خانه که شدیم؛ گفت: مامان اون آقایی که سر نداشت رو دوباره دیدم! به روی خودم نیاوردم و گفتم باز خیالاتی شده؛ وارد خانه که شدیم فقط میخندید و شیطنت میکرد؛ بر خلاف هر شب که این ساعت در خواب هفتم بود انگار امشب از خواب خبری نبود. فقط میآمد من را محکم میبوسید و میبوئید و دور خانه میچرخید و محکم در آغوشم میپرید؛ خیلی خوشحال بود؛ شعف خاصی داشت؛ اصرار داشت امشب باید روی دست مامان بخوابم؛ اما فقط چند ساعتی خوابید...
روز واقعه:
صبح آن روز، صبح روز قیامت بود؛ صبح طلوع خورشید از جهنم ... اتفاقا بر خلاف هر صبح که مراسم بدرقه و یکِ به دو سر بیدار شدن و حاضر شدنش برای رفتن به مدرسه داشتیم زودتر از همیشه بیدار شد و بر خلاف همیشه که صبحانه نمیخورد صبحانه خورد و گفت: باز هم گرسنه هستم و لقمهای هم به مدرسه برد. همسرم گفت: این بچه یک چیزیاش است؛ گفتم: هیچچیزش نیست؛ ذوق تولدش را دارد. برعکس همیشه بارها رفت تا دم در که برود اما برگشت من را محکم بوئید و بوسید و در آغوشم گرفت و چندین بار خداحافظی کرد... نگاهی به رد اتوی روی لباس پسرک ریز و ظریفم که دیشب شسته و خشک کردهبودم انداختم؛ چه مرتب و زیبا و خوشپوش بود دردانهام؛ هر بار تمیز میرفت و تمیز هم برمیگشت؛ سفارش کردم امروز هم مراقب باشد زیاد شیطنت نکند آخر مراسم تولدش را باید برگزار میکردیم و نباید موها و صورتش را خاکی میکرد؛ آخر سر هم رفت و برایم بوسهای فرستاد تا دیر شد و به سرویس نرسید و برادرش او را با موتور به مدرسه رساند. کلافه شده بودم اما میخندیدم، با خودم میگفتم این بچه هر چقدر بزرگتر میشود شیرینتر میشود؛ چند سال دیگر وقتی سرباز و داماد میشود چگونه از او دل بکنم؟! فکر میکردم و میخندیدم و آرزو میکردم هرگز لحظهای از من دور نشود؛ ذوق ماکانم، من را هم بیخواب کردهبود؛ با شوق و ذوق رفتم دنبال رتق و فتق کارهای تولدش...
به انتظار ...
اول از همه غذای مورد علاقه ماکان را پخت، بعد تمام خانه را آذین بست و همسرش را فرستاد تا برای مراسم عصر خرید کند. خیلی برای امروز کار داشت بخاطر همین نه سراغ تلویزیون و فضای مجازی و تلفن همراه رفت و نه فکری به جز اتمام کارها و لحظه شماری برای بازگشت پسرش در سرش بود. ناگهان دلشورهای به دلش افتاد... پسرش برمیگشت دیگر؟! عجب بابا! خندهدار است! این چه سوالی است؟! چرا برنگردد؟ نگران چه باشد مثلا؟ مگر پسرش را فرستاده جنگ؟! پادگان نظامی که نرفتهاست دردانهاش! مثل هر روز ساعت یک و نیم ظهر برمیگردد و خانه را روی سرش میگذارد. دلش تب کرد و جگرش علو گرفت؛ صدا و تعداد ضربان قلبش شده بود مثل دور تند ماشین لباسشویی روشن روبهرویش که در حال خشک کردن لباسها بود که ناگهان صدایی او را از جا پراند... تلفن خانه زنگ خورد؛ گفتند بیائید ماکان را از مدرسه ببرید؛ پرسید: اتفاقی افتاده؟! گفتند: نه! ظاهرا جنگ شده و مدارس را تعطیل کردهاند؛ گفت: باشد پس راننده سرویس را میفرستم دنبال ماکان. به راننده زنگ زد و با خودش گفت: چیزی نشده که! جنگ به مردم عادی چه ارتباطی دارد؟! تازه داشته باشد هم! مدرسه ابتدایی شهرستان کوچک میناب را که نمیزنند؛ پادگانهای نظامی را میزنند و خانههای افراد خاص را! چه ساده و زود باور بود مادر ماکان... نفسی عمیق کشید و به خاطر آورد آرامش خیابان را و همسرش و خریدها که را با خیال راحت انجام داده بود و به خانه برگشته بود و بدون نگرانی مشغول کارش شد.
اون وقت لعنتی...
صدایی شبیه صدای مهیب انفجار خانه را لرزاند؛ دل مادر و پدر ماکان دریای شورابه شد؛ چرا انقدر بیقرار بود؟ مگر پسرش را به منطقه استراتژیک نظامی فرستادهاست؟! نه ... حتی فکرش هم محال است! خندهدار است!خندهدار نبود؛ گریهآور بود... خونگریهآور بود... دری از میناب به جهنم باز شدهبود... جهنمی که دقایقی پیش دری دیگر به آن از تهران باز شده بود... شیطان به دست خود،جان ِمردم ایران در کشوردوست را، کودکان کنار آبهای خلیج فارس را، جگر انسانیت و آزادگی در جهان را، آتش زدهبود... تلفن زنگ خورد... شماره مدرسه ماکان بود؛ گفتند بیائید خودتان ماکان را ببرید؛ پدر و مادر ماکان نصیری به مدرسه رفتند... در ترافیک نزدیک محل مدرسه گیر افتادند؛ از ماشین پیاده شدند و دوان دوان به سمت خیابان رسالت رفتند... به مدرسه رسیدند... رسیدند و فقط محکم بر سر کوبیدند و ضجه زدند... پدر ماکان در پاسخ به سوال لحظه اول چه دیدی؟ فقط چندین مرتبه یک کلمه را تکرار میکند: خرابی! خرابی! خرابی ... ویرانهای که آواری شد بر سر دنیایشان... بر سر یک میلیون آرزو... بر سر یک جشن تولد که میهمانی خون شد... ۲ موشک تاماهاوک آمریکایی هدیه تولد ماکان نصیری شد! ۲ موشک که شیطان از جهنم فرستاد تا آن آقای بیسر ِ شهید، ماکان و ۱۶۷ گل پرپر دیگر مینابی را با خود به بهشت ببرند...
آن آقای بی سر سپید پوش همین چند دقیقه پیش تهران بودند؛ حالا آمده بودند میناب... آمده بودند به استقبال ِ پیکرهای بی سر... پیکرهای بی تن... پیکرهای بی سر و بی تن حتی! ماکان نه سر داشت و نه تن... هیچ از او به یادگار نماند مگر یک پلیور آبی و یک کتانی چرکمُرد سفید... از ساعت ۱۱ و نیم پیش از ظهر روز سیاه و سرخ نهم اسفندماه ۱۴۰۴ که خانم و آقای نصیری به ویرانه شجره طیبه رسیدند تا ساعت ۲ و نیم بامداد روز دهم اسفندماه؛ همانجا ماندند و آنقدر گشتند تا شاید ردی... نشانی... تکه استخوانی، گوشتی، پوستی... چیزی از ماکان پیدا کنند اما دریغ... هیچ نمانده بود از پیکر نحیف و ظریف ِ همچون برگ گل ماکان ِ شهید...
گل من یک نشانی در بدن داشت...
پدر ماکان اشک میریزد و میگوید: پسرم یک نشان داشت و آن پوست پولکی او بود؛ هر روز و شب یا در سردخانه بودم برای شناسایی و یا در مدرسه برای پیدا کردن ردی، نشانی، تکه پوستی از پسرم... اما حتی ناخنی هم نبود...
تکه گوشتی که ماکان نبود
فکر میکردند این تکه گوشت شاید ماکان باشد! اما... نبود!
مادر ماکان اشک میریزد و میگوید:
شهدا همه همان روزهای اول تدفین شدند و برای ماکان هم یک مزار خالی به یادگار ماند... ماکان نصیری، دانشآموز هفت ساله مینابی، تنها شهید مفقودالاثر میان ۱۶۸ شهید مدرسه میناب، شناخته شد. مادر ماکان نصیری تا همین یک ماه پیش به دنبال او بود؛ حالا هم هر روز میرود در مدرسه و تا شب روی تکه سنگی از ویرانههای مدرسه شجره طیبه میناب مینشیند شاید پسرش برگردد. بررسیها با قطعیت نشان میدهد ماکان نصیری به شهادت رسیدهاست اما مادرش هنوز هم این را نمیپذیرد...
سخن ِ کلمهی (امید) با صاحبان چشمان آهوانی و مژههای شبگون ِ بهشتی
ماکان عزیزم! داغ تو اگرچه سخت و کشنده بود و نفس همه ما را به شماره انداخت؛ اما قلبهای سیاه و خفته در تاریکی جهل و ظلمت جهان را رنگ سپید پاشید و آنها را بیدار کرد. واقعه روز میلاد تو انسانهای در قفس جهل حبس شده را به بند آزادگی کشانید و تولدی دوباره برای انقلاب عدالت در جهان شد. ما نهال امید خواهیم کاشت؛ ما کهور میکاریم؛ ما ملت مبعوث، میراثدار خونهای جگرخونکُننده بسیاری هستیم؛ یقین بدان بر سر آنچه تو برایش به عرش رفتی؛ تا صبح قیامت محکم و استوار، مثل کهورهای جاندار و ریشه دوانِ میناب؛ خواهیم ماند...
08:30 - 24 خرداد 1405