نوجوانی که سیدالکریم برای تشییع به حرم دعوتش کرد
شهادت که سن و سال نمیشناسد. طرف مقابلت که جنایتکار باشد، از نوزاد ۳روزه تا سالخوردهٔ ۹۰ساله را قربانی میکند. این طرف هم البته سرزمین نجیبزادگانی است که از کودکی، مقاومت و ماندن بر سر آرمان و وطن را میآموزند. مثل شهید «امیرعباس عسکری» نوجوان ۱۶سالهای که ره صدساله را یکشبه پیمود.
گروه زندگی: شهادت که سن و سال نمیشناسد. طرف مقابلت که جنایتکار باشد و فاجعهٔ جزیرهٔ اپستین را در پرونده داشته باشد، از نوزاد ۳روزه تا سالخوردهٔ ۹۰ساله را قربانی میکند.این طرف هم البته سرزمین نجیبزادگانی است که از کودکی، مقاومت و ماندن بر سر آرمان و وطن را میآموزند. مثل شهید «امیرعباس عسکری» نوجوان ۱۶سالهای که ره صدساله را یکشبه پیمود...
این خانواده، خانوادهٔ ایثار است
شهید «امیرعباس عسکری» یک دانشآموز ۱۶ساله از اهالی باصفای شهرری بود. پدر و مادرش افرادی زحمتکش، مذهبی و انقلابی هستند. خانوادهٔ پدری و مادریاش هم افرادی متدین و پایبند به ارزشهای دینی و انقلابی هستند.پدربزرگ مادریاش فرماندهٔ گردان ۵ سلمان تیپ ۳ میثم لشکر ۶۳ خاتمالانبیا (ص) دفاع مقدس هشتساله بود که سال ۱۳۹۹ به خاطر عوارض شیمیایی از دنیا رفت. امیرعباس انس و علاقهٔ ویژهای به پدربزرگش داشت؛ همینطور هم نوهٔ محبوب این فرماندهٔ شهید بود.
او به غایت نجیب بود
امیرعباس اولین فرزند خانواده است و فقط یک برادر دارد. بین همسن و سالهایش و دوستان و بستگان معروف بود به نجابت. اطرافیانش شهادت میدهند که حریم محرم و نامحرم را بسیار رعایت میکرد.نجابت، وقار و ایمان در کنار اعتقاد عمیق به انقلاب، نظام و رهبر شهیدمان او را به نوجوانی شاخص تبدیل کرده بود. همهٔ آشنایان، اقوام و دوستان بر این نکته تأکید دارند که او نوجوانی بسیار مؤدب، متین و بااخلاق بوده است.امیرعباس و مادرش به شهید «سجاد زبرجدی» ارادت و علاقهٔ زیادی داشتند. هفتهای نبود که دستکم دو روزش را سر مزار او نروند. امیرعباس میگفت «من هر حاجتی دارم، میروم سر مزار شهید زبرجدی و از او میگیرم.» پاتوقش آنجا بود.
پاسداری قبل از پاسدار شدن
دوست داشت دیپلمش را بگیرد و بعد جذب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شود. مدام هم این موضوع را از داییاش پیگیری میکرد.اما امیرعباس آدمی نبود که تا آن موقع، دست از پاسداری از وطنش بردارد. در جریان جنگ ۱۲ روزه، چند بار با داییاش تماس گرفت و گفت «من میخوام بیام کمک کنم. چی کار کنم؟» در نهایت داییاش به او توصیه کرد که در ایستهای بازرسی خدمت کند.از همانجا خدمت داوطلبانهاش در ایستبازرسی بسیج را شروع کرد. اما این تمام خدمتش در بحبوحهٔ جنگ نبود. هر کاری که از دستش برمیآمد انجام میداد. اگر نقطهای مورد اصابت قرار میگرفت با دوستانش به آنجا میرفت برای کمک. مبالغی را هم جمعآوری میکرد و با کمک مادرش و خانمهای فامیل و محله برای خادمان امنیت و جهادگران، لقمه و غذا تدارک میدید.در اغتشاشات ۱۸ و ۱۹ دی ماه هم در قالب بسیج، برای دفاع از امنیت مردم در سطح شهر تهران حضور داشت.
صبح روز شهادت
ساعت ۱۱ صبح روز ۲۶ اسفند، امیرعباس نوجوان ما همراه پدرش در ایستبازرسی بسیج در چهارراه سرچشمه خیابان سیروس مشغول خدمترسانی بود که هدف حملهٔ راکتی رژیم صهیونیستی و آمریکای جنایتکار قرار میگیرد.او بر اثر اصابت ترکشهای فراوان به سینه و شکم در دم به شهادت میرسد و پدرش هم که در فاصلهٔ حدود ۱۰ متری او ایستاده بود، مجروح میشود.
امیرعباس خواب شهادتش را دیده بود
امیرعباس آرزو داشت شهید شود. این را همیشه به داییاش میگفت. سه روز قبل از شهادتش هم با داییاش تماس گرفت و گفت «خواب دیدم آقایی بسیار نورانی که عمامهٔ سبزی به سر داشت، سر من رو روی زانویش گذاشت و گفت “امیرعباس! داری میای پیش من. نترس. درد نداره.” و من از خواب پریدم. معنیش چیه؟»دایی که درگیر شرایط جنگی و مشغولیتهای مربوطهاش بود میگوید «انشاءالله هستی تا ظهور امام زمان (عج) رو درک کنی. خیره دایی. خواب خوبی بوده...»نمیدانست که این نوجوان نجیب، راهی را که او ۲۷ سال پیش به عشق شهادت قدم در آن گذاشته بود، یکشبه رفته و دارد به محضر سیدالشهدا میرسد...
تشییع امیرعباس روی دست خادمان حرم
در مراسم تشییع امیرعباس شهید، جمعیت عظیمی از افراد مذهبی و انقلابی و البته لوتیهای شهرری شرکت کردند؛ حتی خانمهایی که از کمحجابها و غیرمذهبیهای محله بودند، در بدرقهاش کم نگذاشتند.اما قسمت عجیب ماجرای تشییع شهید نوجوان، به شب قبل از خاکسپاری بازمیگردد. آقای «نیکپی»، سرپرست خادمان حرم حضرت عبدالعظیم علیهالسلام با دایی شهید عسکری تماس میگیرد و میگوید «امیرعباس را آوردهاند حرم...»دایی متعجب میشود. چون قرار بود روز بعد تشییع انجام شود، آن ساعت پیکر باید در معراج میبود. ضمن آنکه آن موقع شب، پیکر از معراج بیرون نمیرود. اصلاً بدون خانواده و پدر و مادر شهید، چطور پیکر را از معراج به حرم آورده بودند؟آقای نیکپی توضیح میدهد که «دو نوجوان بسیجی آمدند و گفتند رفقای امیرعباس هستند. جمعیت زیادی هم آمدند و زیر تابوت را گرفتند و بسیار باشکوه تشییع کردند.»دایی با معراج تماس میگیرد. مسئولان معراج میگویند «ما شهیدی برای بیرون بردن تحویل ندادهایم. اصلاً این موقع شب، ما پیکر تحویل نمیدهیم.»اما عکسهای تابوت امیرعباس شهید و شهید دیگری که آن شب در حرم سیدالکریم روی دستان قدرشناس مردم تشییع شد، در شبکههای اجتماعی دست به دست میشد.
سیدالکریم حق همسایگی را به جا آورد
ماجرا را از «سیدحسن رضوی» خادم حرم حضرت عبدالعظیم که شاهد ماجرا بوده، جویا میشویم. او روایت میکند که شب جمعهٔ دو هفته پیش (۶ فروردین ماه) بنا بود شهید «محمدحسین شمس» در حرم تشییع شود. ساعت ۲۰ بود که وقتی آمبولانس حامل پیکر رسید، خادمان آمبولانس دیگری را هم همانجا دیدند که البته کسی دور و برش نبود.سیدحسن به سراغ راننده میرود و اسم و رسم شهید را میپرسد. راننده اظهار بیاطلاعی میکند و نوجوان سیزده چهارده سالهای را نشان میدهد و میگوید «او همراه پیکر بود.»از نوجوان میپرسد «شما چه نسبتی با شهید داری؟» جواب میدهد «من رفیقش هستم. در ایستبازرسی بودیم که او شهید شد. داشتیم میبردیمش بهشت زهرا، دیدیم این شهید [شهید شمس] را دارند میآورند حرم، گفتیم شهید خودمان را هم بیاوریم.»سید میپرسید «از بستگانش کسی هست که او را تشییع کند؟» رفیق نوجوان که چفیه به گردن داشت گفت «هیچکس نیست. فقط ما دو نفریم.»خادم با خودش میگوید «حضرت سیدالکریم خواسته خادمانِ خودش، تشییع این نوجوان را انجام بدهند.» از رفیق امیرعباس کسب اجازه میکنند و تابوت را قبل از تابوت شهید شمس پیاده میکنند برای تشییع.
سیدحسن به خادمان میگوید «این شهید نه پدرش همراهش هست، نه مادرش. شما در تشییعش پدری و مادری کنید برایش...» صحرای محشری به پا شد که نگو و نپرس. طوری که تابوت را به سختی از میان جمعیت بیرون کشیدند و برای زیارت بردند.بعد از تشییع و نماز میت در صحن، پیکر را دوباره تحویل رفیق امیرعباس دادند.سیدحسن به او گفت «به مادر امیرعباس سلام برسان و بگو این شهید را خود سیدالکریم خرید و روی دست خادمانش تشییع کرد. حتماً سر و سرّی با حضرت داشته.» که رفیقش میگوید «امیرعباس همسایهٔ سیدالکریم بود...»#شهید_امیرعباس_عسکری#شهدای_نوجوان_شهرری#شهدای_جنگ_رمضان#حرم_حضرت_عبدالعظیم#تشییع_شهدای_رمضانمطالب مشابه را از صفحهٔ زندگی خبرگزاری فارس دنبال کنید. 10:35 - 15 فروردین 1405