چرا موهای سردار «پاسدار» حاجی‌زاده ناگهان سفید شد؟

دانشمند جوانی است که در سنگر نیروی هوافضای سپاه می‌جنگد. نام و نشانش را نپرسید که مثل خیلی از دانشمندان دیگر این مملکت ممکن است سوژهٔ ترور باشد. حالا هم این قرار ملاقات را فقط برای این پذیرفته که از رفقا و همکاران شهیدش تعریف کند؛ از رئیس شهیدش! سردار پاسدار «امیرعلی حاجی‌زاده».
گروه زندگی: دانشمند جوانی است که در سنگر نیروی هوافضای سپاه می‌جنگد. نام و نشانش را نپرسید که مثل خیلی از دانشمندان دیگر این مملکت ممکن است سوژهٔ ترور باشد. البته اگر تا الان قاتلان بالفطره اسمش را در لیست ترورشان جا نداده باشند.حالا هم قرار نیست از خودش بگوید. این قرار ملاقات را فقط برای این پذیرفته که از رفقا و همکاران شهیدش تعریف کند؛ و اول، از رئیس شهیدش! سردار «امیرعلی حاجی‌زاده»؛ «پاسدار» قهرمانی که نمونه‌اش کم پیدا می‌شود...

من به سرچشمهٔ خورشید نه خود بردم راه...

جوان کم‌تجربه‌ای بود که دست تقدیر و البته دانش و علاقه‌اش، او را به مجموعهٔ هوافضا کشاند. پتانسیل بسیار بالایی داشت. در خوب قسمتی هم قرار گرفت. جایی که از لحاظ علمی بسیار غنی بود. کاملاً علم‌محور، مثل دانشگاه.از اولین ملاقاتش با سردار حاجی‌زاده آنچنان خاطرهٔ خوشایندی دارد که ذوق آن دیدار در صدایش دوباره جان می‌گیرد. بسیار گرم و صمیمی تحویلش گرفته بود و روحیات جوانانه‌اش را درک کرده بود.رفتار سردار را که از نزدیک دید با خودش گفت «فردی که در رأس هرم کاری‌ام قرار دارد، با من در جایگاه یک نیروی خیلی خیلی پایین در این مجموعه، این طور گرم می‌گیرد و درکم می‌کند.»البته آن روزها هنوز موها و محاسن حاجی‌زادهٔ شهید ما مشکی بود...

میدان هوافضا جان می‌دهد برای مو سپید کردن

حاجی‌زاده‌ای که این نخبهٔ جوان هوافضا برایم توصیف می‌کند، همان پاسدار نخبه‌ای است که خودش هم از جوانی پا به عرصهٔ موشکی گذاشت. برای همین باور داشت که باید به جوانانی که پتانسیل کار را دارند، میدان داد.یکی از دغدغه‌هایش این بود که دغدغه‌های نیروهایش را پیگیری و رفع کند. مثلاً در مسئلهٔ مسکن آنها طوری قدم پیش گذاشت و تمام تلاشش را به کار گرفت و ماجرا را به نتیجه رساند که امروز همان نیروها ممنون و دعاگویش هستند.اصلاً حاجی فارغ از تخصصش در هوافضا، یک مدیر قوی و حرفه‌ای بود. آدمی بود که نیروهایش می‌توانستند با خیال راحت رویش حساب باز کنند. درکشان می‌کرد و دغدغه‌شان را داشت. همان‌قدر که در کار دغدغه داشت و دقیق بود.

سردار بود و هوش سرشارش

حاجی به شدت باهوش بود. این اصلاً از ویژگی‌های شخصیتی‌اش بود. خاطرهٔ این دانشمند جوان از هوش و دقت سرشار سردار، به زمانی برمی‌گردد که حاجی‌زاده برای بازدید به محل کار آنها رفت. در آن بازدید ایرادی را در کارشان کشف کرد و برایشان توضیح داد.وقتی سردار رفت، همهٔ نیروهای آن مجموعه که با آن سازوکار ایراددار کار می‌کردند، با هم به بحث و تبادل نظر نشستند. همگی متفق‌القول بودند که «دم حاجی گرم! عجب دقتی داره!»ماجرای کوچکی نبود. آنها چند نخبهٔ متخصص بودند که چند وقتی بود با آن سازوکار کار می‌کردند، اما آن ایراد به چشم‌شان نیامده بود. ولی سردار حاجی‌زاده در نگاه اول تشخیصش داد.

جوانان پیش حافظهٔ حاجی لُنگ می‌انداختند

نخبه‌های جوان بلافاصله بعد از آن بازدید سردار، سازوکار ایراددارشان را اصلاح کردند. حدود یک سال و نیم بعد، شهید حاجی‌زاده دوباره برای بازدید به آن مجموعه رفت. به محض اینکه درِ اتاقی را دید که آن ایراد آنجا بود، پرسید «مسئله‌ای رو که اون دفعه گفتم اصلاح کردید؟» با وجود آن همه دغدغه و مسائل کاری، مسئلهٔ یک سال و نیم پیش را که فراموش نکرده بود، هیچ؛ حتی درِ اتاقی را که ایراد در آن بود هم می‌شناخت.همیشه هوش و دقتش به چشم همکارانش می‌آمد و آنهایی را که کمتر او را می‌دیدند و می‌شناختند شگفت‌زده می‌کرد. برای همکاران نزدیک که دیگر عادی شده بود...

وقتی حاجی‌زاده آبرویش را با خدا معامله کرد

روز عید است، اما امروز که روز «پاسدار» است اگر نگوییم، کِی بگوییم؟ می‌گذارم سررشتهٔ خاطرات دانشمند جوان هوافضا که محجوب و سربه‌زیر روبه‌رویم نشسته، برسد به آن خاطره‌ای که برایش غم‌انگیز و دردناک است. او هم تقویم را برمی‌دارد و ما را می‌برد به زمان سقوط هواپیمای اوکراینی.اوج مظلومیت را همان روزها در صحبت‌های سردار می‌دید. از پشت پرده‌ها و مسائل فنی می‌گذرد تا گفت‌وگویمان غیرقابل انتشار نشود. دردی را که از آن روزها هنوز قلبش را خراش می‌دهد خلاصه‌وار به زبان می‌آورد «واقعاً نمی‌شود گفت نیروی هوافضا مقصر بود. اما دیدیم که ایشان چطور سپر بلای خیلی از مسائل شدند.»لحظه‌ای که حاجی در آن ویدیوی تاریخی، داوطلبانه در پیشگاه ملت ایستاد، دست بر گردن گذاشت و گفت «ما گردن‌مان از مو باریک‌تر است» و به این ترتیب، گناه نکرده را گردن گرفت، مظلومیت سردار، نخبهٔ راوی ما را در هم شسکت. انگار بلای عظیمی بر سر پدر خودش نازل شده باشد، در همان آن، از شدت غصه در خودش فرو ریخت.

حاجی‌زاده را همان موقع خدا خرید

روایت‌هایی که جسته و گریخته از نزدیکان سردار گرفته‌ام می‌گویند حاجی را خدا همان‌جا ویژه خرید. بعد از آن ماجرا بود که موها و محاسن سردار با سرعت بسیار زیادی شروع کرد به سفید شدن.اگر عکس‌های شهید حاجی‌زاده را ببینید و بر اساس تاریخ با هم مقایسه کنید، متوجه می‌شوید که محاسن و موهای سر ایشان چطور ناگهانی و به سرعت سفید شد.و نخبهٔ جوان ما از نزدیک می‌دید که در تمام اتفاقاتی که از سر ایرانمان گذشت، از ترور حاج‌قاسم و مسائل بعدش تا اتک‌هایی که رژیم جنایتکار صهیونیستی به ما زد، از حرص و جوش مداوم تا پیگیری کارهای بی‌پایان و مسئولیت سنگین در نیروی هوافضای سپاه، فشار کاری چقدر روی حاجی زیاد بود.اثر همهٔ این فشارها و سختی‌ها هم در چهرهٔ سردار کاملاً نمایان بود و به چشم همه می‌آمد.

حاجی‌زاده نیروهایش را با قلبش مدیریت می‌کرد

جلسات طولانی تا دیروقت، بازدیدهای متعدد از شرق تهران به غرب تهران و از شمال تهران به جنوب تهران، همهٔ این‌ها فشار کاری بود که بر سردار شهید و زندگی شخصی‌اش وارد می‌شد.با تمام این اوصاف، هیچ‌وقت با نیروهایش با حالت «از سر باز کردن» برخورد نمی‌کرد. حتی در اوج دل‌مشغولی‌ها و دغدغه‌های کاری، با آنها سرسنگین نمی‌شد.مثل آن روز که دانشمند جوان ما در یک کار عملیاتی با سردار هم‌مسیر شد. کار بسیار جدی و مهمی بود. طوری که حاضران کاملاً انتظارش را داشتند که حاجی‌زاده آن‌قدر فکرش درگیر آن کار باشد که هیچ‌کدامشان را تحویل نگیرد. ولی این طور نشد.سردار با همان مهربانی و فروتنی همیشگی، بسیار خاکی و صمیمی، با طمأنینهٔ بیشتر از همیشه، به سراغ نیروها رفت و با تمام آنها خوش و بش کرد و «خدا قوت» گفت.ظرفیت و دغدغهٔ سردار برای کار سر به دریا داشت. وظیفهٔ مهمی که بر دوش می‌کشید، روز و شبش را به هم می‌دوخت، و این را همکارانش و همین نخبه‌های جوان از نزدیک می‌دیدند و بیشتر انگیزه می‌گرفتند.انگیزه‌ای که با شهادت این «پاسدار» رشید ایران دوچندان شد...#خاطرات_شهید_حاجی_زاده#امیرعلی_حاجی_زاده#نیروی_هوافضای_سپاه#دانشمندان_موشکی_ایران#شهدای_جنگ_12روزهمطالب مشابه را از صفحهٔ زندگی خبرگزاری فارس دنبال کنید.
08:20 - 3 بهمن 1404

0 بازدید