راز پرچم‌های سرخی که زودتر از صاحبشان به قم رسیدند

وقتی از دلیل انتخاب پرچم سرخ می‌پرسم، نگاهش برای لحظه‌ای روی ضریح می‌ایستد. سرخ، رنگ خونخواهی است.
به گزارش فارس، دمِ غروب بود. همان ساعتی که آفتاب آرام‌آرام از آسمان قم خداحافظی می‌کند و نور طلایی‌اش آخرین بوسه را بر گنبد حضرت معصومه(س) می‌زند. پرچم‌های سرخ با تصویر رهبر شهید میان جمعیت موج می‌زند.قم این روزها میزبانی از رهبر شهید انقلاب را انتظار می کشد میزبانی که هیچ‌کس دلش نمی‌خواست به این شکل رقم بخورد. در رویای مردم این شهر قرار بود دوباره قدم‌های استوارش در این شهر طنین بیندازد اما حالا قرار است پیکری بیاید که سال‌ها تکیه‌گاه یک ملت بود.از ورودی حرم که عبور می‌کنم پیش از هر چیز، رنگ سرخ نگاهم را می‌رباید. پرچم‌های سرخی که تصویر رهبر شهید بر آن‌ها نقش بسته، میان جمعیت موج می‌زنند.گویی لاله‌هایی روییده‌اند که هر کدام در دست زائری جا خوش کرده‌اند. پیرزن و دختر نوجوان، مادر جوان و بانوی میانسال، فرقی نمی‌کند؛ هرکس این پرچم را جور خاص خودش در آغوش گرفته است.یکی آن را روی شانه انداخته، دیگری به سینه چسبانده و زنی دیگر پرچم را رو به گنبد گرفته و زیر لب چیزی زمزمه می‌کند. شاید سلام، شاید عهد، شاید وداع و آه از این وداع.هرچه زمان می‌گذرد تعداد این پرچم‌ها بیشتر می‌شود انگار قرار گذاشته‌اند پیش از آنکه صاحب تصویرشان به قم برسد خودشان را به حرم برسانند.
در میان جمعیت، بانوی جوانی نگاهم را به خود جلب می‌کند. پرچم را با هر دو دست گرفته و آرام با احترام، میان زائران قدم برمی‌دارد؛ آن‌قدر آرام که انگار نمی‌خواهد حتی چین‌های پرچم به هم بخورد.نامش فائزه است. هنوز لبه‌های پرچم از تاخوردگی اولیه بیرون نیامده. معلوم است که تازه خریده شده است.دستش را روی تصویر رهبر شهید می‌کشد و می‌گوید: همین چند دقیقه پیش خریدمش مستقیم آوردم حرم تا به ضریح حضرت معصومه(س) متبرکش کنم. دلم می‌خواست اولین جایی که این پرچم می‌آید کنار کریمه اهل‌بیت باشد.وقتی از دلیل انتخاب پرچم سرخ می‌پرسم، نگاهش برای لحظه‌ای روی ضریح می‌ایستد. سرخ، رنگ خونخواهی است.بعد انگار چیزی در دلش می‌شکند. برای آقا هیچ کاری نکردم. هزار بار گفته بودیم جان‌فدایش هستیم اما وقت جان‌فدا شدن که رسید، سهم ما فقط همین دلتنگی شد.جمله نیمه‌تمام می‌ماند. لب‌هایش را روی هم فشار می‌دهد تا بغضش نشکند اما اشک زودتر از او تصمیمش را گرفته است. قطره‌ای آرام از گوشه چشمش پایین می‌آید.چند ثانیه سکوت می‌کند سکوتی که از هر پاسخی بلندتر است.بعد ادامه می‌دهد: حالا که قسمت نشد برای خود آقا کاری کنیم، میزبان عزادارانش بودن هم برایمان افتخار است. هرچند تصورش قلب آدم را آتش می‌زند.
در همان لحظه، زائران دیگری با پرچم‌های سرخ وارد صحن می‌شوند. بعضی‌ها مستقیم سمت ضریح می‌روند، بعضی پرچم را به شبکه‌های ضریح می‌رسانند و با چشمانی خیس، دست بر آن می‌کشند انگار می‌خواهند این پارچه را به ضریح گره بزنند تا بوی حرم را با خودش به مراسم تشییع ببرد.از فائزه می‌پرسم روز تشییع به یاد چه کسی قدم برخواهد داشت. بی‌درنگ پاسخ می‌دهد: به نیابت از همه کسانی که دلشان می‌خواست باشند و نیستند.مکث می‌کند و بغضش دوباره بالا می‌آید. اما بیشتر از همه به نیابت از رهبر عزیزمان آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای که از حضور در مراسم عزیزانش محروم است.دیگر چیزی نمی‌گوید و سرش را پایین می‌اندازد اشک‌هایش روی پرچم سرخ می‌چکد.آخرین سؤال را می‌پرسم این‌که صد سال دیگر، تاریخ او را چگونه خواهد شناخت؟ این بار، صدایش محکم می‌شود. سرباز مخلص و مقتدر اسلام و امام زمان.از او فاصله می‌گیرم، اما پرچم‌های سرخ همچنان مقابلم قد می‌کشند. صحن، لحظه به لحظه سرخ‌تر می‌شود. در نزدیکی ضریح، دختر جوانی ایستاده است؛ پرچمش را محکم روی سینه نگه داشته و چشم از ضریح برنمی‌دارد.
چند بار صدایش می‌کنم تا متوجه حضورم شود. نامش زهراست.وقتی از معنای پرچمش می‌پرسم، بی‌درنگ پاسخ می‌دهد:خونخواهی. من هم یکی از خونخواهانم.آن‌قدر قاطع می‌گوید که انگار سال‌هاست این جمله را در دلش زندگی کرده است.از او درباره روزهای آینده می‌پرسم روزهایی که قم میزبان رهبر شهید خواهد شد. نگاهش آرام از ضریح جدا می‌شود."خیلی سنگینه. اینکه آقا به شهرمون بیان اما نه خودشون فقط پیکرشون"صدایش در آخرین واژه‌ها می‌شکند. برای اینکه حال و هوایش عوض شود، می‌پرسم اگر قرار باشد هدیه‌ای به نیابت از رهبر شهید تقدیم کند، چه خواهد بود؟لبخندی محو روی صورتش می‌نشیند. تمام قدم‌های پیاده‌روی اربعین امسال را به نیت ایشان برمی‌دارم. بجای تمام سال‌هایی که بخاطر من و ما از آن محروم بود.در همین هنگام، صدای قرآن فضای حرم را پر می‌کند. چند زن پرچم‌هایشان را بالا می‌برند و به سمت صحن‌های مختلف حرکت می‌کنند.
آخرین سوال را آهسته می‌پرسم جوری انگار خودم هم از جوابش می‌ترسم. اگر فقط یک دقیقه فرصت آخرین دیدار با پیکر آقا را داشته باشی چه می‌گویی؟لب‌های زهرا می‌لرزد چشم‌هایش پر می‌شود صورتش را برمی‌گرداند تا اشکش را نبینم اما نمی‌شود اشک‌ها یکی پس از دیگری روی گونه‌هایش می‌غلتند.چند لحظه فقط گریه می‌کند بعد، با صدایی که به زحمت شنیده می‌شود، می‌گوید: کاش نمی‌رفتی. کاش تنهامون نمی‌ذاشتی. می‌دانم شهادت، برازنده یک عمر مجاهدت مخلصانه و مظلومانه شما بود اما دنیا بعد از شما خالی از ارزش شده است.دیگر حرفی برای گفتن نمی‌ماند نه برای او نه برای من نه برای این صحن که حالا پر از پرچم‌های سرخی است که مدام روی شانه صاحبان‌شان این سو و آن سو می‌روند.از او فقط یک سوال دیگر می‌پرسم. دوست داری تاریخ آقا را با چه نامی به یاد بیاورد دستش را روی پرچمش می‌گذارد. نگاهش را به ضریح می‌دوزد و آرام می‌گوید: ابرمرد ایران. همان که تا آخر، پای کار وطن ایستاد.
شب، آرام‌آرام روی صحن می‌نشیند. چراغ‌های حرم روشن‌تر می‌شوند. با خودم فکر می‌کنم شاید این پرچم‌ها هر کدامشان نامه‌ای نانوشته باشند برای مردی که چند روز دیگر، برای آخرین بار، مهمان قم خواهد شد.نامه‌هایی که جوهرشان اشک است مُهرشان دلتنگی و متنشان فقط یک جمله؛ ما بر آن عهد که بستیم تا روز رجعت هستیم.#رهبر_شهید #بدرقه_آقای_شهید_ایران #یا_لثارات_الخامنه‌ای #یالثارات_الحسین
10:54 - 14 تیر 1405
فرهنگ
حماسه و مقاومت
خوزستان

4 بازنشر6 واکنش
14٫9k بازدید