ناگفتههایی از زندگی دختر شهید رهبر شهید انقلاب
«چند مدل غذا برای مهمان درست نمیکرد. میوههای نوبرانه گران نمیخرید. صبر میکرد وقتی همه توانستند بخرند میخریدیم. اوراق امتحانی را دو بار صحیح میکرد تا حقالناس گردنش نباشد. از میوه درختهای داخل بیت که میآوردند نمیخورد تا پولش را حساب کنیم. اهل نماز شب و نمازهای مستحبی بود...» اینها خصوصیات دختر شهید رهبر شهید است که همسرش تند تند پشت هم ردیف میکند تا بگوید چرا بشری خانم «بشری خانم» شد.
گروه زنان: «حدود الهی را رعایت میکرد. اهلحلال و حرام بود. هرگز دروغ نمیگفت. اهل غیبت نبود. بدگویی نمیکرد. اگر درد دلی میکرد اسم شخص را نمیگفت. در موازین شرعی حساسیت داشت. به اسراف حساس بود. ما از غذا و خوراکی دورریز نداشتیم . اهل عوضکردن تندتند وسایل نبود.» حجتالاسلام محمدی گلپایگانی از زنی میگفت که سالها در کنار او زندگی کرده بود؛ از انتخابهای کوچک و بزرگی که شاید در ظاهر ساده بودند، اما سبک زندگی او را میساختند.دوشنبه بعدازظهر، مسجد دانشگاه صنعتی شریف میزبان کسانی بود که آمده بودند از دختری بشنوند که حالا روایت زندگیاش، از خانهای که در آن قرآن و نماز و خانواده محور بود تا سالهای سکوت و خدمت در کنار پدر، آرامآرام میان حاضران دستبهدست میشد: «سیده بشری حسینی خامنهای» دختر شهید رهبر شهیدمان. بانویی که در کنار «زهرای کوچک ایران»، دختر خردسالش، برای همیشه در روایت این روزها ماندگار شد.حجتالاسلام محمدی گلپایگانی از بشری حسینی خامنهای اینگونه گفت: چند مدل غذا برای مهمان درست نمیکرد. میوههای نوبرانه گران نمیخرید. صبر میکرد وقتی همه توانستند بخرند میخریدیم. حقالناس را مهم میدانست. در تصحیح اوراق امتحانی دقت داشت و دو بار صحیح میکرد تا حقالناس به گردنش نباشد. از میوه درختهای داخل بیت که میآوردند نمیخورد تا وزن کنیم و پولش را حساب کنیم. اهل نماز شب و نمازهای مستحبی بود.
به دوستش گفته بود اگر میخواهی خدا به شما نگاه کند نماز شب بخوان. خیلی در طول سال روزه مستحبی میگرفت. فضای خانه را فضای مذهبی میکرد. اعمال مناسبتها را بلد بود. از چند روز قبل از مناسبتها در خانه تذکر میداد که فلان عمل را دارد. در شهادتها و ولادتها زیارت آن معصوم را میخواند. فضای خانه را هم تغییر میداد. در محرم و صفر پرچم و سیاهی و کتیبه در خانه میزد.به تربیت دینی فرزندانش بسیار حساس بود و توجه داشت. ماه رجب و شعبان و رمضان عبادتش مضاعف میشد. موقع تمامشدن ماه رمضان از رفتنش ناراحت میشد. نسبت به قرآن انس خیلی زیادی داشت بهطوری که آقا به فرزندان ما میگفتند مثل مادرتان قران بخوانید. در ماه رمضان سه دور قران را ختم میکرد. روز شهادتش نزدیک ختم اولش بود.کمتر آیهای بود که ادامهاش را نتواند بگوید. بعضی سورهها را حفظ بود. وقتی بحث قرانی در خانه ما شکل میگرفت مخاطب حضرت آقا بشری خانم میشد. وقت دعا و قران با حضور قلب بود. معانی قران را متوجه میشد. کتابهایی که به ایشان هدیه میدادند بیشتر کتابهای تفسیر بود. دوستانش علاقه به قرآنش را میدانستند. به صلوات خیلی علاقهمند بود. به یکی از دوستانش گفته بود من اگر نبودم روزی یک تسبیح از طرف من صلوات بفرست. اهمیت و اولویتش خانواده بود. بسیار باهوش و بااستعداد بود.بهترین موقعیت را میتوانست داشته باشد ولی اکتفا کرده بود به یک تدریس مختصر در مدرسه که با وجود بچهها کمتر شد و بهخاطر زهرا قطع شده بود.یکی از بهترین رتبههای کنکور سراسری را آورده بود ولی بهخاطر زندگی ما که در شهر قم بود انتخاب اولش را نزد و دانشگاه قم را اولویت داد. و هیچوقت هم بابت این موضوع ناراحتی نکرد. هیچوقت از نظر مالی روی درآمد بنده حساسیتی نداشت.
سازگار و اهل مدارا بود. عقلانیت زیادی داشت و زوجهای جوان را به زندگیکردن و ساختن دعوت میکرد. در خانه اهل کار و زحمت بود. ۱۱ سال آخر در منزل آقا زندگی میکردیم. از خودگذشتگیاش خیلی زیاد بود. در ۱۱ سال اخیر بهخاطر آقا همه چیز را کنار گذاشت. به ادبیات مسلط بود. تدریس را فوقالعاده دوست داشت ولی به معنای واقعی کلمه خودش را وقف پدر و مادرش کرد. آقا همیشه تحسینش میکردند و برایش دلسوزی میکردند و میگفتند: «چقدر تو زحمت میکشی». میگفت: «نه من کاری نمیکنم.» بیادعا بود. امکان نداشت جایی خودش را (با نسبت دختر رهبر انقلاب) معرفی کند. در حرم امام رضا خادم کفشداری بود. بااخلاص بود.نداشتن تلفن همراه را آسان پذیرفت. اینکه دیگر نمیتوانست دیدارهای دوستانهاش را داشته باشد ناراحتش نکرد. آقا را تنها نمیگذاشت.رسیدگی مادرانه داشت نسبت به آقا. به معنای واقعی کلمه ام ابیها بود. جز بهخاطر ضرورت از خانه خارج نمیشد مگر اینکه هماهنگ میکرد خواهرشان بیاید پیش آقا که آقا تنها نباشند. این سبک زندگی پاداشی جز شهادت نداشت.حتی زهرا هم پاداش خدمات خالصانه و بی توقعش بود. از طرف آقا هم یک علاقه فوقالعاده ای نسبت به بشری خانم وجود داشت.سر سفره تا بشری خانم نمیآمد غذا را شروع نمیکردند. دوست داشتند بشری غذا را برایشان بکشد. البته واقعاً همه فرزندان آقا خوب بودند. آقا به دعای ۲۵ صحیفه سجادیه برای خوب شدن فرزندانشان التزام داشتند. خدا هم دعایشان را مستجاب کرده بود.»
«من اصلاً نمیدونستم آقا دختر داشتن»اما روایت بشری خانم فقط در سخنان همسرش خلاصه نشد. در میان حاضران، زنانی بودند که شاید تا پیشازاین مراسم، حتی نام او را نشنیده بودند؛ اما حالا آمده بودند تا از زندگیاش چیزی بیاموزند.خانم جوانی همراه پسر پنجسالهاش، از یکی از جنوبیترین محلههای تهران خود را به دانشگاه شریف رسانده بود. خبر مراسم را در یکی از گروههای فامیلی دیده بود. مفاتیح جلویش باز بود و با تسبیح، صد سلام و صد لعن زیارت عاشورا را میخواند.گفت: «من اصلاً نمیدونستم آقا دختر داشتن. از روزی که فهمیدم دخترشون با خودشون شهید شدن، یه ارادتی توی دلم بهشون پیدا کردم.»بغض همنشین کلماتش شد و ادامه داد: «من شنیدم بشری خانم زیارت عاشورا رو با صد سلام و صد لعن میخوندن، منم هر روز به نیابتشون میخونم. به این امید که برای عاقبتبهخیری پسرم دعا کنن.» شاید همین چند جمله، تصویری متفاوت از نسبت مردم با یک شخصیت را نشان میداد؛ زنی که برای بخشی از حاضران، تا پیش از شهادتش ناشناخته بود، اما حالا از خلال روایت زندگیاش، به الگویی برای یک مادر جوان تبدیل شده بود. قاب کوچکی که میزبان دخترها شده بوددر گوشهای دیگر از مراسم، قاب عکس زهرای کوچک ایران قرار داشت؛ دختر خردسالی که همراه مادرش به شهادت رسید.پروانههای سبز و سفید و قرمز، بالای سر قاب عکس زهرا کوچولو در حال پرواز بودند. انگار زهرای شهید از توی قاب چشمش به داخل حسینیهٔ کودک بود و با لبخند شیرینش شده بود میزبان مهمانان کوچک حاضر در حسینیه.دخترها قبل از ورود کمی مکث کردند و چند لحظهای کنار قاب ایستادند. نزدیکشان شدم. «بهبه! چه دخترهای قشنگی.» با معصومیتی که در چهرهٔ دخترانهشان نشسته بود، زیر لب تشکر کردند.
قبل از اینکه داخل حسینیه بشوند، گفتم: «میدونید امروز چه مراسمیه؟» هر دو مهربانانه به قاب عکس نگاه کردند. «مراسم زهرا کوچولو، نور چشمِ عزیز آقا و مامان مهربونشون، بشری خانم.» و شاید این، سادهترین تصویر از آن بعدازظهر متفاوت در دانشگاه شریف بود؛ قاب کوچکی از یک مادر و دختر شهید، چند پروانه کاغذی، دخترکانی که چند لحظهای ایستادند و نگاه کردند و بزرگترهایی که آمده بودند از زندگی زنی بشنوند که به روایت همسرش، میتوانست راههای دیگری را انتخاب کند، اما خانواده را انتخاب کرد؛ میتوانست بیشتر بماند، اما بیشتر بخشید؛ میتوانست از خود بگوید، اما ترجیح داد بیادعا بماند.روایت آیتالله محمدی گلپایگانی از بشری خانم، روایت مجموعهای از همین انتخابهای آرام بود؛ از قناعت در زندگی و حساسیت نسبت به حقالناس تا انس با قرآن، نماز شب، تربیت دینی فرزندان، مدارا با همسر و در نهایت، سالهایی که به گفته او، «به معنای واقعی کلمه خودش رو وقف پدر و مادرش کرد.» حالا، چند ماه پس از شهادت، نام بشری خانم در مسجد دانشگاه شریف نه فقط بهعنوان دختر رهبر شهید و همسر شهید آیتالله گلپایگانی، بلکه بهعنوان زنی روایت شد که زندگیاش را میتوان از روی همین جزئیات کوچک شناخت؛ زنی که به گفته همسرش، در سکوت و بیادعایی، خانواده را برگزید و خدمت کرد و آنقدر آرام زندگی کرد که شاید بسیاری او را نمیدیدند؛ اما حالا، روایت زندگیاش دیده و شنیده میشود.روایتی که برای دختران حاضر در آن مراسم، شاید از قاب عکس زهرا کوچولو شروع شد؛ و برای مادر جوانی که زیارت عاشورا را به نیابت از بشری خانم میخواند، به دعایی برای عاقبتبهخیری پسر پنجسالهاش رسید.
شاید بشری خانم، حالا در همین روایتها، به خانهها آمده است؛ اما نه به عنوان چهرهای شناختهشده، بلکه به عنوان الگویی که زندگیاش، بیش از هر سخن دیگری، از انتخابهایش سخن میگوید.
00:07 - 3 شهریور 1405