شنبه، مصلای تهران؛ «عزیزم میشود نروی؟»
بدرقه رهبر شهیدمان، فقط در مصلی اتفاق نمیافتد؛ از همان لحظهای آغاز میشود که بانوان نیت بیرون آمدن از خانه را دارند. از واگنهای مترو، از اتوبوسهای بینشهری، از آغوش مادرها، از ذکرهایی که آرام زیر لب زمزمه میشد و از اشکهایی که هنوز به چشم نرسیده بود.
گروه زنان: اولین قابم، مترو است. صدیقه میگفت که روبهرویش زنهایی نشسته بودند با هر سن و هر پوشش؛ اما همه زیر لب ذکر میگفتند. خودش هم در دل زمزمه میکرد: «خدایا این قدمهای کوچک را از ما قبول میکنی؟»
ایستگاه شهید همت که رسید، واگن ناگهان پر شد. مقصد همه یکی بود؛ مصلی.هنوز داخل مصلی نیامده بودند که شعارها خودجوش آغاز شد؛ «مرگ بر آمریکا». میان جمع، چند دختر نسل Z که از اصفهان آمده بودند، زیر آفتابی که هنوز داغ نشده بود پرچمی را در دست گرفته بودند. وقتی از آنها پرسید چرا جلوتر نمیروید، گفتند: «تا دوشنبه همینجا میایستیم و نگهش میداریم.»
کمی آنطرفتر، مادری از سیرجان، همراه همسر و دو فرزند خردسالش، خودش را به مراسم رسانده بود. پدر جلوتر بود تا دخترش در شلوغی آرام بخوابد. گرمای ظهر بود، صفهای بازرسی بود، بساط فروش پرچم و گردنبند و یادگاریها هم برپا بود؛ اما هیچکدام مقصد مردم را تغییر نمیداد.
از دل شب مصلی مریم، همراه همه فرزندانش، از شب قبل پشت در مصلی مانده بود. از موکبهایی میگوید که آب و غذا کم نمیآوردند، از مهپاشهایی که گرمای هوا را میشکستند و از بچههایی که میان استراحت و بازی، بیآنکه بدانند، در حال وداع با رهبرشان بودند.کنار او، مادر دیگری نشسته بود؛ مادری با پنج فرزند، مثل خودش. پنجمین فرزند هر دو، همسن بودند و در خواب شیرین کودکانه، این شب همراهی با رهبرشان را میگذراندند.او میگفت: «بچههای کوچک زیاد بودند؛ از آنهایی که تازه راه رفتن یاد گرفته بودند تا آنهایی که با زبان کودکانهشان، میان اشک و بغض بزرگترها، لبخند میآوردند.»
اما شاید کوتاهترین روایت، جانسوزترین آنها باشد. مهدیه کنارم بود. روبهروی یکی از تصاویر بزرگ رهبر شهید که در حیاط مصلی نصب بود ایستاد. نه سخنرانی میکرد، نه گریه بلند. فقط آرام و اشک ریزان زیر لب میگفت: «عزیز دلم... میشود نروی؟ قرار نبود ما این روزها زنده باشیم...» و سکوت.
از حافظه مردم آغاز میشود؛ از سالها پیش زیر آفتاب داغ مصلی، ناگهان به یاد روزی افتاده بود که رهبر، وسط سخنرانی، نگران خیس شدن مردم زیر باران شد و گفت: «برای من ناگوار است که شما زیر باران باشید.»حالا، در آفتاب تیرماه، انگار همان صدا دوباره در گوشش میپیچید: «برای من ناگوار است که برای دیدن من اینهمه اذیت میشوید...»و پاسخ مردم، همان پاسخ همیشگی بود؛ این بار نه با شعار، که با ایستادن. با ساعتها انتظار. با قدمهایی که از سراسر ایران به یک مقصد ختم میشد.
زنها، این بار هم مثل همیشه، فقط در مراسم حضور نداشتند؛ آنها حافظه عاطفی این بدرقه بودند. از ذکرهای آرام واگن مترو تا لالایی مادرانه، از اشکهای بیصدا تا نجوای «عزیز دلم»، این وداع را زنانه نوشتند؛ روایتی که شاید سالها بعد، تاریخ برای فهم حال و هوای آن روزها، بیش از هر تصویر دیگری، به همین صداهای آرام رجوع کند.صدای سرود میآید، سرود جمهوری اسلامی ایران عزیزم. و سلام بر سالار شهیدان حضرت اباعبدالله علیهالسلام. اما این صدا داغمان را تازه کرد. این صدا، صدایی است که دیگر در میانمان نیست و فقط صدایش ماندگار است. پردهها پایین رفت و تابوتهای پرچمپیچ نمایان شدند..حرف مهدیه را تکرار میکنم: «عزیز دلم... میشود نروی؟»
13:38 - 13 تیر 1405