آقایی برای شنیدن بانوان
قرار نبود این متن روزی نوشته شود؛ قرار نبود خاطره دیدارها، جای خود را به روایت یک بدرقه ابدی بدهد. اما امروز، میان ازدحام اشک و سکوت، تنها حسرتی مانده است که هیچگاه پایان نخواهد یافت.
گروه زنان: خبر که رسید، انگار چیزی در دلم روشن شد. بعد از سالها قرار بود دیدار با بانوان دوباره برگزار شود. مدتها بود جای چنین جلسهای خالی بود؛ جلسهای که زنها، نه موضوع سخنرانی، بلکه صاحبان مجلس باشند. از روز میلاد حضرت مادر سلامالله علیها توقع داشتیم، اما خودشان گفته بودند که از قدیمالایام قولش را به شعرا دادند. حالا، یک هفته قبل از میلاد، دل در دلم نمانده بود. قرار بود حضرت آقا را ببینم. آقایی که بانوان خیلی محرم میدانستندشان. محرم دردها و مشکلات همه، بالاخص ما زنها.همان شب، خودم را به روابطعمومی معاونت زنان ریاستجمهوری رساندم تا کارت ورودم را بگیرم. در مسیر برگشت، چند بار کارت را از کیفم بیرون آوردم؛ فقط برای اینکه مطمئن شوم واقعی است. همسرم فقط نگاهم میکرد و از شادیام خوشحال بود. شب تا صبح خوابم نبرد. نه از اضطراب که از شوق. احساس کسی را داشتم که سالها منتظر باز شدن دری بوده و حالا کلیدش را در دست گرفته است.صبح چهاردهم دیماه 1401، هوا هنوز تاریک بود که راه افتادم. سرمای تهران، گزندهتر از آن بود که بشود بیتفاوت از کنارش گذشت. مدارس تعطیل شده بودند، اما صف طولانی بانوانی که از هر گوشه ایران آمده بودند، فرصت فکرکردن به اینها را نمیداد.دختر دانشجو کنار بانوی سالخورده ایستاده بود. مادری، نوزادش را زیر چادر پناه داده بود. چند قدم آنطرفتر، زن بارداری آرامآرام میان جمعیت پیش میآمد.بیاختیار صدایم را بلند کردم: «خانمها... این خانم بارداره... اجازه بدین بیاد جلو.»جمعیت بیدرنگ کنار رفت. کسی اخم نکرد. کسی نگفت «ما هم از صبح ایستادهایم.» راه، بیهیچ گفتوگویی باز شد.
بعدها بارها به آن چند دقیقه فکر کردم. شاید دیدار، از همان صف آغاز شده بود، از همانجا که همه، پیش از آنکه یکدیگر را بشناسند، مراقب هم بودند.حسینیه امام خمینی(ره) را پیش از آن دیده بودم؛ اما نه اینگونه. آن روز، خانه شکل دیگری داشت. صدای گریه یک نوزاد، با خنده چند دختر نوجوان در هم میآمیخت. مادری، کودک خوابآلودش را روی شانه جابهجا میکرد. پسربچهای میان صندلیها راه میرفت و خوراکی میخورد. هنوز بو و رنگ کرونا در فضای جامعه حضور داشت. ماسکها روی صورت بود و همه ترجیح میدادند بماند، نه برای سلامت خودشان، که برای نرسیدن گزندی به میزبان مهربانمان.اعلام کردند اگر مادری بخواهد، میتواند فرزندش را به مهد حسینیه بسپارد؛ اما بیشترشان ترجیح دادند بچهها کنار خودشان بمانند. اینجا کسی مجبور نبود مادر بودنش را پشت در بگذارد.هر بار کودکی گریه میکرد، مادر آرام از ردیفها بیرون میرفت و چند دقیقه بعد، دوباره سر جایش مینشست؛ بیآنکه نگاه سنگینی بدرقهاش کند. برای اولین بار احساس کردم مادری، مزاحم جلسه نیست؛ بخشی از جلسه است.صندلیها با نظم چیده شده بودند. نگاهم میان جمعیت میچرخید. دانشجو، استاد دانشگاه، پزشک، طلبه، نویسنده، معلم، کارآفرین، بانوی خانهدار، دختر نوجوان. هیچ تصویری، به تنهایی «زن ایرانی» نبود. زن ایرانی، همین جمع متنوع بود. هر کدام، گوشهای از ایران.هنوز مراسم آغاز نشده بود. «ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم.» نوایی بود که زمزمه همگان شده بود. آقا آمدند و «دست خدا بر سر ماست خامنهای رهبر ماست» را از تمام جان فریاد میزدیم. مشتمان گره بود.
مراسم که آغاز شد، نفیسه سادات موسوی مجری بود، چند نفر پشت تریبون آمدند. حرف میزد و شعر میخواند. اما من، بیش از آنکه هفت سخنرانی بشنوم، دغدغه شنیدم.یکی از دیوارهای نامرئی گفت. گفت که راه زنان توانمند را به اتاقهای تصمیمگیری میبندد. دیگری از خانههایی گفت که هرچه کوچکتر میشوند، سهم خانواده از زندگی هم کوچکتر میشود. یکی از سلامت زنان گفت، از مادریای که هر سال دیرتر آغاز میشود و بیماریهایی که کمتر دیده میشوند.از حقوق زنان گفته شد. از دختران نوجوان. از اشتغال. از الگوی سوم زن. گاهی با سخنران همراه میشدم. گاهی در ذهنم سؤالهای تازه شکل میگرفت. مثلاً وقتی از خانههای حیاطدار گفته میشد، به زیرساختهای شهر فکر میکردم. وقتی از مادری سخن میرفت، دختران مجرد در ذهنم پررنگ میشدند. وقتی نام نوجوانان برده میشد، دلم میخواست از رسانه، هویت، مهارتآموزی و دنیای پیچیده نسل تازه هم بیشتر بشنوم.اما هرچه جلسه جلوتر میرفت، یک چیز روشنتر میشد. همه، از یک مسئله حرف میزدند. زن ایرانی. نه فقط زنِ خانه، نه فقط زنِ اداره، نه فقط زنِ دانشگاه. انسانی که همه این نقشها را با هم زندگی میکند.لحظات شیرین زندگیام را ثبت کردهام. در تمام طول صحبت سخنرانان دیدار، نگاهم به آقا بود. انگار اراده چشمانم از خودم گرفته شده بود. انگار نگاهم فقط باید روی یک نقطه میماند وگرنه حسرت این لحظات در ساعات بعد دیوانه ام میکرد. صحبتهای بانوان که تمام شد، رهبر انقلاب سخن را با تشکر آغاز کردند.همین، نخستین پاسخ بود. پیش از آنکه سخنی گفته شود، شنیدن به رسمیت شناخته شد.
آرامآرام، رشتههای پراکنده جلسه را به هم گره زدند. از خانواده گفتند؛ اما نه در برابر حضور اجتماعی زن. از حضور اجتماعی گفتند؛ اما نه به قیمت فراموشی مادری. از پیشرفت گفتند؛ اما نه با الگوی غربی که زن را میان خانه و جامعه، مجبور به انتخاب میکند.بیش از همه، آنجا که از «زوجیت» سخن گفتند، در ذهنم ماند. سالها در کتابها، نظریههای مبتنی بر تعارض را خوانده بودم؛ اینکه حرکت تاریخ، حاصل کشمکش است. اما اینجا، منطق دیگری پیش چشمم گشوده شد.جهان، بر مدار تکمیل یکدیگر میچرخد، نه حذف یکدیگر. انگار بسیاری از دوگانههایی که سالها در فضای رسانهای ساخته شده بود، همانجا فرو ریخت. «خانه یا اجتماع.»، «مادری یا پیشرفت.»، «زن یا خانواده.» مسئله، انتخاب یکی نبود. مسئله، یافتن نسبتی درست میان همه آنها بود و بعد، آن جمله.در روزهایی که جامعه زیر فشار سنگین دوقطبیها نفس میکشید، او گفت زنانی که حجاب کامل ندارند، نباید به بیدینی یا ضدانقلابی متهم شوند. صدای تکبیر، حسینیه را پر کرد. بیاختیار یاد همان دختر صف افتادم که صبح، نگران پوششش بود. شاید او هم، سهمی از این جمله داشت.مراسم که تمام شد، خیلیها به سمت جایگاه رفتند. چفیه. انگشتر. یادگاری. من اما روی یکی از صندلیهای خالی نشستم. دلم نمیخواست زود از حسینیه بیرون بروم. همه هنوز با هم حرف میزدند. مادرها دنبال بچههایشان بودند. دخترهای نوجوان، دور هم جمع شده بودند. همه چیز، عادی بود. و شاید همین، زیباترین تصویر آن روز بود. صبح، با شوق دیدار آمده بودم. ظهر، با فهمی تازه از زن ایرانی برمیگشتم.
پیش از آن روز، زن ایرانی برایم مجموعهای از مسئلهها بود؛ خانواده، اشتغال، جمعیت، سلامت، حقوق، حجاب، مدیریت. آن روز فهمیدم هیچکدام را نمیتوان جدا از دیگری فهمید. زن ایرانی، یک موضوع نیست. یک منظومه است. وقتی از بیت بیرون آمدم، سرمای تهران هنوز همان بود. اما درونم آرامتر از صبح بود. نه چون همه پاسخها را پیدا کرده بودم؛ بلکه چون فهمیده بودم برای شناخت زن ایرانی، باید پیش از هر چیز، صدایش را شنید.شاید مهمترین اتفاق آن روز همین بود. من برای دیدار رهبر انقلاب رفته بودم؛ اما با شناختی عمیقتر از زنهای این سرزمین به خانه برگشتم. زنهایی که هر کدام، بیآنکه شبیه دیگری باشند، بخشی از آینده ایران را بر دوش میکشند.امروز که کاروان بدرقه، آرامآرام به سوی آرامگاه آخرین سفرش پیش میرود، هر قدم، خاطرهای را در ذهنم زنده میکند؛ خاطره سالهایی که سایه حضورش، تکیهگاه روزهای دشوار این سرزمین بود. باور رفتنش هنوز برای دل آسان نیست. گویی بخشی از تاریخ معاصر را نه بر دوش مردم، که بر دوش اشکها تشییع میکنند. حسرت آن دیدارها، آن نگاه نافذ، آن کلمات امیدبخش و آن اطمینانی که از حضورش در دلها جوانه میزد، زخمی است که شاید هرگز التیام نیابد.برخی داغها با گذر زمان کمرنگ نمیشوند؛ فقط انسان یاد میگیرد با جای خالیشان زندگی کند. و این حسرت، حسرت تکرار یک دیدار، یک سلام و یک نگاه، بیتردید تا ابد در دل خواهد ماند.خداحافظ آقای شهیدم. ایرانیترین رهبر ما...
13:26 - 11 تیر 1405