«محمدرضا» خانه را وقف امام حسین کرد؛ مادر، وقف آقای ایران
تر و تمیزش کردهاند، مثل دستهگل. جارو شده و دستمال کشیده؛ مثل همان وقتی که محمدرضا برای اولین بار حسینیهاش کرده بود. شیشهها برق افتاده، پشتیها مرتب شده. مادر شربت آماده کرده و گفته همه بچهها و در و همسایهها توی یخچالشان یخ بگذارند؛ هوا گرم است؛ مهمانها از راه دور میرسند؛ تشنهاند.
به گزارش خبرگزاری فارس؛ چند سال پیش، یک روزی محمدرضا آمد و کنارم نشست؛ «مامان، یه چیزی بگم قبول میکنی؟! بیا این طبقه پایینو اجاره نده. اجارش هر چقدر هست، من خودم هر ماه برات میریزم، اینجا بشه حسینیه. با داداشا هیئت راه بندازیم و تو حصارک هم هرکی روضه داشت، بیاره همینجا. این خونه بشه جای مجلس امام حسین(ع).»
از خدا چه میخواستم بهتر از این؟! قبول کردم و محمدرضا شد بانی این حسینیه و هیئت عشاقالمهدی. وقتی شنیدم مهمونی بدرقه آقاست، بچهها رو صدا کردم، گفتم؛ «رهبرمون، بزرگمونه، سرورمونه. من بچهمو قربونی کردم که سایش بالا سرمون بمونه. آخرشم آقا خودش رو فدای ما کرد. خونه رو میخوام چکار؟! باید از مهمونای رهبرم پذیرایی کنم. ما که نتونستیم خدمتی به رهبر بکنیم. همه بچههام خودشون پیشقدم شدن و خونههاشون رو گذاشتن برای پذیرایی از مهمونای آقا. خودم و بچههام در خدمت مهمونای آقاییم. نوکر امام حسینیم و فدایی آقا.»
حسینیه را تر و تمیز کردیم. حاضر و آماده است. به بچهها و همسایهها گفتم تا میتوانید، همه یخ بگذارید. هوا گرم است. مهمانها از راه دور میآیند؛ تشنهاند.اینها را خانم میرزایی، مادر شهید محمدرضا قائمپناه، میگوید که این روزها خانهاش را و حسینیه یادگار محمدرضای شهیدش را آماده کرده برای پذیرایی از زائران بدرقه آقای شهید ایران.
آقا داوود، برادر شهید، صحبت مادر را تکمیل میکند و میگوید: مادر به ما گفت؛ فقط شهید دادن که کافی نیست. باید تمامقد پشت رهبر بایستیم. نباید بگذاریم به مهمانهای آقا سخت بگذرد. ما هم که همه، گوشبهفرمان مادریم. هرچه مادر بگوید، اطاعت میکنیم. همه ۶ خواهر و برادر، خانهمان را برای این کار گذاشتیم. حتی آن داداشی که خانه ۴۰ متری اجارهای دارد. حتی دامادمان که کمتر توی این کارهاست؛ به جز خانه، گفته باغش هم هست و تا ۳۰۰ نفر را میتواند اسکان بدهد.
همه، خداراشکر، پای کار آمدند. اما میدانی اگر محمدرضا بود، فرقش چه بود؟! اگر الان محمدرضا بود، همه فامیلهای خودمان و همسرش را همراه میکرد. خودش همه کوپنهایش را خرج میکرد و به این و آن رو میزد. مطمئنم اگر بود، چند برابر این، خانه مهیا شده بود.اصلاً محمدرضا برای همه چیز خط اول بود. با این حسینیه خانگی، پایه هیئت عشاقالمهدی را گذاشت که حالا بزرگترین هیئت دمامهزنی کرج است. خیلی از بچههای محل آمدند و با این هیئت عاقبتبهخیر شدند؛ جز محمدرضا که خودش پای لانچر سوخت و فدای وطن شد. این هیئت دو شهید لانچری دیگر دارد؛ محمدحسین رحیمی و محسن رضایی.
مگر آقا کیست؟
آقا داوود مسئولیت فرهنگی حوزه بسیج امامزاده محمد، ناحیه امام سجاد(ع) را دارد و فوجفوج آدم میبرده برای دیدن ماه نورانی بیت. بعضیهایشان مثل محمدرضا شدند سرباز رهبر و شهید وطن. بعضیها مسیر زندگیشان عوض شد و هر کدام یکجوری عاقبتبخیر شدند.خودش میگوید: از این آدمها که میبردیم، همه هم عاشق رهبر و موافق نظام نبودند. اما وصفحالشان موقع برگشت، تعریفی بود. یک روزی داشتیم افراد را جمع میکردیم برای بردن به بیت و خدمت رهبر. یک نفر که مخالف نظام بود، آمد و با خنده گفت که؛ «این همه آقا آقا میکنید، منو ببر ببینم اصلاً این آقاتون کیه؟!»از خدا خواسته قبول کردم. وقتی رسیدیم، اصرار پشت اصرار که باید من بروم جلو. هر طور بود، تا کنار داربستها بردمش. هنوز داشت بیخ گوشم غر میزد که آقا وقت وارد حسینیه شدند. نمیدانم چه شد؟! یک وقت دیدم از همینجا که نشسته، ناخودآگاه دستهایش را روی هوا، به سمت صورت و محاسن آقا میکشد و صورت خودش را تبرک میکند.
مادر انگار سیر میکند به بچگی محمدرضا. همان وقتها که خودش هنوز پای رفتن داشت، محرمها ۵ شب آخر دهه را میرفتند حسینیه بیت رهبری برای عزاداری. طبقه بالا مینشستند و به قول خودش، صورت نورانی آقا را از دور میدیدند و برای عزاداری جدش همراه اشکهایش میشدند. میگوید: پارسال قرار بود با خانوادههای شهدای جنگ ۱۲ روزه برویم دیدن آقا. اما آنقدر پایم درد میکرد که نتوانستم بروم؛ قسمت نشد. با خودم گفتم؛ دفعه بعد میروم. اما فکرش را هم نمیکردم، حسرتبهدلِ دیدن آقا بمانم.همیشه میگفتم؛ خودم و بچههام فدای آقا. یکی را قربانی کردم، چهارتای دیگر هم میدهم. اما فکر نمیکردم یک روزی آقا خودش را فدای ملت کند. خبر شهادت آقا را که اعلام کردند، من و دخترم داشتیم سحری میخوردیم. یکباره خبر از تلویزیون پخش شد. آنقدر جیغ زدم و به سر و صورتم زدم که حالم بد شد. آخر هم آقا فدای ملتش شد.
از وقتی محمدرضا شهید شده بود، تا قبل از شهادت آقا، شب و روزم اشک بود، خون. به خدا التماس میکردم که بتوانم یک بار دیگر محمدرضا را بغل کنم و یک بار دیگر روی ماهش را ببوسم. اما آقایمان که شهید شد، دیگر خجالت میکشم این را از خدا بخواهم.«حسرت دیدن آقا که به دلم موند. فقط یه دلخوشی بزرگ دارم. اونم اینهکه یه روزی میرم دیدن آقا سید مجتبی. خودم و بچههام فدای آقا سیدمجتبی. الهی پایدار باشه. الهی دشمناش نابود بشن.»#بدرقه_آقای_شهید_ایران #رهبر_شهید #باید_برخاست 18:34 - 11 تیر 1405