برف آرام ميباريد و شب، زودتر از هميشه شهر را در خود فرو برده بود. کنار يکي از چهارراههاي شلوغ شهر، زير نور چراغ برق، پيرمردي ايستاده بود با کاپشني نازک و کفشهايي نامتناسب با سرماي زمستان.چراغ قرمز که شد، ميان خودروها قدم زد و بعد، خسته و لرزان، کنار خيابان نشست. کارتنهاي خيس روبهروي مغازههاي بسته، پناهي براي ماندن نداشتند. دیگر از #دیوارمهربانی هم خبری نیست، سرما نفسش را بريد تا اينکه رهگذري جوان، بيآنکه چيزي بپرسد، پتويي روي شانههايش انداخت. آن شب،شهر يک کارتنخواب کمتر داشت.😪#روايت آن شب سرد و پتويي که روي شانههاي پيرمرد افتاد، نمادي از وضعيت امروز شهر است؛ شهري که هنوز همدلي در آن زنده است، اما همدلي بهتنهايي کافي نيست.بيخانماني با پتو حل نميشود. حل اين مساله، نيازمند ارادهاي جدي، سياستهايي پايدار و نگاهي انساني است. شهري انسانيتر، از جايي آغاز ميشود که حتي بيپناهترين ساکنانش در خيابانهايش، نه ديدهنشده بمانند و نه فراموش شوند.#ایران_قوی#آمریکا#اسرائیل#مشکلات_مردم