بازم بگو نواره، نوار که پا نداره
حرف مردم همیشه شیرین است. مخصوصا وقتی از دل برآید که لاجرم بر دل نشیند. حکایت نوجوانها و جوانها هم در کنارش دیدنی و خواندنی است. روایت زیر خاطرهای از روز بیست و دوم دیماه است و یزد:
«کیسه پیاز زن را گذاشت روی ترازو. رو کرد به شاگردش که داشت جعبه پرتقالی را خالی میکرد و گفت: « مِتی( مهدی) فردا باسی بِرم میرچماق.» زن کارتش را گرفت سمت مغازهدار. چینی به بینیاش انداخت و انگار بوی مشمئزکنندهای به دماغش خورده باشد، گفت: « تو این سرما زحمت خود نده آقای حجتی. کار این نظام دیگه تمومه. با این وضعی که برامون ساختن، مردم هرچی تو جنگ قبلی پشتی نظام کردن الان دیگه هیشکی همراشون نیست.» مهدی خم شد، گونی سیبزمینی را از زیر پیشخان بیرون کشید. انداخت روی شانههای ظریف و استخوانیاش و با صدایی دورگه گفت: « راس مِگن خانوم اوسا، دیه غیر چارتا پیرپاتال و این کلاه جودیا هیشکی نَمِرِه.» کیسه لیمو و گوجهام را گذاشتم روی پیشخان. آقای حجتی که تازه متوجه من شده بود، نگاه تیز و کشداری به شاگردش کشید. کلاهپشمیاش را روی سر جابهجا کرد و گفت: « ببخشید خواهر منظور به شما نی. جوونا حالا یَه وقتایی حساب زبونشنو ندارن.» لبخند زدم و گفتم: « اشکال نداره، من همیشه عادت دارم با این چادر نمایندهٔ کارهای مسئولین و نظام باشم. انشاا... فردا میبینمتون.» ساعت سه برنامه تجمع در میدان امیر چقماق یزد در حمایت از نظام و محکومیت آشوبگرها شروع میشد. ساعت ۳:۳۰ بود و ما هنوز وسط ترافیک دو خیابان پایینتر گیر افتاده بودیم. هر چه جلوتر میرفتیم تراکم جمعیت بیشتر میشد. بابا اصرار داشت جلوتر نروم. ماشین را توی یکی از کوچه پسکوچههای خشت و گلی پارک کردم. نگران بابا بودم، این حجم از پیادهروی برای کمردردش مناسب نبود.
چهره درهمم را که دید، لبخند زد. تپتپ زد پشت کمرم و گفت: « غمت نباشه بابا، هنوزم دود از کنده بلند مِشه.» در تمام طول مسیر عصایش را محکم روی زمین میکوبید و جلوتر از من پیش میرفت جوری که باید قدم تند میکردم تا به او برسم. توی میدان کیپ در کیپ جمعیت ایستاده بود. مردم موقع ردشدن از کنار هم شانه به هم میساییدند و هرم نفسهایشان توی صورت میخورد. تکیه زدم به سازه کاهگلی دور میدان و چشم چرخاندم بین آدمها. از هر سن و قشری آمده بودند. از مادربزرگ سرخ و سفیدی که روی ویلچر نشسته بود و پیرمردی از پشت او را هل میداد، تا نوزاد چندروزهای که لای پتوی مخمل آبی در بغل مادرش به خوابی عمیق فرورفته بود. از پسر نوجوان معلولی با یکچشم تا مردی با کراوات و کتوشلوار تمیز و مرتب، از زنان چادری تا دختران و زنانی که حجاب کمرنگی داشتند. فریاد «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» حرف مشترکی بود که از دهان همه بیرون میریخت. روز بعد رفتم کاهو و هویج بخرم. مهدی نشسته بود پای اخبار و داشت خبر تجمع را میدید. همانطور که زلزده بود به تلویزیون، گفت: «چرت مِگن اینا، معلومه یَطَری فیلم ورداشتن که زیاد نیشون بده و گرنه همی قدم تو اعتراضا بودن.» آقای حجتی کنترل را گرفت جلوی تلویزیون. صدایش را بلند کرد. بعد با لبهٔ آن چند ضربه به شانهٔ شاگردش زد و گفت: «سال ۵۷ام که من قد تو بودم مگفتن نواره. بچه بیا برو دنبال کارت شو. تو که هیشجاش نَرفتی غلط مُکُنی نظر بیدی. هی فقط بیشین پا این شبکههای نَمیدونم چیشی و چِرت وپِرت بوگو. باسی میومدی بیبینی جمعیت بود یا ساختن.»
آقا مهدی از جلوی تلویزیون بلند شد. نگاهش که به من افتاد، چشم دزدید. سرچرخاندم و خودم را مشغول جوریدن پرهای کاهو کردم. نمیخواستم شاهد غرور ترک برداشته نوجوانی پیش چشمم باشم.✍️زهرا نجفی یزدی#روایت_مردمی 16:21 - 1 بهمن 1404